انتشار یافته: 0
شماره مطلب: 15743
11:11

دلم برایت اینگونه نوشت زینب جان!

نسخه مناسب چاپ

دلم برایت اینگونه نوشت زینب جان!پذبراباش بی بی !

معصومه حیدری/ساری

یکباره دیگر سلام کربلا! چله ها برایت گرفتم تا با دلی آرام بروی و بازگردی...چهل یاسین...چهل الرحمان... چهل شب برایت خواندم " امن یجیب المضطر اذا دعاه ویکشف السوء"... چه آشوبی بود دلم در این چهل روز... بیشتر از همه لالایی هر شب رباب  ... یاد بی تابی "علی اصغر"  آتشی بود بر جان خسته ام... هر روز سلام آفتاب را که می شنیدم...دوست داشتم یک بار دیگر حالت را بپرسم: "حالتان چطور است بی بی؟! اینجا ملالی نیست جز درد فراق تو از حسین... که  قرار زندگی مان را ربوده است... " چشمانم را بر زمین می دوزم تا قامت خمیده ات را نبینم... شمع شده ام در این چهل روز...تند تند آب می شوم....دلم می خواهد مثل" تو" تمام این روزها را بسوزم... چهل شب را...به تو اندیشیدم... و هر روز را که بر تو چه گذشت....بهانه های رقیه برای بابا...اشکی در چشمان رباب مانده است دگر؟ !امام زمانت ...غل و زنجیر ...سکینه...و تو که _ زبانم لال_بیشتر از همه کتک خوردی...  آرام آرام هرشب دانه های اشک بچه ها را از سیاهی چشمانشان زدودی...و خود به جایشان گریستی...چه می کنی تو با این کاروان دلشکسته، زینب! حالا این قطره های خون است که از دلم برایت می چکد...چهل منزل بی حسین...و تو هرشب در کجاوه ی تنهایی خویش با او خلوت کردی وناله سر دادی... اما حسین! چشمانش را  بر بالای نی می بندد... او را تاب نیست تا تو را اینگونه ببیند...صدایش را می شنوی:خودت را حفظ  کن زینب!!!کار تو هنوز به پایان نرسیده است... در این چهل روز، لقمه ها راحت از گلویمان پایین نرفت....با دیدن آب چقدر دلمان آتش گرفت. که تو در کاروانت شهید لب تشنه داشتی...حسین _ عباس_ علی اکبر_ علی اصغر_و گرسنگی بچه های حسین همیشه در خاطرمان بود..و من همیشه می گفتم حتما بی بی در طی این مسیر سخت روزهایی را مرور می کرد که  که مادر در مدینه برایشان نان می پخت... موهایش راشانه می کرد و بالا سر حسین هر شب ظرفی آب می گذاشت آخ که چقدر دلش شور تشنگی حسین را می زد... و عمه برای کودکان کاروان اسارت آل الله از مهربانی های عمو عباس برایشان می گفت...از  داداش علی اکبر... و باز سرخی اشک ها بر گونه های بچه ها می درخشد...و باز نوازش های عمه آتشی به پا کرد... و حالا کوفیان که روزگاری، زنانش تو را برترین بانویش می شمردند و مردانش بر صلابت عقیله ی بنی هاشم سجود می بردند...چرا چشمانشان به تو غریبانه دوخته است... اگر جرعه ای بصیرت بر دلشان چکیده بود حالا این سر حسین نبود که بر بالای نی شمع وجود زینب را ذره ذره آب کند... اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد و آخر تابع له علی ذلک... ذره ذره بسوز دل من.. خرابه را یادت نمی آورم..که داغ مادر را برایت زنده کرد... زهرایی دیگر ...کنار سر بابا... چقدر دوست داشتی تا امانت حسین را به مدینه برسانی... اما روح بلند دختر حسین...تاب ماندن بی "بابا" را دگر نداشت... آرام بگیر...زینب! تو باید خون حسین را تا ابد زنده نگه داری...!!! و اینک کربلا دوباره انتظار می کشد..و تو چقدر خسته ای زینب!!!!شوق زیارت در سر داری...تا در آغوشش بگیری...از رنج نامه ی این چهل منزل با او نجوا کنی...و او هم ...چه عطر خوشی در کربلا پیچیده است...بوی حسین تو را می دهد....و من دگر هرگاه دلتنگ یاد او شدم باید به سوی این قبله ی عشق قامت ببندم... چقدر درس بصیرت داد به ما زینب در این چهل روز... فدای غم های تو...

دیدگاه ها

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی نوشته شوند و یا غیر مرتبط با موضوع باشند منتشر نخواهند شد.

عضویت در خبرنامه

Stay informed on our latest news!

Subscribe to عضویت در خبرنامه feed

پربازدیدها