انتشار یافته: 0
شماره مطلب: 19906
12:09

شهید معلم عباس محمدی

شهید عباس محمدی

من یک معلم هستم نوشت:

در دهم آذر ماه 1338 در جوار مسجد جامع شهر دلیجان در خانه ای محقّر و خانواده ای زحمتکش نوزادی به دنیا آمد که پدر و مادر با توجه به روحیه ی مذهبی و شرکت در روضه ها و تعزیه های سالار شهیدان، عبّاسش می نامند تا بعدها رشادت و دلاوری را از علمدار کربلا بیاموزد و علم به دوش در نهضت مقدس خمینی یاران را به کربلای جبهه های ایران بخواند. سایه ی مهر مادر در کودکی از سر عبّاس رخت بر می بندد. پدر که خود نیز دائم از بیماری رنج می برد عهده دار تربیت او می شود. پدر ناچار تن به ازدواج دوم داد تا یاوری برای تربیت کودکانش داشته باشد. نامادری همچون مادر عبّاس بسیار مهربان بود و در مراقبت آنان تلاش می کرد.

عبّاس در سال 1345 وارد دبستان شد. در اوقات فراغت و تعطیلات تابستان همراه و پا به پای خواهرش با کار قالیبافی، پدر را در ادامه ی زندگی یاری می داد. با پایان سال سوم راهنمایی وارد دانشسرای مقدماتی شده و پس از آن عازم سربازی گردید. در سال 1357 وقتی امام بزرگوار فرمان فرار از پادگان های نظامی را صادر کرد به همراه عده ای از هم دوره هایش پادگان را ترک نمود و صف مبارزه ی بی امان مردم علیه رژیم پهلوی پیوست.

روحیه ی ایثار، فداکاری، گذشت، خدمت به محرومین و علاقه به اهداف انقلاب اسلامی، عبّاس را در صف داوطلبان خدمت در جهاد سازندگی قرار داد. در کلاس درس به دانش آموزان درس نماز و پیروی از رهبری آموخت. با نهادهای انقلابی چون بسیج، سپاه، نهضت سوادآموزی، امور تربیتی و مرکز فرهنگی شهید مطهری نیز همکاری و فعّالیتی عاشقانه داشت. بعدها مستقیما به عنوان یکی از اعضای شورای مرکزی نهضت سوادآموزی استان انجام وظیفه می نمود. یکی از علاقه مندان به شرکت در کلاس های قرائت وتفسیر قرآن بود که تا قبل از شهادتش نظم و مدیریت جلسات به عهده او بود. در مراسم مذهبی چون دعاهایکمیل و توسل، مراسم شهدا، نماز جمعه وجماعات حضوری مداوم داشت.

با همه ی خدماتی که یک تنه وخستگی ناپذیر انجام می دهد، مسئولیتی بزرگ تر فرا روی خود احساس کرد. او شاهد حرکت کاروانیانی که لبیک گوی ندای امامشان هستند، بود. صحنه های عملیات را در ذهن خود مجسّم می کرد و به رشادت های دلیر مردان جبهه های نبرد غبطه می خورد و نمی توانست در برابر این همه احساسات پرشور، بی تفاوت باشد. از سویی دیگر این فکر نیز او را به خود مشغول می کرد که مگر هفت ماه بیشتر است که ازدواج کرده ای. دیر نمی شود، فرصت زیاد است. در ترازوی عقل هر چه سبک و سنگین کرد به این نتیجه رسید که شاید موقعیتی بهتر از این برایش پیش نیاید. تازه با شناختی که از همسر جوانش داشت می دانست که او هم آن قدر عبّاس را درک می کند که بتواند یاریگر همسر خویش در این راه باشد.

عبّاس که سنگر بزرگ جبهه های نور علیه ظلمت را پیش روی خود می دید،، سنگر نهضت سوادآموزی و سایر خدمات را رها کرد و صبح روز 25/11/1362 با یار صدیق وهمرزمش هادی شفیعی پرچم به دوش کوچه هاش شهر را زیر پا گذاشت و راهیان کربلا و قدس را با شعر « هر که دارد هوس کربُ بلا بسم الله » به یاری خواند.چاووش در شهر ندا سر داد: دل تنگم سفر کرببلا می خواهد. به همراه این شعار انگار دل کنده شد. حسینیان به سوی کربلا حرکت کردند. عبّاس ضمن خداحافظی با دوستان وآشنایان، به همسرش برای تربیت کودکی که چشم انتظارش بودند، سفارش های لازم را کرد.

فاتحان پیروز خیبر با دیگر یاران همرزم عازم جبهه های حق علیه باطل گردیدند.مراحل سیر الی الله و تزکیه ی نفس و بریدن از همه ی وابستگی های دنیوی آغاز شد. نماز شب عاشقان با تلاوت قرآن، آوای خوش دعای توسل و زمزمه ی خوش کمیل ارواح طیبه را به ملاء اعلا می برد و نفس مطمئنه ندای « ارجعی الی ربکراضیهً مرضیه » را فریاد می زد و این همان سیری است که این عاشقان را بدو ورود به جبهه های نور طی می کردند.

اینجا قرارگاه لشکر یکم از سپاه قدس است.لبیک گویان به امام امت آماده ی جهادی بزرگ می باشند و راهیان طریق نور، جان باخته و شیدای دوست، هر لحظه برای نبرد ورویارویی با دشمن بعثی آماده می  شوند، روحشان آزاد از همه ی علایق دنیوی و مادی می شود. تنها خدا را می خوانند. وصیت نامه های خون رنگشان را می نویسند. شهادت نامه هایشان را می خوانند و شعارهای سرد زمان را در گرمی ایمان به الله، به شعور تبدیل می کنند. فرمانده بارها آن ها را فرا می خواند، از شهامت، شجاعت، عشق و ایثار برای آن ها سخن می گوید. بارها اتمام حجت می کند، که فردا هر کس در این راه قدم بگذارد شهید خواهد شد. همه فریاد بر می آوردند حاضریم چون سرور و مولایمان شهید شویم. کوله بار عشق و معرفت بر پشت و سلاح بر دست با قلبی مملو از شور و شوق مجنون وار همه چیز را رها کرده الله گویان به آنچه جز اوست پشت پا می زنند. اینجا جان یاران را صلا می دهد. جان نثاران را می خواند.

هنگامی که شب خیمه سیاهش را بر سر روز می گستراند و تاریخ جمعه 3/12/1362 را نشان می داد، بعد از حدود بیست ساعت حرکت با قایق بر روی آب های هور، عملیات خیبر با رمز یا رسول الله (صل الله علیه و آله) برای تصرف و تأمین جزایر مجنون و بخشی از هورالهویزه شروع می شود.

بعد از گذشتن چند روز از عملیات عزیزان رزمنده گردان پشتیبانی در سکوت شب از پل پیروزی عبور می کند. عاشقان مهدی (عجل الله) در ترکیبی سازمان یافته به نام گردان المهدی (عجل الله) و گروهان محمد رسول الله (صل الله علیه وآله) به میعادگاه عروج می رسند و شبانه با قلبی آرام ومطمئن و با زمزمه ی دعا در دل، سنگرها را محکم می کنند. عبّاس سر از پا نمی شناسد. دشمن از سه طرف احاطه دارد. نبردی بی امان و نفس گیر در حال شکل گیری است. آنچه می بینی عشق است و ایثار که توانسته نیروهای خودی را در این تنگنا ماندگاری ببخشد. چندین بار خطّ نیروهای خودی توسط تانک های دشمن شکسته می شود. اما مقاومت سرسختانه بچّه های رزمنده تانک ها را به عقب می راند که حفظ و نگهداری جزایر مجنون فرمان امام است.

پس از یک ماه مقاومت دلیرانه برای حفظ جزایر مجنون، خورشید روز شنبه 5/1/1363 در میان آتشبار سنگین پاتک دشمن از افق خونین رنگ سر بر می آورد.

احساس می کنی که فرشتگان از آسمان به سلام شهیدان آمده اند.

همه ی عزیزان جز تعدادی که دیده بانند در سنگر با آماده سازی تجهیزات منتظر فرمان می باشند، صدای هلیکوپترهای عراقی که یا نیرو جا بجا می کردند یا مهمات حمل می نمودند، در می کردند در مسیر جاده ی بصره شنیده می شد. موشک های آر پی چی و رگبار تیربارها به مقابله پاتک دشمن پرداخته اند. ساعتی از درگیری گذشته است. گلوله های خمپاره 60 چون باران می بارید.یکی از گلوله های دشمن به نحوی به خاکریز برخورد کرد که تعدادی از ترکش های به سر و گردن هادی شفیعی اصابت می کند. ترکش های زیادی نیز از پشت سر از بالا تا پایین بدن عبّاس را سوراخ سوراخ می کند و در حالی که یک ترکش بزرگ به نخاع او برخور کرده وارد شکم او می شود. عبّاس از درد به خود می پیچد، لحظه ای خود را فراموش می کند. نگران همرزم عزیزش هادی شفیعی می باشد و سراغ او را می گیرد. نمی داند که هادی  لحظاتی پیش به شهادت رسیده است. امدادگران سریع و به سختی عبّاس را به عقب حمل می کنند. اما در انتهای جزیره به معبود خویش می پیوندد.

عبّاس که عاشق خدا بود

دلداده ی کوی آشنا بود

در قافله تا عقب نماند

بازیگر و مرد جبهه ها بود

غروب غمبار 6/1//1363 در حالی که هاله ای از غم پر چهره ی شهر نشسته، جسم مطهر عبّاس از دیار غربت کربلای ایران می رسد. همسرش هم در محل نیست که از او استقبال کند. امشب همسر عبّاس در خوف و رجا به سر می برد. از به دنیا آمدن فرزند نو رسیده خشنود است و از دوری عبّاس نگران.

وابستگان دسته دسته به ملاقات مادر و زینب کوچک آمده اند و این در حالی است که همه گریه های خود را از او پنهان می کنند، هم قدم نو رسیده را به او تبریک می گویند.

از این خانواده برادر ناتنی کوچک هم شهید و برادر بزرگتر جانباز جنگ است و داماد خانواده نیز شهید شده و این خانواده از جمله خانواده های ایثارگر و قهرمان کشورند.

دیدگاه ها

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی نوشته شوند و یا غیر مرتبط با موضوع باشند منتشر نخواهند شد.

عضویت در خبرنامه

Stay informed on our latest news!

Subscribe to عضویت در خبرنامه feed

پربازدیدها