انتشار یافته: 0
شماره مطلب: 18942
11:55

دقایقی از زندگی «آقا معلم بازنشسته»

آقا معلم با صفا از ناملایمت‌های بی پایان روزگار دل پری داشت، لباس‌های او، بوی سادگی می‌داد و نخ نماشدن یقه پیراهنش، روایت محزونی از ناتوانی مالی او می‌کرد، اما غرور بی مثال او به این ناامیدی و دل آزردگی مجال خودنمایی نمی داد.
نسخه مناسب چاپ

 چند دقیقه‌ای نیست که خورشید به پیشواز صبح دیگری از روزهای زیبای بهاری آمده است و نسیم خنک صبحگاهی، گونه‌هایمان را نوازش می‌دهد.

آغاز صبح است و هر کس در تکاپوی رسیدن به ایستگاه راه‌آهن و عزیمت به محل کار است؛ دانشجو عزم رفتن به کلاس درس را دارد و کارمند در پی مراجعه به محل کار و رتق و فتق امور مردم است.

آن طرف‌تر نیز جمع زیادی از کارگران هر کس ظرف غذا در دست، چشم به راه آمدن قطار هستند؛ این برنامه روزانه جمع زیادی از مردان و زنان جوان تا پیرمردان رنج دوران دیده و موسپید است.

در این هنگام که همراه دوست فرهنگی‌ام منتظر آمدن قطار بودیم، مرد سپید مویی از کنارمان رد شد. وقتی او را دیدم برداشت ذهنی‌ام از او کارگر ساده و زحمت‌کشی بود که به مانند همه آدم‌های روزگار هر روز صبح به دنبال روزی و کسب نان حلال می‌رود. 

نگاه پرمعنای دوستم به این پیرمرد، از حکایت غریبی خبر داد؛ چرا که وقتی با آن مرد سرد و گرم چشیده روزگار روبه‌رو شد، چنان با گرمی و مهربانی برخورد کرد که احساس کردم باید از خویشان و اقوامش باشد.

بالاخره با تعجب به او نگاه کردم و منتظر ماندم تا پاسخ‌ها و تصورات ذهنی‌ام از او کامل شده و رنگ واقعیت به خود گیرد.

چهره‌اش خندان است و بشاش، اما دلش از دست روزگار گرفته و شِکوه‌های بسیاری از زمانه دارد.

موی سپیدش خود حکایت غریبی از سال‌ها رنج و محنت با خود دارد و پیشانی چروکیده او نقوش به هم پیوسته‌ای از شادی و غم‌های روزگار است.

دستانم را می‌فشارد و لبخند ملیحی به من می زند و به گرمی مرا خطاب قرار می‌دهد.

آری! این آغاز روایتی چند دقیقه‌ای از زندگی یک بازنشسته فرهنگی است که در صبح یک روز کاری، در ایستگاه قطار همراه‌مان می‌شود.

او کسی نیست، جز معلم پرتلاش دیروز که حالا در گذر از آن روزهای بیاد ماندنی، لاجرم به جای فراغت و تفریح باید میدان دیگری را برای تأمین معاش خود و خانواده تجربه کند.

 آقا معلم بازنشسته داستان ما مردی است که چند روز پیش هنگامی که من همراه با دوست فرهنگی‌ام در انتظار آمدن قطار بودیم، میهمان جمع دونفری‌مان بود و از قضا معلم دوستم!

آقا معلم با صفای داستان امروز از ناملایمت‌های بی پایان روزگار دل پری داشت، اما غرور بی مثال او به این ناامیدی و دل آزردگی مجال خودنمایی نمی داد.

لباس‌های او، بوی سادگی می‌داد و نخ نماشدن یقه پیراهنش، روایت محزونی از ناتوایی مالی او می‌کرد.

او که در مواجهه با شاگرد سال‌های گذشته‌اش با همه ناخشنودی‌های روزگار، به گرمی و اشتیاق دستان دست پرورده خود را می‌فشارد و به وجود او افتخار می‌کند.

من با بهت و حیرت انگشت به دهان می‌شوم، وقتی واژه‌های شاگردی و تدریس را از لسان سلیس او می‌شنوم و یکه می‌خورم که خدایا معلمی کجا و وضع این چنین او !

در افکار خود غوطه ور هستم و با تعجب به او نگاه کردم و شنیدم که خطاب به شاگرد دیروز خود از کمی حقوق خود و سختی معاش شکایت می‌کند و در عین حال، از دوران معلمی خود حکایت‌های کوتاهی بیان کرد.

با زبان ساده و بی آلایش خود از گرفتن مدرک لیسانس در 35سال پیش روایت کرد و گفت: «یادش بخیر آن روزها که در دانشگاه علامه طباطبایی فارغ التحصیل شدم و در دبیرستان دورس روان شناسی، ادبیات و عربی درس دادم».

 او به شاگردان بی شمارش اشاره کرد که حالا هرکدام در مسندی و مرکزی مشغول به کار هستند و اما شکوه و عظمت او در قیاس با آنها قابل مقایسه نیست.

 از کمی حقوق بازنشستگی گفت و اینکه بعد از 30 سال کار و فعالیت هنوز دریافتی‌اش به اندازه شاگرد او نیست.

از کلیله و دمنه گفت و اینکه در سر کلاس درس ادبیات در کنار درس اصلی، با حوصله متون آن را می‌خوانده است.

آقا معلم بازنشسته در چند دقیقه چند سکانس زندگی خود را برایمان روایت کرد و من نیز خیره خیره به نگاه همراه با حسرتش نگریستم.

 حالا قطار به ایستگاه نزدیک می‌شود، من و دوست فرهنگی‌ام منتظر همراهی استاد دیروز و گنجینه تجربه امروز در قطار هستیم تا در سفری بسیار کوتاه، شنوای خاطرات تلخ و شیرینش باشیم، اما این آرزو سرابی بیش نیست؛ چراکه معلوم نشد این پیر دیر علم و دانش چرا رفیق نیمه راهمان می‌شود و خیلی سریع دستان ما را رها کرده و با خداحافظی سعی در مخفی کردن حرفه و شغل جدیدش شد و با عجله به سمت درِ دیگر قطار رفت تا از قطار زندگی جا نماند.

تا نکند در برابر ما از پایین بودن احتمالی پیشه و حرفه جدیدش پرده برداشته شود و شأن منزلت او زیر سؤال برود! 

رو به دوستم کردم با کمال تأسف گفتم «فهمیدی چه زیرکانه ما را ترک کرد و او نیز سری به نشانه تأیید نظرم تکان داد و گفت« آری»!

 هر دو در این نکته اتفاق نظر داشتیم که معلم مهربان داستان امروز شاید خیلی راغب بود که در این چند دقیقه طی طریق با ما همسفر شود، اما غرور شکسته شده‌اش در پس نامهربانی‌های مسئولان جریحه دار شده است و ما را در محاق قرار داد که به‌راستی حق او این بوده است!

انتهای پیام/

فارس- محمد تاجیک

دیدگاه ها

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی نوشته شوند و یا غیر مرتبط با موضوع باشند منتشر نخواهند شد.

عضویت در خبرنامه

Stay informed on our latest news!

Subscribe to عضویت در خبرنامه feed

پربازدیدها