انتشار یافته: 0
شماره مطلب: 12695
13:41

آمدم، نیامدید، یک اتاق پیدا کردم زندگی می کنم!

بعد از شهادتش علی‏رغم تلاش های و پیگیری های زیادی که کردیم نتوانستیم پیدایش کنیم. 2 سال پیش بود که مجید به خواب مادرم آمد و گفت من هم آمدم اما چون به دنبالم نیامدید خودم یک اتاق پیدا کردم و زندگی می کنم.
نسخه مناسب چاپ

به گزارش خبرنگار پایگاه اطلاع رسانی سازمان بسیج فرهنگیان، صدیقه ابوطالبی، فرهنگی متعهدی است که پس از 22 سال سابقه تدریس ریاضی، اکنون مدیریت مدرسه شهید گمنام را بر عهده گرفته است؛ اما جدای از شخصیت متعهد و متدینش، خواهر دو شهیدی است که یکی از آن ها در پس از سال ها گمنامی، بالاخره 2 سال پیش شناسایی شد. "شهید مجید ابوطالبی" که اکنون یکی از 5 شهید دفن شده در کهف الشهدای تهران است.

آمدم، نیامدید، یک اتاق پیدا کردم زندگی می کنم!

مجید، برادر بزرگ‏ترم عضو گردان تخریب بود. از زمانی که جنگ شروع شد دائما در منطقه بود و بالاخره سال 61 در عملیات مسلم ابن عقیل که در منطقه سومار انجام شد، 24 ساله بود که به شهادت رسید و تا همین 2 سال پیش مفقود الاثر بود. اما با خوابی که مادرم دید پیدا شد.

بعد از شهادتش علی‏رغم تلاش های و پیگیری های زیادی که کردیم نتوانستیم پیدایش کنیم. 2 سال پیش بود که مجید به خواب مادرم آمد و گفت من هم آمدم اما چون به دنبالم نیامدید خودم یک اتاق پیدا کردم و زندگی می کنم.

بعد خوابی که مادرم دید مجددا پیگیری کردیم و بعد از دو هفته و با چک کردن آزمایش دی ان ای دیدند که همه چیز به جز سال تولد تطابق دارد؛ بازهم بررسی می کنند متوجه می شوند که در پرونده اشتباها به جای سال 34 سال 44 ثبت شده است و متوجه می شویم که جز شهدایی بوده که در سال 86 در کهف الشهدا دفن شده بودند.

فعالیت های قبل انقلاب

برادرم مجید سپاهی بود و بسیار اهل کار فرهنگی. در آن زمان من 15 سالم بود در کارهای فرهنگی در کنار برادرم بودم. هم در انجمن اسلامی مدرسه فعالیت می کردم و هم برای تبلیغات در بسیج مسجد و کتابخانه مسجد فعال بودم و در تمام فعالیت هایم مجید همراهم بود و من را راهنمایی می کرد.

به خاطر دارم که در دوران شاه، تظاهرات سال 57 اوج فعالیت های مجید بود. شب ها که مردم روی پشت بام ها الله اکبر می گفتند، هماهنگی کل کوچه های اطراف دست مجید بود. صدای خودش را ضبط کرده بود، همه جمع می شدیم پشت بام، ضبط را روشن می کرد و ما شعار می دادیم و الله اکبر می گفتیم.

یک بار وسط شعار دادن بود که سربازها آمدند، صدای ضبط بلند بود و ما متوجه نمی شدیم، درب تمام منازل اطراف را شکسته بودند تا بفهمند صدا از کجاست. بالاخره یکی از همسایه ها تماس گرفت و خبر داد تا ما متوجه شدیم و ضبط را خاموش کردیم.

بسیار مخالف بنی صدر بود. یادم است در قرار بود که بنی صدر در یکی از مساجد خیابان شهید نامجو سخنرانی داشته باشد. برادرم همه اعضای بسیج محل را جمع کرد و گفت باید برویم و نگذاریم مراسم برگزار شود. سخنرانی که شروع شد سر و صدا کردیم و سخنرانی را به هم زدیم.

آن زمانی که هنوز منافقین به در کشور با وجهه مبارز فعالیت می کردند، درخیابان شهید نامجو بساط کتاب پهن می کردندو کتاب می  فروختند. هر وقت آن ها شروع به پهن کردن بساطشان می کردند، مجید هم یک سری از کتاب های خوب مثل کتاب های شهید مطهری را برمی داشت و می رفت در همان خیابان رو به روی آن ها بساط فروش کتاب راه می انداخت تا از این طریق با منافقین مقابله کند.

تا دست و پای مادرم را نمی بوسید، آرام نمی گرفت

برادرم مجید بسیار انسان عاطفی و پر احساسی بود. مخصوصا از همه بیشتر به مادرم علاقه مند بود و احترام می گذاشت. مادرم همیشه تعریف می کنند که هر زمان مجید به خانه می آمد، تا من را پیدا نمی کرد آرام نمی گرفت. مادرم را پیدا می کرد، دست و پای مادرم را می بوسید و بعد انگار آرام و قرار می گرفت. هنوز هم این حس را انگار به مادرم دارد و دائما به خواب مادرم می آید و هر اتفاقی در زندگی ما می افتد، مجید در خواب با مادرم صحبت می کند.

آخرین خوابی که مادرم دید، زمان فاجعه منا بود که یکی از بستگان ما در مکه بودند. مادرم می گفت به خواب من آمد و دیدم که دستش را گرفته  و تحویل من داد و گفت این هم فلانی که انقدر سفارشش را به من کردی. مادرم خواب را که برای ما تعریف کرد پیگیری کردیم و بعد از تماس گرفتن با همان شخص متوجه شدیم که او در زمان حادثه در منا بود و درست چند لحظه قبلش، یکی از همراهانش حالش بد می شود، این بنده خدا که پزشک هم هست می گفت من او را کشیدم و بردم داخل یکی از کانتینر هایی که همان نزدیکی بود که احیایش کنیم. بعد از اینکه حالش بهتر شد در کانتینر را که باز کردیم دیدیم همین طور جنازه هاست که روی هم افتاده است و اگر آن لحظه این اتفاق برای من نیفتاده بود من از بین رفته بودم و انگار یک نفر من را از میان جمعیت کشید و برد بیرون تا سلامت بمانم.

 

شهید مجید ابوطالبی

 

26 صفحه وصیت نامه و تبعیت از ولایت فقیه

ایام فتنه 88 بود، دانش آموزان مدرسه را به سفر راهیان نور برده بودیم که من خیلی به ایشون متوسل می شدم و می گفتم شما برحق هستید، به نحوی این برحقی را نشان دهید تا بتوانیم پیام های شما را بهتر به مردم برسانیم. وصیت نامه مجید 26 صفحه ست که شاخص ترین قسمت آن تبعیت از ولایت فقیه است. همان سالی که من به راهیان نور رفتم 5 یا 6 ماه بعدش مجید در کهف الشهدا پیدا شد و درست در مراسمی که در حسینیه کهف الشهدا برگزار کردیم دوباره وصیت نامه برادرم مجید خوانده شد و بسیار برای من لذت بخش بود، با جان و دل این کلام را که می گویند شهدا زنده اند را احساس کردم. وصیت نامه اش انگار برای همین زمان نوشته شده بود. همین بازخوانی منجر شد تا دوباره وصیت نامه مجید را چاپ و پخش کنیم.

می دانست که شهید می شود

برادر دومم فرید، 18 ساله بود که شهید شد. سال چهارم دبیرستان بود که حتی فرصت نکرد آزمون کنکور هم شرکت کند. بسیار زیاد مرید برادرش بود و بعد از شهادت مجید، به همان شکل فعالیت های مجید رادنبال می کرد. برای شهدای محل مراسم می گرفت و پلاکارد می زد و انگار خودش هم به دلش افتاده بود که رفتنی است. وقتی برادر بزرگم شهید شد، چون مفقودالاثر بود برایش قبری به یادبود گرفتیم. فرید وصیت کرده بود که من را در قبر برادرم دفن کنید و حتی پلاکارد خودش را هم نوشته بود و عکس خودش را چاپ کرده بود.

وقتی به جبهه رفت، در دومین عملیاتی که شرکت کرد به شهادت رسید. فرید دبیرستانی بود و در دربیرستان علوی درس می خواند با این وجود می گفت الان کشورم بیشتر از علم من، به خود من احتیاج دارد.

حتی شناسنامه اش را دستکاری کرده بود تا بتوانند به جبهه برود. ما یک شهید داده بودیم و می گفتیم تو دیگر به درس مشغول باش ولی می گفت هرکسی باید وظیفه خودش را انجام دهد. که نهایتا در عملیات بیت المقدس 7 در شلمچه بود که به شهادت رسید.

 

شهید فرید ابوطالبی

 

دغدغه فرهنگ،مهم ترین وظیفه فرهنگیان

الان کار فرهنگی در جامعه خیلی ضعیف است و مسولیت فرهنگیان در این قسمت بسیار زیاد است اما متاسفانه بسیار کمرنگ شده است. زمانی که خودم تدریس ریاضی داشتم در کنار تدریس ریاضی، در تلاش بودم تا کار فرهنگی انجام دهم مثلا کار تحقیقی به بچه ها می دادم درباره ویژگی های منتظران ظهور و امثال این کارها و به چشم می دیدم که چقدر روی دانش آموزانم تاثیر می گذاشت.

الان هم از همکارانم همین را می خواهم و می گویم که وظیفه سنگینی روی دوش ماست و ما می توانیم با کار فرهنگی ارزش های انقلاب و ارزش خون شهدا را برای بچه ها تبیین کنیم.  

 

انتهای پیام/

دیدگاه ها

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی نوشته شوند و یا غیر مرتبط با موضوع باشند منتشر نخواهند شد.

عضویت در خبرنامه

Stay informed on our latest news!

Subscribe to عضویت در خبرنامه feed

پربازدیدها