انتشار یافته: 0
شماره مطلب: 14825
10:08

روایتی از زندگی یک جانباز اعصاب و روان که بیست و هشت سال پس از پایان جنگ به کاروان شهدا رسید

حالش خوب بود. برعکس بهمن و اسفند که خیلی حالش وخیم شده بود و آنزیم کبدی و کراتین کلیه اش خیلی بالا رفته بود و بستری شده بود. نسبتا سرحال بود. برای اذان صبح بیدار شد و نمازش را خواند. صبح بیدارش کردیم برای صبحانه گفت بروید می آیم. نیامد. رفتیم سراغش دیدیم نشسته، تسبیح در دست و لبخند بر لب. به لقاءالله پیوسته بود. در عین سلامت ظاهری آن روزهای آخر کالبد شکافی ها بیانگر این بود که ریه و کبدش از بین رفته بود. همسرم به کاروان رسید. بیست و هشت سال بعد از پایان جنگ.
نسخه مناسب چاپ

دیدگاه ها

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی نوشته شوند و یا غیر مرتبط با موضوع باشند منتشر نخواهند شد.

عضویت در خبرنامه

Stay informed on our latest news!

Subscribe to عضویت در خبرنامه feed

پربازدیدها

تعداد مشاهده: 299
تعداد مشاهده: 239
تعداد مشاهده: 228