انتشار یافته: 0
شماره مطلب: 14825
10:08

روایتی از زندگی یک جانباز اعصاب و روان که بیست و هشت سال پس از پایان جنگ به کاروان شهدا رسید

حالش خوب بود. برعکس بهمن و اسفند که خیلی حالش وخیم شده بود و آنزیم کبدی و کراتین کلیه اش خیلی بالا رفته بود و بستری شده بود. نسبتا سرحال بود. برای اذان صبح بیدار شد و نمازش را خواند. صبح بیدارش کردیم برای صبحانه گفت بروید می آیم. نیامد. رفتیم سراغش دیدیم نشسته، تسبیح در دست و لبخند بر لب. به لقاءالله پیوسته بود. در عین سلامت ظاهری آن روزهای آخر کالبد شکافی ها بیانگر این بود که ریه و کبدش از بین رفته بود. همسرم به کاروان رسید. بیست و هشت سال بعد از پایان جنگ.
نسخه مناسب چاپ

به گزارش خبرنگار پایگاه اطلاع رسانی سازمان بسیج فرهنگیان، همسران شهدای زنده جنگ تحمیلی، نماد صبر و مقاومت و از خود گذشتگی هستند و با همتی زینب گونه در کنار همسران جانبازشان عطرافشان عشق و ایثارند که بی شک اجری همچون جانبازان دارند.

تفاوتی نمی کند جانباز شیمیایی یا قطع عضو یا..، نگهداری و همراهی با همسر جانباز تنها از یک فرشته برمی آید.

به سراغ یکی از این فرشتگان که 50 روز است داغدار کوچ همسر جانبازش است رفتیم تا ضمن تسلای داغ دل او، جزئیاتی از زندگی و شهادت همسرش که فرهنگیِ بسیجی هم بوده اند را جویا شویم.

مرضیه زارع همسر جانباز شهید، محمد تاک شهرکی است که به تازگی به جرگه ی شهدا پیوسته است.

کمی از خودتان بگویید.

فوق لیسانس مطالعات زنان دارم و تا زمانی که زاهدان بودیم، معاون دانشکده تربیت معلم استان سیستان و بلوچستان و فرهنگی بودم. 15 سال است که ساکن کرج هستیم. انتقال ما به دلیل بیماری و مشکلات همسرم و درمان بهتر او بود. ایشان مرتب تحت درمان بودند.

شهید شهرکی چه زمانی به جبهه رفتند؟  

محمد، دانشجوی تربیت معلم بود که جنگ شروع شد و از ابتدای جنگ به صورت داوطلبانه حضور یافت. و در طول سال هایی که در جبهه حضور داشت درعملیات متعددی شرکت کرد، در عملیات های والفجر 3، والفجر 8 و عملیات بدر در سه مرحله مجروح شد و در مجنون با گاز خردل شیمیایی شد. سه ماه در بیمارستان ساسان قرنطینه بود. و از نوک پا تا سر به دلیل سمی بودن گازهای خردل تحت درمان بود که حتی نابینا هم شد و کم کم بینایی اش را به دست آورد اما جانبازیش 70 درصد محاسبه شد.

بعد از جنگ توانستند تدریس کنند؟

نه به دلیل مشکلات متعدد جسمی و آسیب های ناشی از شیمیایی شدن دیگر قادر به تدریس نبود. مسئولیت های زیادی به ایشان پیشنهاد شد. در استانداری و بخشداری نواحی مختلف. اما از آنجا که خیلی محجوب و مظلوم بود و به دنبال مقام نبود و می گفت دوست دارم در خدمت خانواده های جهادگران و جانبازان باشم قبول نکرد. به عنوان مسئول ایثارگران مجتمع رزمندگان استان سیستان انتخاب شد و یاری رسان رزمندگان جامانده از تحصیل در دوران جنگ برای درس خواندن. کرج را به دلیل آب و هوای مناسبش به ما پیشنهاد کردند. آن موقع حالش مساعد نبود و به دلیل شرایط جسمی قادر به ادامه کار نبود.

در خانه چطور بودند؟ شرایط برای فرزندان سخت نبود؟

محمد به حجب و مظلومیت و دست و دلبازی معروف بود. جانباز اعصاب و روان بود.و گاهی حملات عصبی داشت. اگر ناراحتمان می کرد، التماس می کرد که او را ببخشیم. گاهی بستری بود و خانه نبود. مراقبت از جانباز شیمیایی آسان نیست اما من این کار را دوست داشتم و با افتخار انجام می دادم. دائم الذکر و دائم الوضو بود. عشق به قشر مستضعف داشت و تلاش می کرد گره از کار فقرا بگشاید. شب آخری که باهم بودیم در دستانش چندین غذا برای کارگران بود.

از لحظات آخر ایشان بگویید، چطور گذشت؟

دو شب قبل از شهادتش خواب دیده بود که زیارت حج رفته است و زمانی که سرش را در حجرالاسود می برد و بیرون می آورد می بیند که از کاروان فاصله گرفته و جا مانده است. تعبیر کرد به جاماندنش از قافله شهدا. غروب همان روز گل هایی که از باغچه چیده بود همراه با میوه بین مردم پخش میکرد. از مهربانی و مردم داریش هرچه بگویم کم گفته ام.

شب آخر، آخر شب گفت می خواهم از دست خانم عزیزم آب بخورم. سه لیوان از دستم آب خورد. گفتم شوخی ات گرفته؟ خندید.

حالش خوب بود. برعکس بهمن و اسفند که خیلی حالش وخیم شده بود و آنزیم کبدی و کراتین کلیه اش خیلی بالا رفته بود و بستری اش کردیم. نسبتا سرحال بود. برای اذان صبح بیدار شد و نمازش را خواند. صبح بیدارش کردیم برای صبحانه گفت بروید می آیم. نیامد. رفتیم سراغش دیدیم نشسته، تسبیح در دست و لبخند بر لب. به لقاءالله پیوسته بود. در عین سلامت ظاهری آن روزهای آخر کالبد شکافی ها بیانگر این بود که ریه و کبدش از بین رفته بود. همسرم به کاروان رسید. بیست و هشت سال بعد از پایان جنگ. پیکرش در گلزار شهدای امامزاده محمد (ع) حصارک آرام گرفت.

 

 

حرف آخر؟

 این که می گویند خانواده شهدا و جانبازان سهمیه  و مزایا دارند دل آدم را درد می آورد. کدام خانواده ای حاضر است شرایطی که من و فرزندانم تحمل کردیم را داشته باشد در ازای سهمیه و امتیاز؟ من به دلیل مراقبت از همسرم مجبور شدم با بیست و یک سال خدمت بازنشسته شوم و اکنون با مدرک فوق لیسانس حقوقم یک میلیون تومان است.

کاش سهیمیه ای نبود و شرایط خانه ما وقتی همسرم پی تی اس دی می شد وجود نداشت...

 

انتهای پیام/

دیدگاه ها

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی نوشته شوند و یا غیر مرتبط با موضوع باشند منتشر نخواهند شد.

عضویت در خبرنامه

Stay informed on our latest news!

Subscribe to عضویت در خبرنامه feed

پربازدیدها