انتشار یافته: 0
شماره مطلب: 18922
11:28

شهید معلم هوشنگ واحدی

شهید هوشنگ واحدی

من یک معلم هستم نوشت:

شرح زندگی شهید از زبان برادرش حسینعلی واحدی

شهید هوشنگ واحدی در سال 1344 در روستائی به نام گزیال از توابع بخش ساردوییه به دنیا آمد و در خانواده ای مستضعف و مذهبی زندگی کرده است.

سردار شهید هوشنگ واحدی تحصیلات ابتدائی را در دبستان سرجاز جیرفت و دوران راهنمایی را در مدرسه راهنمایی توحید (داریوش سابق) با نمرات بسیار عالی پشت سر گذاشت و در دوران دبیرستان در دبیرستان امیرکبیر در رشته اقتصاد ثبت نام کرد.

مدرک دیپلم خود را از دبیرستان طالقانی یا سیدالشهدا آن زمان با نمرات بسیار خوب دریافت کرد. شهید واحدی زمان امتحانات که شروع می شد از همه فاصله می گرفت. چه در زمستان و چه در آفتاب سوزان تابستان کتاب هایش را بر می داشت و به دور از سر و صدا در آفتاب سوزان و داغ که هیچ کس توان یک ساعت ماندن در آن شرایط را نداشت می رفت و تا ساعت 12 ظهر و از ساعت 3 بعد از ظهر در جنب رودخانه درس می خواند. شب ها بدون اینکه رفتنش را با کسی در میان بگذارد به تنها بیرون می رفت و تا دیر وقت مشغول مطالعه و درس خواندن بود. ایشان همیشه به تنهایی مشغول مطالعه و درس خواندن بود و چون کسی تحمل مطالعه پا به پای ایشان را نداشت همیشه به تنهایی مشغول درس خواندن بودند.

در سال سوم و چهارم من (حسینعلی) و ایشان با هم همکلاسی بودیم به یاد دارم که ایشان هیچ وقت برای درس خواندن و مطالعه با ما نمی آمد و می گفت شما حال درس خواندن ندارید، ایشان دلیل کناره گیری خود را از همراهی ما برای مطالعه اینگونه بیان می کرد که من وقت و حوصله شوخی کردن و این ور و آن ور رفتن وقت تلف کردن با شما را ندارن و می خواهم حقیقتا درس بخوانم و در درسم موفق باشم.

اکثر اوقات با سردار شهید جلال مقیلی، شهید فراشی و شهید رهبری با هم بودند و بسیار با هم صمیمی بودند و همیشه با هم رفت و آمد می کردند و پاتوقشان رودخانه ای خشک و بی آب بود که آنجا در آن آفتاب سوزان قدم می زدند و مشغول مطالعه می شدند.

سال چهارم که شد من برای آموزش نظامی به پادگان کرمان رفتم ایشان برای رفتن به جبهه سن کمی داشتند و به من می گفت حالا که شما به جبهه می روید برای من هم دعا کنید که خداوند هر چه زودتر مرا نیز برای دفاع از کشور و جمهوری اسلامی ایران آماده کند.

زمانی که به ایشان گفتم که من می خواهم به جبهه بروم، احساس کردم که یک حالت خوشحالی به ایشان دست داده است. چون شهید واحدی چند سال از من کوچکتر بود و هنوز به جبهه نمی توانست برود. حدودا سال 59 یا 60 بود که من به جبهه رفتم و ایشان به محض اینکه دیپلم را گرفت فقط به من گفت اگر خداوند بخواهد می خواهم بعد از دیپلم دانشگاه بروم. دانشگاهی که در آنجا به تحصیل انسانیت و بندگی بپردازم.

من به ایشان گفتم که شما چند سال از من کوچکتری و می خواهی برای دانشگاه اقدام کنی و من هنوز مدرک دیپلمم را نگرفتم و ایشان در جواب گفتند که شما خودتان 2 بار در این دانشگاه شرکت کرده اید و در این زمینه از من جلوتر هستید، حال من بالاخره برای جبهه ثبت نام کردم و پدر و مادرمان خبر ندارند و خواهش می کنم که به آن ها در این زمینه چیزی نگویید چون موجب ناراحتی آن ها می شود.

ایشان برای گذراندن دوره آموزشی نظامی به پادگان شهید بهشتی رفت بعدها من پدر و مادرم را برای ملاقات با ایشان به کرمان و پادگان شهید بهشتی بردم. شهید واحدی عشق و علاقه وصف نشدنی خود به جبهه را با آنان در میان گذاشت و بالاخره آن ها را راضی کردند و خود روانه جبهه جنگ شد.

بعد از گذشت چند ماه برای مرخصی به مدت 15 روز به خانه آمد و هنوز زمان مرخصی ایشان تمام نشده بود که در تاریخ 1/1/63 مشمول خدمت سربازی شد و دوران سربازی خود را در لشکر ثارالله به اتمام رساند.

زمانی که پدر و مادر او را برای بازگشت تحت فشار می گذاشتند ایشان بهانه سربازی را می آورد و می گفت نمی توانم جبهه جنگ را ترک کنم.

اینجانب برادر شهید حدود یک سال زودتر از ایشان به سربازی رفته بودم حال برای پدر و مادر دوری هر دوی ما سخت بود که در جبهه مشغول گذراندن دوران سربازی خود بودیم. تا اینکه یک روز پدر و مادر ما متوجه قانونی در نظام شده بودند که در خانواده هایی که دو فرزند سرباز در جبهه داشته باشند، یکی از آن ها می تواند شهرستان محل زندگی خود را برای گذراندن دوره خدمت انتخاب کند.

آن ها نامه ای به ما نوشتند و از ما درخواست کردند که یکی از ما به شهرمان بازگردیم و آن ها را از نگرانی بیشتر برهانیم. پدر و مادرم از من خواسته بودند که برادرم را که مدت زیادی را در جبهه گذرانده بود بازگردانم. و آن ها بسیار نگران او بودند و انگار مادرم مطمئن بود که هوشنگ شهید می شود.

یک روز قبل از عملیات بدر بود و من به مقر گردان برادرم رفتم (من یک ماشین داشتم که برای بچه های خط آب می بردم) و از فرمانده گردان آن ها به مدت یک شب اجازه ایشان را گرفتم تا ایشان را با خودم به جزیره مجنون که مقر گردان محل خدمت من بود ببرم.

در بین راه این موضوع را با او در میان گذاشتم و از او خواهش کردم که برگردد. به او گفتم که مدت زیادیست که در اینجا مانده ای و دین خود را ادا کرده ای! پدر و مادرمان به تو نیاز دارند به خاطر آرامش آنان هم که شده بازگرد اما او انگار نه انگار که من با او در مورد بازگشتش صحبت می کنم و توجهی به صحبت های من نداشت من هم در درون می دانستم که او برنخواهد گشت، می دانستم که عشق و علاقه او به جنگ بیشتر از این حرفاست و انگار او در همین مکان به دنیا آمده است و آنجا وابسته بود اما من تمام تلاشم خودم را برای راضی کردن ایشان انجام دادم.

سردار شهید جواب داد که من تا به پایان رسیدن جنگ و پیروزی کامل جمهوری اسلامی ایران برنخواهم گشت. حتی لحظه ای هم از فکر دفاع کشور خود بیرون نمی آمد و به من گفت که برادر جان ما جوانان باید راه امام حسین (علیه السلام) را ادامه دهیم.

کوفیان امام حسین را تنها گذاشتند ما نباید رهبر و هم میهنان خود را تنها بگذاریم.

ایشان با چشمانی اشک بار یاد همرزمان شهید خود را زنده کرد و گفت که دوستان و همرزمان من شهید شدند و من چگونه می توانم بازگردم و راه آنها را فراموش کنم مگر آن ها برای پدر و مادرشان عزیز نبودند و پدر و مادرشان دلتنگشاننمی شوند.

 در حال صحبت بودیم که به جزیره مجنون رسیدیم و متوجه بسته بودن راه شدیم. ماشین های سنگین که پل های نفر را حمل می کردند راه را بسته بودند برادرم از ماشین پیاده شد و به یکی از رانندگان ماشین گفت که اگر امکان دارد راه را باز کنید که ما باید برای بچه های خط آب ببریم. راننده گفت که جاده توسط خمپاره های عراقی بسته شده و قابل تردد نیست.

در حال بررسی جاده بودیم که چند خمپاره به اطرافمان اصابت کردند خمپاره ها به داخل آب و اطراف جاده برخورد می کردند و به لطف خدا هیچکدام از خمپاره ها به ما و ماشین ها برخورد نکردند. ما سراسیمه در حال پناه گرفتن بودیم که برادرم گفت که این گلوله ها شیمیایی هستند و باید به رانندگان اطلاع داده و آن ها را نجات دهیم. من به او گفتم که هوشنگ جان ما خودمان هم اکنون درگیر همین وضعیت هستیم و چگونه می توانیم آن ها را نجات دهیم. برادرم گفت که آن ها راننده اند و آموزش نظامی ندیده اند و به سمت رانندگان دوید و به آن ها گفت که به بالای تریلی های خود بروند تا از مواد شیمیایی در امان بمانند او می گفت که در ارتفاعات بالاتر  تاثیر مواد شیمیایی کمتر است و تا می توانند خود را به نقاط بلندتر برسانند و از سطح زمین فاصله بگیرند.

در همان لحظات بود که برادرم لباس و ماسک خود را به طرف رانندگان پرتاب کرد و اندک زمانی گذشت که برادران مهندسی آمدند و جاده را باز کردند و به لطف خدا توانستیم از مهلکه نجات پیدا کنیم. در تمام این لحظات این فکر که من برادرم را آورده ام که او را برای بازگشتن راضی کنم و نکند اینجا شهید شود و من با بیرون آوردن او از پادگان موجب شهادت او شوم، ذهنم را درگیر کرده بود و دعا می کردم که برای او اتفاقی نیافتد.

زمانی که ما رسیدیم هوا تاریک شده بود و بچه ها از ظهر آب نداشتند و منتظر ما بودند. او را با خود به سنگر بردیم     و تا صبح با او صحبت کردم تا شاید بتوانم او را راضی کنم اما او همچنان بر عقیده خود بود و راضی نشد.

جالب اینجاست که بعدها متوجه شدم که او از همین قانونی که بخشنامه شده بود استفاده کرده و ترتیب بازگشتن من را به پشت جبهه و در شهرستان داده بود.

مدت ها گذشت و بعد از عملیات بدر برای ملاقات و جستجوی حال ایشان به اردوگاه آن ها رفتم فضای سنگینی به اردوگاه حاکم بود و صدای ناله های رزمندگان از دور به گوش می رسید، پیش خود دعا می کردم که برادرم سالم باشد. از یک طرف می دانستم که او بسیار لایق شهادت است و از طرفی برای خود و خانواده ان نگران بودم همیشه در این فکر بودم که جواب خانواده خود را چی بدهم! این ها تمام افکاری بود که ذهنم را درگیر کرده بود.

بالاخره به چادر محل اقامت برادرم رسیدم همه در حال گریه و زاری بودند از هرکسی که راجع به برادرم می پرسیدم کسی جوابم را نمی داد تا اینکه یکی از دوستان برادرم که اهل سیرجان بود را دیدم از او پرسیدم که برادر واحدی کجاست و آیا از او اطلاعی دارد او اینگونه پاسخ داد که در حین عملیات با هم بودیم و الان چند نفریم که بازگشتیم!؟ او گفت که مطمئنم که برادرت شهید نشده کمی بیشتر بگرد حتما پیدایش می کنی (اینجا بود که خیالم راحت شد) من از چادر خارج شدم و به جست و جوی او پرداختم که او را در حال سوگواری برای دوستان و همرزمانش یافتم، دستم را روی شانه اش گذاشتم و رویش را بوسیدم با چشمانی اشک بار و صدایی غمگین از دوستانش که شهید شده بودند برایم گفت.

نصف روزی را پیش او ماندم و به درد و دلهایش گوش دادم و بعد از او خداحافظی کردم و به یگان خود بازگشتم.

مدت ها بعد، بعد از عملیات خیبر دوباره به سراغش رفتم که جویای احوالش شوم، آنجا متوجه شدم که او خودش را به جای من جا زده بود و ترتیب بازگشت من به پشت جبهه را از طریق همان قانونی که اصرار داشتم که او باز گردد را داده بود. کارهای اداری و تسویه حساب من را انجام و ترتیب بازگشت من به شهرستان را داده بود. خلاصه او آنجا ماند و در عملیات های زیادی شرکت کرد و به دفعات مجروح شده بود و مستقیم از بیمارستان به خط باز می گشت تا پدر و مادرمان از جراحت های او با خبر نشوند.

پس از پایان خدمت مقدس سربازی با اصرار دوستان و آقای زبیدی مسئول نهضت سوادآموزی شهرستان جیرفت در نهضت سوادآموزی مشغول به کار شد و در این کار نیز دلسوز و مشتاق به کمک به افراد محروم از نعمت سواد بود.

بعد از گذشت چند ماه از آغاز عملیات ها با خبر شد و دوباره در بسیج شهرستان نام نویسی کرد و در تاریخ 12/8/65 داوطلبانه به جبهه اعزام شد.

در عملیات های متعددی شرکت کرد و در عملیات کربلای پنج به درجه ی رفیع شهادت نائل آمد و به آرزوی همیشگی خود رسید.

در پایان هم ماجرایی که پدرمان سال ها برایمان نقل کردند را برایتان بازگو می کنم.

سال ها پیش برای فروش نمک به روستای بهراسمان سفر کردم که در موقع برگشت و در بین راه استراحت کردم و در عالم خواب امامزاده سلطان سید احمد ساردوئیه را دیدم که به من گفتند خداوند به تو فرزند پسری هدیه می کند که هم در این دنیا و هم در آخرت به تو کمک می کند، وقتی که از خواب بیدار شدم و به خانه رسیدم دیدم همسرم که باردار بود زایمان کرده و خداوند به من همان پسر (هوشنگ) را هدیه کرده است.

دیدگاه ها

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی نوشته شوند و یا غیر مرتبط با موضوع باشند منتشر نخواهند شد.

عضویت در خبرنامه

Stay informed on our latest news!

Subscribe to عضویت در خبرنامه feed

پربازدیدها