انتشار یافته: 0
شماره مطلب: 16538
10:04

شهید معلم حسن فرج

نسخه مناسب چاپ

شهید حسن فرج

من یک معلم هستم نوشت:

حسن فرج در بیستم اردیبهشت ماه سال 1345 در خیابان 17 شهریور شهباز جنوبی سابق تهران در خانواده ای کاملا مذهبی به دنیا آمد. شهید حسن دومین فرزند خانواده بود خانواده سه پسر و دو دختر داشتند. ایشان به همراه برادر بزرگ تر خود حسین به تحصیل مشغول شد، ولی نتوانستند این دوران را به طور کامل طی نمایند. به دلیل مشکلات اقتصادی آن زمان و کمک به پدر، ترک تحصیل کردند و در همان زمان به همراه برادر خود در کابینت سازی شروع به کار کردند. برادر شهید می گوید: « در دوران کودکی حسن و من خیلی بازیگوش و شلوغ بودیم. »

دوران انقلاب را مانند همه ی ایرانی ها در راهپیمایی هایی و مراسم های مختلف شرکت می کردیم. با پیروزی انقلاب پاتوق من و حسن و بابا هر سه در مسجد امام جعفر صادق (علیه السلام) در شهباز جنوبی بود. این مسجد فعالیت های فراوانی در زمینه فرهنگی و اجتماعی و نظامی داشت که امام جماعت فعال این مسجد حاج آقا علم الهدی بود که اکنون ایشان نماینده ولایت فقیه و امام جمعه استان خراسان رضوی می باشند و بعدها جزء بسیج فعال آنجا محسوب شدیم. در این دوران من و حسن در مغازه آبکاری که در خیابان منصور بود مشغول به کار شدیم و همان جا بود که حسن در پیکار با بی سوادی ثبت نام کرد و سوادآموزی کرد.

شهید کم حرف و آرام شده بود و در رفتار با بزرگترها وآشنایان و فامیل و دوستان با ادب و فروتنی رفتار می کرد و احترام افراد را زیاد رعایت می کرد و فرد متواضع و با صداقتی بود. علی رغم اینکه شرایط مالی خوبی پیدا کرده بود، به مسائل مادی بی اهمیت و در عین حال انسانی با سخاوت بود. به گونه ای که هرچه درآمد داشت  به دوستان یا آشنایانی که احتیاج داشتند می داد و هیچ وقت سراغش را هم نمی گرفت. پس از شهادتش هم به غیر از یک انگشتر چیزی از خودش باقی نگذاشت.

شهید حسن به اقامه نماز اول وقت بویژه جماعت و جمعه بسیار مقیّد بود. از خصوصیات بارز او توجه خاص به خواندن نماز شب و محاسبه رفتار روزانه خود در انتهای هر شب بود. در رفتار و گفتار، ارادت  و تعلف خاصی به ائمه اطهار (علیهم السلام) علی الخصوص صاحب الزمان(عجل الله) و ولایت فقیه داشتند و ذکر دائم ایشان یا مهدی (عجل الله) بود.

حسن شهیدمان از سال 1360 به عضویت نیروی مقاومت بسیج مسجد محل درآمد. در سال 1362 به عنوان نیروی بسیجی در لشگر 27 محمد رسول الله (صل الله علیه) از تهران عازم مناطق مختلف عملیاتی در غرب و جنوب کشور شد. او چندین مرتبه مجروح شد، اما به محض بهبودی مجددا به مناطق عملیاتی باز می گشت. در سال 1364 در عملیات غرور آفرین فتح فاو (عملیات والفجر8) با بمباران شیمیایی منطقه عملیاتی توسط هواپیماهای عراقی توسط دو نوع گاز شیمیایی (خردل و تاول زا) مجروح شد.

در ابتدا تنها صورت شهید سوختگی شدیدی داشت که به مرور بهبودی یافت. ولی پس از چند ماه کم کم سرفه های برادرم شروع شد. بعدها از سوی کمیسیون پزشکی بنیاد شهید و امور ایثارگران به عنوان جانباز 70٪ مشخص گردید و از آن سال به بعد به علّت جراحات شدید حاصل از گازهای شیمیایی اکثر طول مدت سال را در بیمارستان بستری بود. برادرم اصلا نمی گذاشت کسی بفهمد که او جانباز است و اجازه این که ما به بنیاد مراجعه کنیم را نمی داد و چند باری هم که من مراجعه کردم بدون اطّلاع بود.

یک بار که از طرف ریاست جمهوری برای سرکشی به جانبازان به خانه ی ما مراجعه کردند، من از آقا درخواست کردم که خانه ای برای مراقبت بیشتر از اخوی به ما داده شود، ولی شهید از نماینده ریاست جمهوری خواست که وقتی او شهید شد، جسد او برای آزمایشات و بررسی تاثیرات شیمیایی بر اندام انسان در دانشگاه های علوم پزشکی کالبد شکافی شود و در همانجا فرمی را هم امضا کرد.

برادر شهیدم را دوبار برای مداوا به المان بردند، بار اول در سال 1366 و پس از چند ماه به ایران بازگشت. پزشک معالج او ایرانی و مخالف نظام جمهوری اسلامی بود. برای دومین بار دش نمی خواست برای معالجه به آلمان برود. چراکه که می گفت پزشک ایرانی او را مسخره می کند و می گوید شما که دوست داشتید شهید شویی. چرا برای معالجه به اینجا آمده اید؟ و برادرم هم در جواب گفته بود برای اینکه پس از بهبودی دوباره بروم جبهه تا با دشمن بجنگم.

شهید فرج دو دوران جانبازی با هدف مبارزه با بی سوادی  به ادامه تحصیل پرداخت و پس از آن به استخدام نهضت سوادآموزری نیز درآمد. ایشان من را هم تشویق به ثبت نام کرد و مدرک این دو دوره را کسب کردم. بعد ها حسن برای یادگیری خطّاطی مدّتی را هم درس خط گرفت که نمونه های خوش خطّی ایشان موجود است.

حسین برادر شهید در خاطره ای می گوید: « در منطقه یک جا خدمت می کردیم. او با بچه های حزب الهی و من با داش مشدی ها! بچه های تعمیرگاه گاراژی ها. یکروز دیدم که بچه ها در چاله تعمیرگاه صحبت می کنن. رفتم قاطیشان و گفتم من هم هستم چی شده؟ آنان گفتند می خواهیم امشب یکی را حسابی کتک مفصّلی بزنیم. من هم با آنان پیرامون اینکه چطوری او را گیر بیندازیم و چگونه کتک بزنیم مفصل بحث کردم. در اثنی صحبت پرسیدم که برای چه می خواهند بنده خدا را ادب کنند؟ آنان گفتند که یارو اول صبح ما را از خواب بیدار می کند که یا الله! بلند شوید نماز صبح بخوانید! با تعجب پرسیدم حالا کی هست؟ نشانی حسن را دادند. گفتم بابا او که داداش من است! آنان حسابی تعجب کردند که دروغ نگو شما که اصلا مثل هم نیستید تا بالاخره متقاعدشان کردم دست از سر او بردارند. »

برادر شهید حسن فرج از خاطره شهادت پدر می گوید: ما هر سه نفر به لشگر 27 محمد رسول الله (صل الله علیه) اعزام شدیم.معمولا یک یا دو نفرمان در آنجا بودیم. روزی که من به تهران آمدم و با حسن در تهران بودیم پدرمان که آن زمان بیماری قلبی هم داشت به مادرمان گفت حالا که بچه ها پیش شما هستند من به جبهه می روم. ایشان در دو کوهه مشغول بود که 17 روز پس از این زمان در تاریخ4/9/1365 هواپیماهای عراقی برای اولین و آخرین بار دوکوهه را بمباران کردند. پدرم در قسمت خدمات و در حال قنوت نماز به شهادت رسید.

ما وقتی پیکر پدر را دیدیم به این موضوع واقف شدیم. ابتدا من با خبر شدم برای اینکه این خبر را به برادرم بدهم او را به پارک نزدیک محل زندگیمان بردم و مشغول به مقدمه چینی شدم که شهید حسن با اطمینان خاصی گفت که پدرمان شهید شده است!

شهید حسن فرج در سال 1367 و وضعیت حسّاس جنگ با وجود نامساعد بودن وضعیت جسمانی طاقت نشستن و یاری نکردن همرزمانش را نیاورد و برای شرکت در عملیات مرصاد عازم منطقه شد. در سال 1368 برای درمان مجدد به آلمان اعزام شد و پس از چند ماه بدون هیچ بهبودی در وضعیتش به ایران بازگشت. حال او روز به روز وخیم تر می شد، به طوری که اکثر ساعات شبانه روز  با کمک کپسول های اکسیژن به زندگی ادامه می دادو ساده ترین کارهای شخصی خود را با کمک خانواده انجام می داد.

شهید پسرخاله ای داشت به نام سعید غلامی که هم سن و سال خودش بود و خیلی او را دوست داشت. یک روز خبردار شدیم که سعید در جبهه شهید شده است. ما به دلیل اینکه حسن در بیمارستان بستری بود به او نگفتیم. روز سوم دفن شهید بود که دیدیم حسن با آمبولانس و ماسک اکسیژن به در خانه شهید آمد و فاتحه ای خواند و در حالی که نفس نفس می زد رفت. بعدا معلوم شد که با خواهش و تمنای فراوان اجازه آمدن گرفته بود. ناگفته نماند که ایشان به تلاوت قرآن انس داشت و در روزهای پایانی عمرش با تلاوت قرآن آرام می گرفت.

شهید فرج از اینکه به یاران شهیدش نپیوسته و از خیل شهدا جا مانده بود، ناراحت و دل شکسته بود و همیشه این جمله را بر زبان می آورد. در نهایت حسن فرج در تاریخ 22/6/1370 و در ظهر روز جمعه پس از 6 سال تحمل و رنج حاصل از مسمومیت بمب های شیمیایی مانند پدر شهیدش علی فرج به درجه رفیع شهادت نائل و در جوار پدرش در قطعه 53 بهشت زهرا به خاک سپرده شد. مادر شهید نیز پس از دست دادن دو عزیزش در سال 1371 از دنیا رفت و به آنان پیوست.

برادر شهید از خاطره تدفین شهید این گونه می گوید: « پس از شهادت پدرم یک روزی مطلع شدیم که پدر یکی از شهدا بانی ساخت سقف بر روی قطعه 53 شده تا وقتی خانواده ها بر سر مزار می روند آفتاب آنان را اذیت نکند. قرار شد هر خانواده سهم خود را بپردازند. حسن از حقوق خودش در نهضت که خیلی هم کم بود، هر ماه 500 تومان را برای سهم خانواده به آن پدر شهید پرداخت می کرد تا تسویه شود. زمانی که برادرم شهید شد هر چه گشتیم نتوانستیم جایی را برای دفن شهید در کنار مزار پدر بیابیم که متوجه شدیم در نزدیکی مزار پدرم یک قطعه سنگ معمولی قبر هست. لذا از قبرکن خواهش کردیم آنجا را بکند. وقتی کامل خاک را کنار زدیم مشاهده کردیم که قبر خالی است. گویا از قبل جایی برای برادرم حسن رزرو شده است.

بعدها خانواده های شهدای آن قطعه می گفتند که تا حالا کجا بودید و چرا سر این قبر نمی آمدید. ما مدت ها برای این قبر شهید گمنام فاتحه می فرستادیم. وقتی مطلع شدند که قبر از ابتدا خالی بوده همگی خیلی تعجب کردند.

دیدگاه ها

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی نوشته شوند و یا غیر مرتبط با موضوع باشند منتشر نخواهند شد.

عضویت در خبرنامه

Stay informed on our latest news!

Subscribe to عضویت در خبرنامه feed

پربازدیدها

.