انتشار یافته: 0
شماره مطلب: 18779
07:57

شهیده معلم زیور نظری

شهید ذکر جنون آن شراب وصل نیست و لاجرم هر کس شراب وصل را خواهد باید از آسمان شهادت عبور کند و شهید است مصداق عالم شهادت ...

« وَلاَتَحْسَبَنَّالَّذِینَقُتِلُواْفِیسَبِیلِاللهِأَمْوَاتابَلْأَحْیَاءعِندَرَبِّهِمْیُرْزَقُونَ ». ای (پیامبر!) هرگز گمان مبر کسانی که در راه خدا کشته شدند،  مردگانند! بلکه آنان زنده اند، و نزد پروردگارشان روزی داده می شوند.   (آل عمران/169)

قدرت و عزت ما از خداوندی است که شهادت را به جوانانمان آموخت تا با ریختن خون پاک خود همیشه و همه جا، جاودان بمانند و عزت و افتخاری ماندگار بر جای گذارند.

شهیدان با افتخار بار سفر بستند، به هر آنچه خواستند رسیدند، به دیدار دوست شتافتند و ما را لایق ارزش های خود دانستند تا این راه پر پیچ و خم را به مقصد برسانیم.

وقتی نام شهید بر زبان می آید غبطه خوران از این مقام والا، خود را مؤاخذه می کنیم که چرا ما از این غافله جا مانده ایم؟

جنگ با همه ی سختی ها و ویرانی هایش، با به جا گذاشتن داغ عزیزان، دل های سوخته و بی قرار مادران، پدران چشم انتظار، کودکان چشم به راه مانده، چشم های گریان خواهران و همه ی عزیز از دست دادگان با تمام خاطرات و لحظه های شاد در فتح و پیروزی و لحظات پر اضطراب و غمگینی که در طول هشت سال مقاومت تجربه شد، همه چیز خدایی بود و به هر جا می نگریستی جز خدا چیزی نمی دیدی. گویا خداوند از قبل ما را برای آن همه مصیبت و بلا آماده کرده بود و همه در تلاش برای مسابقه ای بزرگ بودند که رتبه ی ایثار و فداکاری را کسب نمایند و مدال پر افتخار شهادت را بر گردن بیاویزند.

بارها و بارها جای خالی آنان با زمزمه « خوشا به حالتان ای شهدا» بر زبانمانجاریست. هر لحظه که نامی از شهید به گوش می رسد یا تصویری از چهره ی پر نورآنان را زیارت می کنیم قلبمان بی قرار می تپد و با خود می گوید ما کجا و آنان کجا؟

آنان ایثار و فداکاری و آزادی را معنا بخشیدند و آن را برای نسل های آینده به نمایش گذاشتند تا بگویند که چگونه باید در مقابل دشمن ایستاد و مبارزه کرد و راه رسیدن به معبود، را با عشق آفرینی و از جان و مال  گذشتن به ما آموختند.

ما با آرمان های شهدا زندگی می کنیم، به برکت خون این عزیزان در امنیت و افتخاریم، به عشق رسیدن به مقام آنها تلاش می کنیم و در واقع ما باید؛ رهروان بی ریا در جاده ی بی انتهای عشق باشیم.

شهادت همواره آشکار کننده مرز میان حق و باطل بوده و شهید با شهادت خود گواهی داده است که حق کدام سو و باطل در کدام طرف است. هر لحظه که شهادت به صحنه می آید، شاهدان زنده ای متولد می شوند تا حقانیت را در تاریخ ثبت کنند.

چهارشنبه خونین

در روز چهارشنبه خونین سیزدهم اسفند ماه سال 1359 نیز چون دیگر روزهای حماسه ساز تاریخ انقلاب اسلامی و دفاع مقدس در روستای شهدای تنگ فنی شاهد پرپر شدن لاله های سرخی شدیم که فضای روستا را عطرآگین کردند.

آن روز که دشمن متجاوز و دست پرورده آمریکا و اسرائیل جهانخوار از رویارویی با رزمندگان دلیر اسلام ناامید گشت و منافقان زیر لوای خود باختگان قدرتی یافتند تا ارباب شان را شاد سازند. در آن روز که مردم کشورمان با شور و نشاط انقلابی، همه مشغول فعالیت و سازندگی بودند، فرزندان شان در کلاس درس و معلمان در سنگر مدرسه، زنان با آرامش وتدبیر مشغول تربیت فرزندانشان و پدران مشغول کار و کشاورزی در روستا و محل کارشان بودند، ناگهان دشمن دست به عملی وحشیانه زد و مردم بی دفاع و غیر نظامی را فقط به جرم مسلمان و انقلابی بودن به رگبار بمب های خوشه ای بست.

آنان که لحظه لحظه زندگیشان عبادت بود و می خواستند چون الگوهایشان اهل بیت (علیهمالسلام) زندگی کنند و به سرور شهیدان لبیک گویند، توسط دشمن به خاک و خون کشیده شدند. معلم شهیده زیور نظری نیز در کلاس درس میان شهدا پرپر شد.

شهید در آبان ماه سال 1340 در روستای تنگ فنی در خانواده ای مذهبی و متوسط چشم به جهان گشود. پدرش در شرکت نفت تنگ فنی مشغول به کار بود و به دنبال اعتصابات کارکنان شرکت نفت در سال 1342 پدرش به شهر ری تبعید شد.

پس از شش ماه در ادامه اعتصابات بار دیگر به مدت هفت سال به شهر آغا جاری خوزستان تبعید و سپس از کار اخراج گردید.

بعد از آن بود که به شهرستان اندیمشک نقل مکان کردند.

شهیده بخشی از دوره ابتدایی را در آغا جاری و ادامه آن را در اندیمشک گذراند و در سال 59 پس از پیروزی انقلاب موفق به کسب دیپلم اقتصاد شد. در دوران انقلاب همگام با دانش آموزان انقلابی در راهپیمایی ها و تحصن ها، علیه رژیم پهلوی شرکت می کرد و علاقه ی بسیار به مطالعه ی کتب شهید مطهری داشتند. (از جمله کتاب حجاب). عشق به خدا و پیامبر اکرم (صل الله علیه و آله) و اهل بیت (علیهمالسلام) در سیمای معصومش متجلی بود. به نماز اول وقت و تلاوت قرآن مجید توجه خاصی داشت. ایمانش در اعمال و رفتاری به خوبی مشاهده می شد. همیشه آهسته، با وقار و سنجیده بحث و گفت و گو می کرد که این ویژگی از بارزترین خصوصیات اخلاقی ایشان بود. متانت ایشان زبانزد خانواده و دوستان بود.

در اوایل دوران انقلاب با توجه به شرایط سیاسی خاص آن زمان در جمع دوستان و آشنایان نسبت به مباحث دینی و انقلابی تعصب ویژه ای داشت. به حدی که تا توان داشت برای مقابله با هر جریان یا پدیده ای نو که در اوایل پیروزی انقلاب رخ می داد با منطق و متانت بحث می کرد و مجال فعالیت را از معاندین و مخالفین می گرفت. گاه در تنهایی می نشست با خدا راز و نیاز می کرد و از اتفاقاتی که فضای اسلامی و انقلابی در مدارس را مسموم می کرد، غصه می خورد و اشک می ریخت و با امام راحل (رحمت الله علیه) درد دل می کرد. به طوری که اگر کسی او را می دید و مظلومیتش را مشاهده می کرد خود به خود میگریست.

شهیده در رویارویی با مشکلات کمال صبر و حوصله را به خرج می داد و همیشه مورد احترام خانواده و دوستان و آشنایان بود. علاقه بسیار به تماشای برنامه تلویزیون « مصاحبه به خانواده شهدا » داشت و چنان تحت تأثیر قرار می گرفت که مادرشان نگران می شد و بار ها به مادرش می گفت : « مادر دوست دارم اگر من شهید شدم شما نیز مانند حضرت زینب (سلام الله علیها) و مادران شهدا صبر پیشه کنید و گریه نکنید و دشمن را شاد نکنید ». مادرش می گفت : « شهادت راه حقی است و افتخار بزرگیست، خدا نکند اتفاقی بیفتد من طاقت ندارم، خدا همیشه به شما سلامتی بدهد. »

با اینکه سالیان متمادی از شهادت ایشان گذشته هر بار که اعضای خانواده برخی از دوستان ایشان را می بینند خود به خود اشک از چشم هایشان جاری می شود که این خود نشان از خاطرات خوب و ماندگار و چهره مخلص و مظلوم او دارد.

شهید پس از اخذ دیپلم که مصادف با آغاز انقلاب فرهنگی و تعطیلی دانشگاه ها بود به مدت سه سال از ادامه تحصیل در دانشگاه محروم بود تا اینکه در اواخر شهریور 59 جنگ تحمیلی عراق علیه ایران از مرزها عبور کرد و دشمن با حملات هوایی جنگنده های خود به بمباران شهر ها و مردم بی پناه متوسل شد.

شهرستان اندیمشک مانند دیگر شهرهای خوزستان مورد حملات دشمن قرار گرفت و دشمن شهر شوش را محاصره کرده بود و در نزدیکی اندیمشک بود که با اخطار مسئولان، حضور زنان و دختران و بچه ها و را صلاح ندیدند و اعلام کردند مردم شهر را تخلیه کنند و تعداد زیادی از مردم از شهر خارج شدند و به شهرها و روستاهای اطراف پناه بردند.

در همین حین پدر شهید که در حوالی شهرستان شوش با ماشین خود به انتقال مجروحان جنگی و خانواده های آواره ای که از شهرهای آبادان و خرمشهر و شوش آمده بودند، کمک می کرد که از منطقه خارج شوند و به شهرهای امن پناه ببرند و اصرار فراوان داشتند که خانواده نیز از شهر خارج شوند و به خرم آباد بروند، با مقاومت اعضای خانواده از جمله شهید روبرو شدند. ده روز ابتدای جنگ که در شهر مستقر بودند با آموزش هایی که رادیو خوزستان برای ساخت کوکتل مولوتوف می دادند، تعداد زیادی درست کرد و در باغچه حیاط منزل گذاشت و به برخی از همسایگان که در شهر مانده بودند می داد و می گفت اگر دشمن وارد شهر شد، برای دفاع از خود از آن ها استفاده کنید.

تا اینکه شرایط بسیار بحرانی شد. دایی شهید (تیمسار اسکندر بیرانوند فرمانده تیپ 84 خرم آباد بود) که از ماه هایس قبل از آغاز جنگ تحمیلی در قرارگاه فرماندهی خط مقدم جبهه حضور داشتند و به ایشان خبر رسیده بود که خانواده در شهر مانده اند. سریع برای چند دقیقه ای آمدند و عصبانی شدند و گفتند ورود دشمن به شهر شوخی نیست و با توجه به اتفاقاتی که در هویزه و دیگر شهرهای مرزی افتاده یک لحظه هم نباید در شهر بمانید. شهیده و خواهرانش از اینکه نمی توانستند مانند برادرانشان در جبهه حضور یابند و از کشورشان دفاع کنند بسیار ناراحت بودند و مجبور شدند تقریبا به مدت دو ماه به خرم آباد بروند و پدرشان برای کمک رسانی در اندیمشک بمانند.

پس از پیروزی های چشمگیر رزمندگان اسلام در جبهه ها و عقب نشینی دشمن به اندیمشک برگشتند.

پس از بازگشت به اندیمشک از پدرش در خواست کرد که برای خدمت در آموزش و پرورش و نهضت سوادآموزی در مناطق محروم روستای شهدای تنگ فنی، با ایشان موافقت شود. ابتدا پدرش به علت موقعیت جغرافیایی روستای شهدای تنگ فنی با وجود تلمبه خانه و شرکت نفت که دائم زیر حملات هوایی و موشکی هواپیماهای عراقی بود و در شرایطی بدتر از خط مقدم در جبهه ها داشت مخالفت کرد. اما با اصرار فراوانی که شهیده بر این موضوع داشت به پدرش گفت : « من آرزو داشتم به جبهه بروم و با دشمن بجنگم، چون زن هستم و نمی توانم به خط مقدم جبهه بروم، امام (رحمت الله علیه) فرمودند تمام بی سوادان برای یادگیری و تمام خواهران و برادران با سواد برای یاد دادن بپاخیزند. برادران و خواهران ایمانی برای رفع این نقیصه دردآور بسیج شوید و ریشه این نقص را از بن برکنید. » پس اجازه بدهید که در نهضت سوادآموزی که خود یکنوع جهاد است خدمت کنم. سرانجام پدرشان را متقاعد کرد که برای انجام وظیفه و خدمت به روستای شهدای تنگ فنی برود و با تدریس در دو شیفت صبح ویژه دانش آموزان روزانه و شیفت عصر ویژه فراگیران نهضت سوادآموزی شروع به فعالیت نمایند. شهید نه تنها در کلاس درس برای دانش آموزانش، بلکه برای اطرافیانش نیز معلمی شایسته بود. نظم و انضباط قابل توجهی در کارهایش داشت. ساده پوش و بسیار مرتب و منظم بود.

یک روز بسیار ناراحت بود. علت ناراحتی را جویا شدیم. گفت : « دیروز هوا خیلی سرد بود و چند روزی هست که بعضی دانش آموزان در کلاس درس حاضر نمی شوند. وقتی جویای حالشان شدم و برای احوال پرسی به درب منزلشان رفتم تا علت غیبت را بپرسم متوجه شدم که به علت سردی هوا و نداشتن پوشاک کافی و مناسب نتوانستند در کلاس حضور یابند، تصمیم گرفتم به اداره بروم و مبلغی را به عنوان مساعده درخواست کنم تا تعدادی پوشاک برای آن ها تهیه کنم » که این اتفاق افتاد و آخر همان هفته با مبلغ اندکی که در دست داشت، برای خرید پوشاک دانش آموزان به اندیمشک رفت و آخرین سفر ایشان بود.

در روستا دائم صدای آژیر قرمز به صدا در می آمد و با شکسته شدن دیوار صوتی و ایجاد صدای مهیب باعث می شد کلاس درس برای پناه بردن دانش آموزان به سنگر تعطیل شود و هر بار که حملات هوایی دشمن شروع می شد وحشت، اضطراب و نگرانی وجود همه را در بر می گرفت و مرگ را در چند قدمی خود می دیدند. پس از متواری شدن جنگنده های دشمن  توسط ضد هوایی و سایت های مستقر در اطراف شرکت نفت معلمان و دانش آموزان دوباره بر سر کلاس درس حاضر می شدند. گویا این بار در ظهر روز چهارشنبه جنگنده های دشمن برای قربانی عزیزانی آمده بودند تا خونشان را در تنگه روستا جاری سازند و نام شهدا را برای همیشه در تاریخ مدرسه ثبت نمیاند.

با صدای آژیر قرمز شهید و بچه ها به سنگر پناه می برند. ناگهان معلم شهید یک لحظه یادش می افتد که کنتور برق و شیر گاز را نبسته. قبلافاصله از سنگر خارج می شود. پشت سر او دانش آموز شهید مسعود رک رک به دنبالش می آید که در حین برگشت به سنگر بمب های خوشه ای دشمن بر سر آنها می ریزد و معلم شهید در حالی که فریاد "یا حسین (علیه السلام)، یا حسین (علیه السلام)" را بر زبان داشت، سجده کنان رو به قبله به شهادت رسید. پیکر پاک و سوخته ی ایشان و در کنارش پیکر شهید مسعود بر زمین نقش بست. همراه ایشان دانش آموزان روح الله محمّدی، محمّد کریم محمّدی و عمه ی ایشان پروین نظری و دیگر اقوام که جمعه 12 نفر بودند، نیز شهید شدند.

وقتی شهید به لقاء الله پیوست انبوهی از مردم با فریاد مرگ بر آمریکا بر سر پیکر غرقه به خونشان رسیدند. در میان آن ها دانش آموزی فریاد زد بچه ها معلّمان دیگر در میان ما نیست ولی فریادش همیشه در قلبمان است که می گفت : « ما باید از امامان و سروران و زنانی چون فاطمه (سلام الله علیها) و زینب (سلام الله علیها) درس بگیریم. »

آن روز خونین در کنار پیکر معطر شهدا که زمین را گلگون و رنگین کرده بودند، از یک طرف شعله های فروزان سوختن نفت و از طرفی دیگر پرندگان بی گناهی قربانی شده بودند که در آسمان آبی پر می کشیدند و صدای دلنوازجیکجیک شان همه جا را پر کرده بود. در اثر انفجار بمب تعداد زیادی از آن ها سوخته بودند.

شهدان حاضر در صحنه روایت می کردند که بویی شبیه به کباب فضا را پر کرده بود که بسیار غم انگیز، دلخراش و سوزناک بود.

عصر همان روز شهیده را بی غسل و کفن در گلزار شهدای روستای تنگ فنی در جوار دیگر شهدا به خاک سپردند.

یادش گرامی و راهش مستدام

دیدگاه ها

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی نوشته شوند و یا غیر مرتبط با موضوع باشند منتشر نخواهند شد.

عضویت در خبرنامه

Stay informed on our latest news!

Subscribe to عضویت در خبرنامه feed

پربازدیدها