انتشار یافته: 0
شماره مطلب: 18571
09:26

معلم شهید حبیب شریفی راد شهید شاخص سال 1396

نسخه مناسب چاپ

بسمه تعالی

         ولا تحسبنَ الذین قتلوا فی سبیل اللّۀ امواتاً بل احیاً عند ربهم یرزقون

 

همچنان که یاد و خاطره عاشورای حسینی در پیشگاه هر عصر ، الهام بخش عزت و سرافرازی مردان و زنانی است که حضرت ابا عبدالله الحسین (ع) ، حضرت ابوالفضل العباس (ع) و حضرت زینب (س) را مقتدای خویش می دانند ، یاد و خاطره شهدای هشت سال دفاع مقدس نیز عاشورای دیگری است در دل های ملتی غیور و شجاع که با دلاور مردی هایشان پرچم نظام جمهوری اسلامی را در دنیا سر بلند بر افراشتند . دلاور مردان حماسه ساز ، دلیر عرصه های جانفشانی و پایمردی ، شهیدان همیشه شاهد ، جانبازان فداکار و آزادگان سرافراز در سالهای دفاع مقدس با دل های سرشار از عشق و ایمان به خدا ، اسلام و ولایت ، خاک این دیار عشق را سجده گاه ملائک و دانشگاه معنویت و ایمان ساختند . بی شک آن عرش نشینان که حدیث سرخ شهادت را حسین گونه فریاد زدند ، بی نیاز از تکریم و تحسین ما خاک نشینانند . و نام سبز غرور آفرینشان بر تارک زمان چون خورشیدی همیشه می درخشد . مانند حماسه فراموش نشدنی مردان شجاع و فداکار سوسنگرد ، هویزه ، بستان و دشت های گلگون دشت آزادگان که دفتری است از حماسه های شهیدان سرافراز که با خون خویش لحظات ناب وصل را بر آن نگاشتند .  آن گاه که خصم پا به عرصه این دیار آسمانی گذاشت مردان و زنان دلیر با قامت های رسا و خروش ستم کوب ، دشمن را از مرز های این تربت پاک بیرون راندند تا بار دیگر تاریخ با نام عشایر غیور اوراق خویش را زینت بخشد .

چگونه می توان از غیرت وحماسه آفرینی  این مردان و زنان همیشه مبارز سخن گفت و از مجاهدت و شهادت طلبی قهرمانان جهاد عشایر که بی مهابا در برابر نیرو های متجاوز انگلیسی ایستادگی و مبارزه کردند و عاشقانه از جام شهادت سیراب شدند سخن به میان نیاورد. چگونه می توان از مردانی که همواره بیرق شهادت و شهامت بر دوش ، حماسه آفرین دشت قهرمان پرور سوسنگرد شدند ، یادی ننمود .

به همین مناسبت در زیر خلاصه ای از شرح حال سردار شهید اسلام ، اسوه ی تقوا و ایثار ، فرمانده ی شجاع و مبارز سپاه پاسداران انقلاب اسلامی دشت آزادگان ، سرباز گمنام و مفقود الاثر حبیب شریفی آمده است .

امیدوار است همچنان که حیات شهیدان منشا اقتدار و امنیت کشور بود یاد و خاطره ی آنان نیز منشا خیر و برکت و تحول روحی ومعنوی در جامعه باشد .

شرح حال حبیب شریفی قبل از انقلاب اسلامی :

وی در بیستم تیر ماه 1334 در سوسنگرد ودر خانواده ای متولد شد که فرهنگ اسلامی در میان فرزندان آن خانواده جا افتاده بود و همگی به قرآن و مسجد و مجلس حسینی علاقه مند بودند . او از همان دوران کودکی با قرآن کریم انس خاصی داشت و به دعا و تلاوت قر آن می پرداخت . دوران نوجوانی و جوانی را در مسجد جامع سپری نمود و همزمان به تحصیل نیز اشتغال داشت وی در تمام دوران تحصیل بعنوان دانش آموز ممتاز معروف بود و چون به شغل شریف معلمی علاقه داشت راهی دانشسرای اهواز شد و بعد از اخذ مدرک کاردانی در رشته علوم دینی دانشگاه چمران اهواز به تحصیل ادامه داد . وی بعنوان دبیر برجسته و متعهد به تربیت دانش آموزان در شناخت اسلام همت گماشت . وی از بنیانگذاران درس قرآن و اخلاق اسلامی و مسائل اعتقادی در مسجد جامع بود که باعث شد تعداد بسیاری از جوانان حزب الله در سالهای 50-57 در کلاس های فوق شرکت نمایند و بهترین نشریات ادواری را در رابطه با شناخت قرآن و معارف اسلامی تدوین نمایند ، وی در این کلاس ها مرتباً به تدریس و تفسیر قرآن می پرداخت و آن قدر با علوم قرانی آشنا بود که بعنوان مفسر حاذق شناخته شد هدف اواز برگزاری این کلاس ها ترویج و تفهیم و تفسیر قرآن به ساده ترین زبان برای تمام افراد شهر بود ، تمسک به ائمه اطهار و انس با قرآن را مهم ترین راه برای نجات از بی بند و باری و فرهنگ برهنگی شاه می دانست.

وی برای ارتقا دانش و علوم دینی و آشنایی با مسائل انقلابی و مبارزه با طاغوت مسافرت هایی به قم ، تهران و مشهد داشت تا از علمای انقلابی و مبارز آن زمان کسب فیض نماید و مطالب آموخته را به جوانان عاشق انقلاب بیاموزد . وی به روحانیون انقلابی و متدین واقعی ارادت خاصی داشتند و از محضر آنها بهره می برد و از همان دوران جوانی به خط ولایت فقیه و امامت امام خمینی (ره) اعتقاد کامل داشت و کتاب های بنیان گذار جمهوری اسلامی را بین جوانان توزیع می کرد .

بسیاری از جوانان حزب الله منطقه دشت آزادگان که امروزه مسئولیت های مختلفی در نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران گرفته اند از محضر وی کسب فیض نموده اند و او را به عنوان استاد خودشان ومعلمی وارسته و با استعداد  می شناختند . وی با گروه های الحادی خصوصاً کمونیست ها ومنافقین شدیداً مبارزه می کرد و به آنها اجازه کوچکترین حرکتی در شهر نمی داد وی در سالهای 55 تا  57 و همزمان با اوج گیری مبارزات ملت مسلمان ایران سخنان بسیار زیادی در مورد اهمیت دین اسلام بیان داشت .

و با گروههای غیر اسلامی که در اوایل نضج انقلاب مثل قارچ های سمی روئیده بودند ،بحث و مناظره می کرد و اسلام را با ساده ترین مفاهیم به آنها معرفی می کرد . از طرفی آنان چون توان پاسخگویی به او را نداشتند ، بارها به قتل تهدیدش کردند .

ایشان در در هنگامه ای که خوف و غرب زدگی از سر و روی به اصطلاح روشن فکران می بارید در بزرگداشت شهادتها و موالید ائمه معصومین ، مراسم خاصی برپا می کرد ، از مبارزات بزرگان دین می گفت ، از زیر بار ستم نرفتن...تا جایی که ساواک او را زیر نظر گرفته بود .

تظاهرات مردمی را خود و دوستانش از مسجد جامع سوسنگرد آغاز می کردند و با ملحق شدن کسبه بازار کویتی ها ، به طرف پمپ بنزین و نهایتا ً به پاسگاه ژاندارمری کشیده می شدند .

ماموران بارها قصد دستگیری او را داشتند که با چابکی توانست از دستشان فرار کند . روستاهای آلبوجلال ، سبهانیه ، مالکیه ، مشروطه و دهات اطراف شهر محلی هستند که ایشان مردم آنجا را علیه حکومت می شوراند .

در ایام تظاهرات و راهپیمایی و اعتصابات خود و تعدادی از بچه های هم فکر برای رفع مایحتاج عمومی مردم ، فروشگاه تعاونی اجناس راه اندازی کردند تا نیازهای اولیه اهالی رفع شود ...  

ایشان اسوه ی تقوا و دیانت بود ودر بین جوانان از احترام خاصی برخوردار بود او در عین شجاعت و تهور ، آرام بود و از تکبر وخودستایی دوری می کرد و از آنانی که نخوت و غرور داشتند دوری می کرد ، تنهایی را دوست داشت و آن را بهترین وقت برای تفکر به عظمت خداوند و خلقت هر چه هست ، می دانست . عظمت و بزرگی را فقط مخصوص خدا می دانست و انسان از نظر او آفریده ای بود که باید در جهت خدا حرکت کند و از ائمه علیهم السلام پیروی نمایند . او می گفت امام خمینی مظهر پاکی و تقوی و استقامت در قرن 20 است . او می گفت امام اهداف پیامبران خدا در تشکیل یک امت واحد را دنبال می کند . او می گفت اطاعت از امام یعنی اطاعت از ائمه و اطاعت از ائمه سلام الله علیهم یعنی اطاعت از رسول و اطاعت از خدا می باشد . پس در راه اهداف امام جانمان را می دهیم و زمانی که تظاهرات خیابانی انجام می گرفت او در صف اول حرکت می کرد و با شعار های کوبنده به تظاهرات و راهپیمایی ها روح می داد ...

خاطرات حبیب شریفی بعد از انقلاب اسلامی :

اولین روز پیروزی انقلاب است . گویی پرندگان نیز سر خوش و مست هستند . همه چیز برای او رنگ زیبایی گرفته است چشمانش را برق شادی می گیرد . با پیروزی قیام مردم ، دشمن تحریکات موذیانه ای را در آن سوی مرزها آغاز کرد و هراز گاهی با نفوذ عامل خود و بکارگیری ستون پنجم ، در درون شهر ها و روستا ها آشوبی بپا می کرد.

وی با سازماندهی نیرو و جمع آوری جوانان شهر و مناطق اطراف با کمک یارانش کمیته انقلابی راشکل داد تا از دستاورد های انقلاب پاسداری کند . در بین مردم شایع شده بود که از طرف رژیم عراق ، توطئه ای در کار است که گروهای ضد انقلاب و معاند را در داخل مسلح نماید ، موقعیت سیاسی انقلاب  ایران  ، کشور های حاشیه خلیج فارس را وادار کرده بودکه از ترس سرایت انقلاب ایران ، علناً در مقابل ما جبهه بگیرند . برای همین حکومت صدام را مسلح کرده و قول یاری به او داده بودند .

شهرهای خوزستان ، بویژه مناطق عرب نشین ، از اهداف اولیه بعثت عراق بودند تا با استفاده از حربه زبان و قومیت آنها را بر علیه حکومت بشورانند . عده ای معلوم حال نیزکه در حکومت شاه نیز پنهانی برای عراق فعالیت می کردند این بار نیز علناً پرچم مخالفت با نظام اسلامی را بر افراشتند.

حبیب و جوانان انقلابی بیشتر وقت خود را صرف مبارزه با آنها می کنند . تلاش وافر و خستگی ناپذیر بچه های حزب الله آنقدر است که دشمن به راحتی آنها را شناسایی می کند و جلوی فعالیت های آنها را می گیرد و با فرستادن پیغام هایی بویژه برای حبیب او را تهدید به قتل می کند . اما او راه و هدف خود را شناخته بود و از هیچ کسی باکی به خود راه نمی داد .

بعد از ماهها مبارزه ایشان در سال 58 به فرماندهی سپاه پاسداران سوسنگرد منصوب شد و سازماندهی نیرو های سپاه شهر را آغاز کرد . باز هم دوستان حزب الهی اش او را یاری کردند و در مدت کوتاهی سپاه را از نظر تجهیزات وامکانات به حد قابل قبولی رساندند .

روزها و لحظه های بحرانی فرا رسیدند . از طرفی نفوذ عوامل بیگانه و از طرف دیگر تحریکات افراد زود باور باعث شد که تلاش و مقاومتش فزونی گیرد .ایشان سه ماه قبل از آغاز جنگ به درخواست شیخ علی کرمی با دختر امام جماعت مسجد بزرگ بستان خانم خدیجه میرشکار پیوند زناشویی می بندد . اما اتفاقات جنگ و تلاش های بی وقفه اش جهت سروسامان دادن به سپاه باعث می شود که نتواند مراسم ازدواج را برپا کند .

روزهای آغازین پائیز ، هواپیماهای عراقی ناقوس جنگ 8 ساله شان را بر فراز کشورمان سر می دهند .  وی به همراه دیگر نیرو های بسیجی و پاسدار در برابر دشمن متجاوز ایستادگی و مقاومت بی نظیر از خود نشان دادند و آنچه در توان داشتند به کار بردند .

کار و زندگی اش شده بود سپاه ، جبهه ، نیرو و تدارکات یک پایش خط مقدم بود و دیگری اهواز . هر جاکه فکر می کرد می تواند کمکی بگیرد رنج سفر را به جان می خرید ، می رفت و رو می زد ، خواهش می کرد تا مهماتی ، اسلحه ای چیزی گیر بیاورد ... اینها را به هیچ کس نمی گفت تا بچه ها ی رزمنده فقط به دشمن فکر کنند .

در یکی از روز ها که از جبهه سوسنگرد بر می گشت یکی از بچه ها به او می گوید اگه می توانی به والده سری بزن ! وی می پرسد چه طور مگه ؟ می گوید :  باز هم آمد سپاه می گفت می خواهم حبیب را ببینم دلم برایش تنگ شده ... آخه خوش غیرت اون ... وی آهی می کشد و می گوید باشه حتماً ، یکی دو کار واجب دارم باید انجامشون بدهم ... انشاالله . و باز هم حرفهای تکراری که بچه های سپاه از اون می شنیدند .

هر چه بیشتر قدرت می گرفت عراقی ها چند برابرش وارد میدان می کردند . از نظر نیرو ، تانک ، توپخانه و لجستیک اصلاً قابل مقایسه نبودند .

وی همیشه می گفت تنها چیزی که ما داریم مقداری نیروست که نه با من و سپاه بلکه با خدا جانشان را معامله می کنند و چیزی به نام ترس در وجودشان نیست . دوست داشت تمام مردم سوسنگرد و روستاهای اطراف مسلح شوند ، همیشه می گفت (( زن و مرد باید آموزش نظامی ببینند تا بتوانند مقابل دشمن بایستند .)) برای همین خود آموزش را از خانواده اش شروع کرد و همسرش را با سلاح های متعارف آشنا ساخت وی همیشه آماده مبارزه با بدترین حوادث بود . با اینکه با تمام امکانات دفاع می کرد اما حس ششمش می گفت شهر در آستانه سقوط است . می دید که فعالیت ستون پنجم چند برابر شده است و در حال از بین بردن شالوده امنیت منطقه هستند .

هر چه مهمات برای استفاده در مرزها آورده می شود با عقب نشینی های متعدد که به خاطر فشار مضاعف دشمن وارد می شد،  به شهر سوسنگرد منتقل می کرد .اما اینجا نیز احساس امنیت نداشت . برای همین دستور می دهد که هر چه زودتر آنها را به جاهای امن تری منتقل کنند تا به دست دشمن نیفتد ...

ولوله ای در شهر ایجاد شده است . رزمندگان سپاه سوسنگرد و بسیج عشایر با دل و جان می جنگند. اما با کمبود نیرو ، تجهیزات و بدتر از همه عقبه ای نا امن مواجه هستند . حبیب شب و روزش شده است حفظ سوسنگرد . سعی می کند تمام اهالی که توان جنگیدن ندارند را به خارج شهر ببرد و بقیه را مقابل دشمن مسلح نگه می دارد . فشار هر لحظه بیشتر می شود هواپیماها شهر را به راکت می بندند ، توپخانه اهداف نظامی و غیر نظامی را هدف می گیرد و خمپاره ها نیز بر سر مردم فرو می ریزد . فشار آنقدر شدید است که تابش از تحمل او و نیروهایش خارج می شود ...

حبیب به دور دستها خیره شده است نه خبری از نیروی تازه نفس است و نه تجهیزات ...

سر در گم نشان می دهد وقتی وارد خانه می شود مضطرب است . همسرش می گوید خبری نشد ؟

می گوید : هیچ بچه ها دارند از دل و جان مایه می گذارند ولی دشمن قویتر و مجهزتر از ماست ، شهر در محاصره است کسی توی آن نمانده ما هم باید برویم اما چگونه ...

می داند ... دل رفتن ندارد با خود واگویه می کند : بچه ها یکی یکی دارند شهید می شوند  .

یک هفته از فرماندهی اش در سپاه سوسنگرد می گذشت . هر روز و هر ساعتش مبارزه بود و تلاش برای زنده ماندن شهر و مردم ، و آن سو هر لحظه حمله ، آتش بمباران ... به هر جا می رسیدند ، آوار می کردند ، می کشتند و آتش می زدند ، حتی نخل ، دیوار مسجد و خانه ها را.

 کمر سوسنگرد خم شده است هیچ سوسنگردی تاب تحمل خبر سقوط شهر را ندارد آنانی که خانه هایشان ورودی شهر است با بیل و داس و سینه هایی سپر، خون بر چشمان سپاه دشمن می پاشند ، زنان عرب هروله کنان عصابه خود را محکم دور سر پیچیده و از خانه و کاشانه شان چون مردان دفاع می کنند .

و او ساعت های زیادی است که خواب به چشمانش نیامده است . یک چیزی مثل خوره آزارش می دهد . می گوید : آنچه انتظارش را نداشتم ، اتفاق خواهد افتاد و چه اتفاق شومی... سقوط آرزوها ...

اما هر چه هست ، دوست ندارد مردم شهر و رو ستایش را غمگین و مضطرب ببیند . به آنها دلداری می دهد که بچه ها تا سر حد جان مقابل دشمن خواهند ایستاد ، نیروهای کمکی در راهند ، قرار است سلاح ومهمات برایمان ارسال شود به خدا توکل کنید ، اما خود می داند که اینها وعده هایی هستند که تا نقطه ی عمل راه درازی در پیش دارند .

چهار گوشه شهر آتش است و دود سیاه و انفجار مهمات به جای مانده است . دیشب تا دو صبح بهمراه بچه ها ی سپاه و با کمترین تجهیزات مقاومت کردند ، بعد فشار دشمن باعث شد که تا 20 کیلومتری شهر و تا روستای کوت عقب نشینی کنند .

فردای آن روز با آنکه نیمی از شهر در دستان دشمن بود و نیم دیگر نیز محل جولان ستون پنجمی ها، به سوسنگرد بر گشت وقتی خود را به همسرش رساند شهر کاملا ً سقوط کرده بود .

حبیب و همسرش هنوز در خیابان اصلی شهر جایی که انتهایش به جاده اصلی می خورد در تکاپو بودند ، شاخه ای از درخت بید را که کنج پیاده رو سرپا است می شکند و تکه تکه می کند نگاهش را به دوردستها دوخته است جایی که تلاقی خورشید و آسمان ، افق رنگ خون گرفته است . دیگه از گلدسته مسجد جامع صدای موذن نخواهد آمد . همین جا است  که شیخ علی کرمی خدیجه را به او معرفی می کند . آنروز گونه هایش سرخ شدند و ... بله را می گوید . مهریه را پدر زنش می گوید ... یک جلد کلام الله مجید ... نگاه دوباره ای به همسرش می کند از صورت خنده روی تازه عروس خبری نیست ، شده است مثل یک رزمنده ... آنروزها خبری از تیر و ترکش نبود و توی نگاهش عشق بود و آینده ... اما بد روزی است ... هفتم مهر 59 .

خدیجه با عقب نشینی نیروها به آلبوحرز می رود و بعد حبیب در پی اش می آید ... افکار در هم و برهمی مشغولش کرده است . جنوب کشور دستخوش نا آرامی شده است . حبیب قبل از سقوط کامل سوسنگرد ، تمامی اسلحه ها را بین مردم تقسیم می کند ... چند قبضه ی ام یک و برنو و تعدادی کلانشیکف ، بضاعت سپاه شهرش است ... عراق در قسمت شمال سوسنگرد پلی زده است و به سمت اهواز می آید ، هویزه نیز سقوط کرده است ...

خستگی در بند بند وجودش لانه کرده است . نه خستگی شبی تا صبح ... بلکه خستگی 25 سال ، زندگی پر رنج ، مقاومت و ... امروز که روز رسیدن محصول است ... باید تمام آنرا رها کند و می رفت ... تا کجا آباد ... خدیجه رد فکرش را خوانده است . و می گوید که وقت رفتن است حبیب ، سرش را از پنجره ماشین بیرون می برد و آسمان را نظاره می کند . باد سردی صورتش را نوازش می کند .

آسمان هم عجب امروز گرفته است ، لحظه ها چه سنگین می گذرد . حبیب نگاهی به آینه بغل ماشین می اندازد ، غیر از خاک هیچ چیزی نیست .

ساختمانها ویران و مسجد بی مناره ... ابتدای ورودی شهر بستان بود که خدیجه به حرف می آید : مگه جاده بسته نیست ، حبیب در جواب می گوید : ظاهرا ً که این طوره ... دشمن قبل از تاریکی از سمت سبهانیه پلی بر روی هوفل زده است .

چند دقیقه ای نمی گذرد که خدیجه از دور چشمش به یک دستگاه نفر بر می خورد ... آستین حبیب را می کشد و می گوید : آنجا را ببین ...فکر کنم عراقیها باشند ... هنوز جمله اش تمام نشده بود که رگبار گلوله بطرفشان شلیک می شود و به ماشین اصابت می کند . و هر دو به شدت زخمی می شوند .

: سرتو بیار پایین ...

پایش را روی پدال گاز فشار می دهد ... حبیب به خاطر مهمات و مدارکی که به همراهش است باید برود .

گلوله ها یکی پس از دیگری سینه جیپ را می درند تا اینکه صدای مهیبی از لاستیک بلند می شود و تعادلشان از دست می رود . با این حال به راهش ادامه می دهد . خدیجه گلوله ای به پایش می خورد ، حبیب نیز بی نصیب نمی ماند . و با برخورد به کنار جاده متوقف می شود .

به سرعت آنها را محاصره می کنند و هر کدام چیزی می گویند . آنها فقط می شنوند که بعربی حرس الخمینی می گویند ... یکی از آنها اسلحه را از خدیجه می گیرد و عقب می نشیند .

به خاطر لباس سبزشان ، سربازان عراقی ترس برشان داشته است خون کف ماشین را گرفته است ...

دقایقی نمی گذرد که آنها را با زور خارج می کنند و روی زمین دراز کش می کنند . خدیجه از کنار حبیب دور نمی شود . با اینکه خود گلوله خورده است ولی همسرش درد بیشتری می کشد .

تنها صدای دعا و قرآن به آنها آرامش می دهد . حبیب آیات قرآن را تلاوت می کند و زن نیز دعا می خواند . حبیب گویی از قبل می دانست چه به روزشان خواهد آمد ، برای همین به خدیجه گفته بود که یک کلمه از سپاه حرف نزن ...

: این سلاح را برای کجا حمل می کردی ... هان ؟

چشمانش را به سختی می گشاید . یکی از افراد ستون پنجم را می بیند . اورا می شناسد . او نیز با خوشحالی فریاد می زند :

: اون ... شریفی ... هذا حبیب شریفی

و کلامش را با ضربات لگد تکمیل می کند . حبیب زیر ضربات خرد کننده آنها لب از کلام خدا نمی بندد ...

و جعلنا می خواند و فرج از آقا می خواهد . خدیجه اورا با خواندن احادیث و روایات دلداری می دهد ...

هیچکس نمی تواند تشخیص دهد که آنها زن و شوهر می باشند . هر چه از سپاه و مهمات و امام می پرسند پاسخ منفی می شنوند .

بجز حبیب و همسرش دو نفر از شهرداری سوسنگرد نیز در بین اسرا هستند ، محمدی و رمضانی . وقتی برایشان کاملا ً روشن می شود که حبیب همان فرمانده شجاع سوسنگرد است . ترسشان بیشتر می شود و نگهبانان بیشتری برایشان می گمارند . از چهار گوشه بدنش خون می ریزد . اما حاضر نیست که کوچکترین تقاضایی از آنها بکند . با وجود تشنگی شدید و خون زیادی که از او بر زمین ریخته شده ، آب هم نمی خواهد.

ساعتها از پس هم می گذرند و حبیب و زنش داغ تنهایی را بیشتر لمس می کنند .

زخمهای تن بدون پانسمان مانده است . هیچ کس حاضر نیست که آنها را مداوا کند . فقط خنده های مستانه بعثی ها داغشان را دو چندان می کند ... هر چه از او می خواهند به رهبراسائه ادب کند ، حاضر نمی شود و ضربات مشت و لگد تاوان این نافرمانی است ...

همسرش با فریاد از عراقی می خواهد که به او آب بدهند ، اما در مقابل چند قطره آب چیزی می خواهند که در قاموس شوهرش نیست ... لبانش به سفیدی می زند وگویی خونی در آن جریان ندارد ...

درجه دار عراقی آب را در مقابل چشمان حبیب بر خاک بیابان می ریزد و به او نمی دهد ... خدیجه چشم از همسرش بر نمی دارد . بقیه اسرا نیز از مقاومت و شجاعت حبیب جان تازه ای گرفته اند ...

ایمان و استقامت او باعث کلافگی و در انتها زجر و شکنجه بیشترش شده است ...  

وقتی از او در مورد اطلاعات جبهه می پرسند ، لبهایش آرام تکان می خورند . یکی از نظامیان بعثی ، سرش را خم می کند می خواهد حرفهای او را بشنود .

بعد از لحظاتی با خشم و چشمانی گر گرفته ، اسلحه را بر شکم حبیب فرود می آورد و می گوید : قرآن می خواند ... قرآن

آیات روح بخش خدا ، بهترین یاور جوان سوسنگردی ، در دشت پر از خون و نامردی است .

زخمهایش را لایه ای خاک نرم پوشانده است ... خدیجه دست کمی از او ندارد . تشنگی امانش را بریده است ... برای حبیب از عاشورا وتشنگی می گوید . چندین بار لباسها ی حبیب را بازرسی کرده اند ولی نمی توانند مدرکی بدست بیاورند ...

صدای آمبولانس ، شاید به شیرینی کوکوی بهار می ماند ... شاید نجات یابیم ... گوشه ی خاکریز می ایستد . هیچکس حاضر نیست آنها را درون آن بگذارد . درد هر لحظه بیشتر می شود و توانشان نیز تحلیل می رود . همان نظامی جلو می آید و مقابل حبیب می ایستد

: اگر دوست داری سوار این بشوی... باید ...

و نگاه غضب آلودی به او می کند . بار دیگر حرفش را تکرار می  کند . این بار وحشی تر و با نعره بلند ...

او همچنان خود را غرق تلاوت قرآن کرده است . نظامی عراقی از شدت ناراحتی سیبیلش را به دندان می گیرد و زیر لب ... می گوید . شاید به خودش یا صدام و یا کسی که او را گرفتار این پاسدار ها کرده است . هنوز او را از زمین بلند نکرده اند ... ساعتها منتظر مرگ است و دشمن نیز خسته از مقاومت او ...

به ناچار حبیب و همسرش را سوار آمبولانس می کنند و از رودخانه هوفل و از روی پلی که آنها شب پیش زده اند عبور می دهند . آنجا هم شکنجه است و آزار جسمی و روحی . تمام شب مهمان گرگان درنده در تپه های الله اکبر است .

: الهی رضا ً برضائک و تسلیما ً

و ضربات پوتین که بر سر و صورتش فرود می آید ...

: راه خلاصی تو ، فقط توهین به ... یالله دهان باز کن

: تسلیما ً لامرک

خدیجه با تنی زخمی  و رنجور ، از جا برمی خیزد و نعره می زند

: نامردها ، قطره ای آب به او بدهید

: اگر حرفمان را گوش ندهی ، گلوله بارانت می کنیم ، فهمیدی پاسدار خمینی ...

: یا غیاث المستغیثین ... یا

نزدیکی های صبح سربازان عراقی از شکنجه و حبیب و همسر بی تاب از کم خونی و جراحت ، دست از یکدیگر می کشند . جسم بیهوش حبیب با آمبولانس ، دم دمای صبح به شهر العماره منتقل می شود .

آنجا نیز فداکاری های زیادی از خود به خرج می دهد ، به طوریکه نیروهای دشمن هر لحظه شکنجه جدیدتری بر او انجام می دهند ...

روز بعد ، وقتی همسرش خدیجه میرشکار به هوش می آید ، سریعا فکر حبیب می افتد . او روی تختی دراز  کشیده است و ناله می کند . دست در جیبش می کند و کارتی در می آورد . کارت شناسایی سپاه است . میرشکار به سرعت آنرا می گیرد و قصد انهدامش را دارد که سرباز نگهبان دشمن می فهمد و این باعث می شود که شکنجه ها آغاز شود و روزی دیگر از تحمل و مقاومت حبیب رقم بخورد .

میرشکار با خود می گوید : مگر نه او را بارها بازرسی کرده اند . پس ...

و یاد حرف شوهرش می افتد که خداوند چشم بر دشمنان می بندد ...

مقاومت و ایثار و از جان گذشتگی حبیب شریفی ، همان جوانک انقلابی سوسنگردی و جوان رزمنده عرب در واپسین روزهای مهر 1359 به پایان می رسد .

او مثل باران پاییزی بود که پشت پنجره ، نرم و نجیب برسر همه بارید . تلاش کرد تا نم نمک دلهای تف زده را سیراب می کند و خود تشنه کام تا سرا پرده وجود تا خدا پرواز می کند .

« راهش مستدام باد ... »

 مهمترین اعتقادات ایشان عبارت اند از :

گام بر داشتن در خط ولایت فقیه و امامت امت
تداوم این انقلاب در خط امامت امت
بهترین عبادت را در راه خدا زیستن و بهترین عمل را خدمت به مردم مسلمان محروم و مستضعف می دانست .

دیدگاه ها

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی نوشته شوند و یا غیر مرتبط با موضوع باشند منتشر نخواهند شد.

عضویت در خبرنامه

Stay informed on our latest news!

Subscribe to عضویت در خبرنامه feed

پربازدیدها