انتشار یافته: 0
شماره مطلب: 17400
10:58

شهید معلم انقلابی ابوالفضل پاکداد

شهید ابوالفضل پاکداد

من یک معلم هستم نوشت:

شهدا، کبوتران خونین حرم عشقند که جز کبوتران خونین صحرای بلادفتر راز را جز شهید نمی تواند بخواند؛ زیرا رزق خداوند در جنت رمز و راز است و شهید است، مصداق این آیه (وعندربهمیرزقون)

 

«مسلما خون شهیدان، انقلاب و اسلام را بیمه کرده است. خون شهیدان، برای ابد درس مقاومت به جهانیان داده است و خدا می داند که راه و رسم شهادت کور شدنی نیست و این ملت ها و آیندگان هستند که به راه شهیدان اقتدا خواهند نمود و همین تربت پاک شهیدان است که قیامت مزار عاشقان و عارفان و دلسوختگان و دارالشفای آزادگان خواهد بود. خوشا به حال آنانی که این گوهرها را در دامن خود پروراندند.» امام خمینی (رحمت الله علیه)

آری! خوش به حال شهیدانی، چون شهید ابوالفضل پاکداد که چه خوب راه خود را شناخت و خود را به قافله نور رساند و در آخر نیز در این راه جان و سر خود را اهدا نمود.

ابوالفضل پاکداد، در دهم شهریور 1340 در خانواده ای مذهبی و متوسط الحال در زنجان به دنیا آمد. مادرش می گوید: «پس از تولدش در خواب دیدم که حضرت زهرا (سلام الله علیها) و امام حسین (علیه السلام) و امام حسن (علیه السلام)، (حسنین) در حالی که در سنین کودکی بودند، به منزل ما آمدند. حضرت زهرا (سلام الله علیه) کودک مرا در آغوش گرفت و صورتش را بوسید و به من فرمود که نام کودک را ابوالفضل بگذارید و بچه را به من نداد و به امام حسین (علیه السلام) داد.»

ابوالفضل تحصیلات ابتدایی را دبستان حافظی و دوره راهنمایی را در مدرسه راهنمایی انوری به پایان برد. دو دوره راهنمایی بود که عکس شاه و تزییناتی را که برای مراسم جشن روز چهارم آبان در مدرسه نصب کرده بودند، به همراه دوستانش پاره کرد. به همین دلیل پدرش را به شهربانی احضار کردند و خواستار تحویل دادن ابوالفضل به شهربانی شدند که با اصرار او از دستگیری ابوالفضل صرف نظر و به گرفتن تعهد از پدرش اکتفا کردند. ابوالفضل از مدرسه اخراج شد و او را در آن سال مردود اعلام کردند.

وی دوره متوسطه را در دبیرستان پهلوی (شریعتی فعلی) گذراند. در این دوره که با سال های آخر حکومت پهلوی مقارن بود با گروه های مذهبی آشنا شد و با شرکت در جلسات مذهبی مختلف در زنجان و تبریز ونیز مطالعه کتب مذهبی به ویژه کتاب های استاد شهید مطهری و مرحوم دکتر شریعتی بر آگاهی های دینی خود افزود.

پس از پیروزی انقلاب اسلامی، به مدت سه ماه در دوره ای که از طرف شهید محمد علی رجایی در دوران وزارت آموزش و پرورش برای آموزش و تربیت مربیان پرورشی برگزار شده بود در تبریز شرکت کرد. وی چنان به امام (رحمت الله علیه) علاقه داشت که خود را آزاد شده خمینی (رحمت الله علیه) می دانست و به این اعتقادش می بالید. از این رو در پی صدور فرمان امام (رحمت الله علیه) مبنی بر تشکیل نهضت سوادآموزی به همکاری با نهضت سوادآموزی پرداخت. قبل از شکل گیری سپاه پاسداران حفظ امنیت شهر بر عهده گروه های ضربت بود و وی فعالانه با این گروه ها همکاری می کرد.

با شروع غائله کردستان تصمیم گرفت به عضویت سپاه پاسداران در آید. وی در مقابل مخالفت دوستانش ساعت ها با آنان درباره این موضوع بحث و استدلال می کرد که اگر تاکنون با قلم و در عرصه فرهنگیمبارزه می کردیم، امروز تکلیف فرق می کند و باید عملا وارد مبارزه شویم و در کنار آن به امر تعلیم و تربیت نیز بپردازیم.

پس از عضویت در سپاه و گذراندن دوره آموزش نظامی به مریوان اعزام شد و در آن جا مسئولیت دفاع از یک تپه را به عهده گرفت. در این ماموریت از ناحیه پا مجروح شد و به زنجان بازگشت.

برادرش آقای جواد پاکداد در این باره نقل می کند: «عصر بود. ما در اطراف او نشسته بودیم و صحبت می کردیم. چیزی درباره مجروحیتش ابراز نکرد. مادرم پرسید: «پایت چه شده؟» اما او موضوع صحبت را عوض کرد تا در این باره مطلبی نگوید. بعد ها از دوستانش شنیدیم که پایش مجروح شده بود. »

پس از آن در واحد حراست زندان سپاه زنجان مشغول خدمت شد. در مدت خدمت در زندان با زندانیان سیاسی دل سوزانه و ارشادی برخورد می کرد و این رفتار باعث علاقه مندی برخی از زندانیان به وی شده بود. برادرش نقل می کند: «پس از شهادتش یادداشت هایی دیدم که در آن ها نوشته بود؛ فلانی با اسلحه، فلان زندانی را زد و من با شخص ضارب برخورد کرده به رفتارش اعتراض کردم. »

ابوالفضل به مطالعه علاقه بسیار داشت و با وجود مشغله زیاد هرگاه فراغتی در منزل یا محل کار می یافت، به مطالعه می پرداخت. همچنین یک دستگاه پخش به صورت واکمن خریده بود که در محل کار به سخنرانی های علمی و مذهبی گوش می داد. در اواخر هم بیشتر به تلاوت قرآن گوش می کرد.

در سال های اوج فعالیت سازمان مجاهدین خلق ایران در جهت ترور نیروهای متدین و طرفدار انقلاب به تن کردن لباس سپاه در ملاء عام، خطر ترور نیروهای متدین و طرفدار انقلاب را در برداشت، اما او با این اعتقاد که لباس پاسداری کفن اوست و همیشه باید آن را به تن داشته باشد با لباس پاسداری در بیرون از منزل ظاهر می شد و این خطر را به جان می خرید. او پیوسته خود را برای شهادت آماده می کرد. وقتی که والدینش از عزیمت او به جبهه اظهار ناراحتی می کردند، در پاسخ می گفت: «پدر و مادرم، جبهه سفره شهادت است که به واسطه امام (رحمت الله علیه) گسترده شده و صاحب احسان، خداست به سوی خدا می روم. خریدارم خداست، چرا نروم؟ »

ابوالفضل، وقتی از ماموریت مریوان برگشت، آقای مججوب معاون عملیاتی سپاه و آقای خردمند، (فرمانده سپاه زنجان) در صدد بودند تا مسئولیت یکی از واحدهای سپاه را به او واگذار کنند، ولی او نپذیرفت. همچنین وقتی به او پیشنهاد شد، در دوره ای که برای آموزش فرماندهی بود، شرکت کند؛ چون می دانست که این دوره طولانی خواهد بود و مانع شرکت او در جبهه می شود، از پذیرش آن خودداری کرد. قبل از عملیات فتح المبین نیز وقتی که گروهان مستقل از زنجان به جبهه اعزام شد، زیر بار مسئولیت گروهان نرفت و حتی در مصاحبه ای که با نیروهای اعزامی قبل از عملیات ترتیب داده شده بود، شرکت نکرد.

ابوالفضل در دومین اعزامش به جبهه به مناطق عملیاتی فتح المبین به شوش رفت. قبل از شروع عملیات فتح المبین، فرماندهان رده بالای لشگر نجف در جلسه ای تصمیم گرفتند با طراحی یک عملیات ایذایی توجه نیروهای عراقی را از عملیات اصلی منحرف کنند. قرار بر این شد که گردانی متشکل از نود و شش نفر به فرماندهی اصغر محمدیان و معاون او (ابوالفضل پاکداد) این عملیات را در محدوده سایت چهار واقع در جبهه رقابیه انجام دهند. از آن جا که فرماندهان پیش بینی می کردند کسی از نیروهای شرکت کننده در این عملیات زنده نمی ماند، شهید اصغر محمدیان و دوستانش تصمیم گرفتند تعدادی از افراد داوطلب را جمع آوری کنند. از آن جا که منطقه مذکور بسیار هموار و عاری از هرگونه جان پناه بود نیروها کاملا در تیر رس شدید ارتش دشمن قرار می گرفتند.

در جریان عملیات، اصغر محمدیان فرمانده گردان بر اثر اصابت گلوله دوشکا به پا، مجروح شد و از ابوالفضل خواست که هدایت حمله را به عهده بگیرد. گردان مذکور ماموریت خود را با موفّقیت به انجام رساند، اما ابوالفضل پاکداد به علت درگیری شدید و نفوذ به عمق دشمن، به اتفاق شهید گلشنی در اثر اصابت ترکش خمپاره به شهادت رسیدند. اجساد شهدای عملیات، حدود 12 روز در منطقه بر زمین ماند. پس از پایان موفّقیت آمیز عملیات فتح المبینوعقب نشینی نیروهای عراقی پیکر او و شهید جواد گلشنی  و شهید مهدی  طهماسبی را در آن سوی میدان  مین دشمن یافتند.

همیشه میگفت: «یک پاسدار بیش از یازده ماه زنده نمی ماند.» اوخود شاهدصدق این سخن شد و دقیقا یازده ماه پس از ورود به سپاه، به شهادت رسید. همکاران او در حراست زندانیان سیاسی نقل کرده اند، وقتی خبر شهادت وی به زندانیان رسید، آنان نیز گریستند. ابوالفضل به هنگام شهادت بیست و یک ساله بود. پیکر پاکش در گلزار شهدای زنجان پس از تشییع با شکوه در 15/1/1361 به خاک سپرده شد. آخرین وصیت نامه ی او مفقود شد، ولی یک صفحه از وصیت نامه ای که در اوایل ورود به سپاه نوشته بود در لابلای صحیفه سجادیهاش پیدا شد.

روایت حاج مصطفی بهرامیون (از دوستان شهید)

ما چند نفر بودیم. به اتفاق شهید جواد پاکداد، شهید جواد گلشنی و شهید مهدی طهماسبی در نهضت سوادآموزی زنجان فعالیت می کردیم. شهید پاکداد در قسمت فرهنگی نهضت مشغول فعالیت بود. پس از آن وارد سپاه شد و زمانی هم در زندان فعالیت داشت. شهید پاکداد در زندان بر روی عقاید زندانیان سیاسی کار می کرد تا بلکه پس از اصلاح بتواند آنان را به جبهه ببرد و عاقبت به خیرشان کند. او در آخرین روزهای عمر خویش از تمامی تعلقات دنیوی دوری گزیده و شهادت را با تمام وجود لمس می کرد. یقین پیدا کرده بود که شهید می شود. سرانجام در عملیات فتح المبین، پس از رشادت های فراوان به شهادت رسید. وقتی که ابوالفضل به شهادت رسید، پدرش باور نمی کرد. هر چه قدر به او می گویند گوشش بدهکار نبوده، می گوید تا مصطفی نیاید باور نمی کنم. بالاخره من از جبهه به مرخصی آمدم. تا مرا دید گفت الان باور می کنم که ابوالفضل شهید شده است.

 

کلام نور

دفاع از مال

امام زین العابدین (علیه السلام) فرمود:

هر کسی به ظلم اموالش مورد تجاوز قرار گیرد و در برابر آن پیکار کند تا کشته شود، شهید است.

دیدگاه ها

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی نوشته شوند و یا غیر مرتبط با موضوع باشند منتشر نخواهند شد.

عضویت در خبرنامه

Stay informed on our latest news!

Subscribe to عضویت در خبرنامه feed

پربازدیدها