انتشار یافته: 0
شماره مطلب: 12987
12:19
دور همی با طعم بندگی؛

تصویری از یک افطاری با طعم زندگی دانشجویی

بشقاب دوم سیب زمینی‌ها در روغن ریخته شد و صدای چنتا آخ و اوخ کوچک امید به نشانه پرت شدن ذرات روغن روی پوستش از آشپز خونه بلند شد؛ یک خونه پنجاه متری را یک خوابه را باهم اجاره کرده بودندو به نظر نیت کرده بودند یک خرابه تحویل صاحبش بدهند.
نسخه مناسب چاپ

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی سازمان بسیج فرهنگیان، به نقل از سازمان بسیج دانشجویی، ماه رمضان برای بسیاری از اقشار جامعه زندگی دیگری را رقم می زند، حال و هوایی متفاوت با زندگی متفاوت.بعضی ها خوشحال از فرارسیدن این ماه و برخی هم معضب. در این میان زندگی دانشجویی با همه فراز و نشیب هایش در این ماه آن هم همزمان با ایام امتحانات ترسناک خردادماه شاید به گونه ای باشد که به نظر سختی هایی را به همراه دارد.به همین دلیل به سراغ یکی از دانشجویان دانشگاههای تهران رفتیم و از او خواستیم تا برایمان از زندگی دانشجویی در این ماه و ایام امتحانات بگوید. امید پیشنهاد جالبی به ما داد. پیشنهاد کرد  افطار مهمانشان باشیم و آنجا نظر دو نفر از هم خانه ای هایش را هم در این مورد بپرسیم.پیشنهاد جالبی بود و قبول کردیم.از ابتدا که به جمع آنها پیوستیم از تیپ و قیافه متفاوتشان می شد فهمید این جمع سه نفره با وجود تمام دوستی که باهم داشتند و شوخی های به اصطلاح شهرستانی شان، چندان هم هم نظر نیستند و هریک از پشت عینکی متفاوت از دیگری به جهان نگاه می کند.

 

میثم که جوانی ترکه ای با محاسن کم پشت، پوستی تفت دیده زیر آفتاب، چشمانی درشت هم رنگ پر کلاغ بود،به مناسبت حضور ما شروع به مرتب کردن اتاق کرد. ملحفه قهوه ای متمایل به زرد و یا زرد رنگی که از بس تنش به آب نخورده بود به قهوه ای متمایل شده بود و آثار پارگی و وصل و پینه به همراه داشت را با یک حرکت پا از زمین کند و روی تخت انداخت و چند ثانیه ای باحسّ پیروزمندانه به شلیک موفقیت آمیز خود نگاهی کرد و به سمت لباس های روی صندلی رفت ، امید در حالی که خیار برای سالاد شیرازی اش ریز می کرد زیر لب شروع کرد به غرغر کردن که چه فکری کردی؟ حیف که حقّت رو خوردن وگرنه الان جای مسعود اوزیل بودی و یورو 2016 رو ساق پاهای تو می چرخید، چهار ساعته دارم می گم زشته اتاق را تمیز کن میان عکس میگیرند فکر می کنند چه خبره اینجا.

 

امید تپل بود و با محاسن پر پشت، موهایش را مدل آلمانی از چپ به راست داده بود ، گویا آشپز این جمع حساب می شد. یک چشمش به سالاد شیرازی بود و یک چشمش به جلز و ولز روغن که کی وقت ریختن سیب زمینی ها می رسد.

 

کیارش هم که از همه بازیگوش تر بود به نظر دانشجوی آی تی می آمد، چاق بود و پر حرف که هر چند دقیقه یک بار با یک کش درب و داغون کوچک موهای نه چندان بلندش را از پشت می بست. یک شلوار کوتاه چهار خانه قرمز و سفید مامان دوز هم پایش بود و روی تختش لمیده بود و با تب لتش ور میرفت. می خواست شبکه یک را آنلاین پخش کند که بفهمد کی اذان می دهند که قطع و وصلی اینترنت اعصاب خرابش را به سمت این جمله کشاند که "گویا باز هم کشتی خورد به سیم های اینترنت".

 

نزدیک اذان که شد دیگر همه دست به کار شده بودند که سفره را هر چه رنگین تر به احترام مهمان ها که ما باشیم بچینند. امید سالاد شیرازی را توی لیوان! می ریخت و میثم یک کاسه نصفه و نیمه ماست را از یخچال آورد و رو به کیارش گفت: از دبه ای که خریدم همین مانده! کیارش شانه هایش را بالا داد و گفت: به من چه؟ یک جوری میگی همین مونده که انگار یک ساعت پیش خریده! مرد حسابی یک دبه نیم کیلویی هفته پیش خریدی می گی چی شده، تموم شد دیگر.

 

بشقاب دوم سیب زمینی ها که در روغن ریخته شد صدای چند تا آخ و اوخ کوچک امید به نشانه پرت شدن ذرات روغن روی پوستش از آشپز خانه بلند شد. یک خانه پنجاه متری  یک خوابه را باهم اجاره کرده بودند و به نظر نیت کرده بودند یک خرابه تحویل صاحبش بدهند.

 

یکی دو دقیقه به اذان همه سر سفره جمع شدند، سفره ای که از نظر تنوع غذای شاید رنگارنگ نبود اما ظرفهایش رنگین کمانی بود در نوع خودش. از درب بشقاب های یک بار مصرف که در آن سیب زمینی ریخته بودند تا ماهی تابه ای که از بس سوخته بود یک لایه سیاه دورش را گرفته بود.

 

با بلند شدن صدای اذان اولین لقمه های غذا و لیوان های آب سرد از گلو فرو رفت که اگر صحنه آهسته می گرفتی بعد از چندین مرتبه بازبینی هم دقیقا نمی توانستی بگویی اول آب به خط گلوی بچه ها رسیده یا صدای الله اکبر اذان وارد فضای حلقوی گوششان شده بود.

 

وقتی به لقمه های آخر سفره نزدیکی می شدیم می دانستم که اگر سر صحبت رو باز نکنم همه روی تخت خوابشان لم می دهند و با این حجم غذایی که خورده اند با جرثقیل هم دیگر نمی شد جدایشان کرد. سر بحث را با این سوال باز کردم که  بچه ها نظرتان در مورد دلیل روزه گرفتن چیست؟ چرا باید هفده هجده ساعت غذا نخوریم؟

 

کیارش در حالی که با دهانی پر از سیب زمینی در حال جویدن بود گفت: میگن برای اینکه مثل فقیرها ماهم چند وقتی گشنگی بکشیم اما تا جایی که من میدونم همه کمبود ویتامین های بدنمان توی این ماه تامین میشه! آخه این چه جور هم دردی است؟

 

امید پرید وسط حرفش و گفت: خفه شو بابا یه جمله از شریعتی شنیده خفمون کرده ، همین جور اون رو بلغور میکنه، مرد حسابی کمی خلاقیت داشته باش لااقل به جای ویتامینش بگو پروتئین.

 

این جا بود که میثم دو دستش را محور قرار داد، یک متر از سفره عقب کشید و به دیوار تکیه کرد و گفت: این حرفها همش کشکه، فواید پزشکی روزه گرفتن اثبات شده است یک لایه چربی زیر لایه های بالایی بدن وجود داره که به دلیل گذشت زمان چنان سفت و سخت شده که جز با نخوردن طولانی مدت مثل روزه داری یک ماه نمی شود آبشان کرد.

 

امید به نشانه تأیید سری جنباند و گفت: شاید این حرف های میثم درست باشد شاید هم نه. اما من برای آب کردن چربی های بدنم راهکارهای بهتری سراغ دارم. ما میتوانستم مسلمان نباشیم و همین طور که همچنان هم میتوانیم ، ولی وقتی شهادتین گفتیم و قبول کردیم یک خدایی داریم باید به خاطر اینکه اون گفته روزه بگیریم.

 

کیارش هم در حالی که دستانش را با لباس هایش تمیز می کرد گفت: آره درست ولی کارهای خدا بی حکمت نیست.

 

امید جواب داد: من نمی گم بی حکمت و بی دلیل گفته شده است. شاید بررسی و تحقیق در مورد حکمت احکام خوبه باشه ولی نباید دلیل کارها شود.

 

از آنها پرسیدم امتحان ها تمام شده یا باز هم امتحان دارید؟ میثم با لهجه جنوبی و شیرین خودش گفت: نه بابا فلان فلان شده ها انگار برنامه ریزی کردن امتحانات  وسط ماه رمضان باشه. آدمم دلش نمی یاد توی این ماه تقلب کنه.

 

صدای خنده جمع بلند شد. کیارش وسط هق هق بریده بریده اش گفت: آره اونم تو!- بازهم صدای خنده بلند شد به نظر  میثم باید در تقلب کردن حرفه ای باشد، امید که سعی می کرد برای گفتن جملاتش جلوی خنده اش را برای چند ثانیه بگیرد گفت: بیشتر از اینکه مراقب ها مراقب میثم باشند او مراقب مراقب هاست و دوباره صدای خنده بلند شد.

 

شدت خنده جمع علاوه بر اینکه ما را هم به خنده کشیده بود اما خبر از ماجراهایی در ارتباط با تقلب می داد که ما از آن بی خبر بودیم ولی آنها را به یاد خاطرات شان می انداخت.

 

دیگر کم کم ساعت از 10 هم گذشته بود و ما هم باید با بچه ها خداحفظی می کردیم تا به مترو برسیم،خواستم چند عکس از سه هم خانه ای و محیط خانه شان بگیرم که دیگر اجازه کار را به ما ندادند و به بهانه های متعدد که صاحب خانه اگر در این وضع ما را ببیند برایمان بد می شود و ... از این کار منصرف شدیم و راهی مترو شدیم.

انتهای پیام/

دیدگاه ها

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی نوشته شوند و یا غیر مرتبط با موضوع باشند منتشر نخواهند شد.

عضویت در خبرنامه

Stay informed on our latest news!

Subscribe to عضویت در خبرنامه feed

پربازدیدها