انتشار یافته: 0
شماره مطلب: 19907
12:10

شهید معلم هادی شفیعی

نسخه مناسب چاپ

شهید هادی شفیعی

من یک معلم هستم نوشت:

تمثیل شهید تمثیل گل خوش بویی است که عطر آن هنگام شکفتن جسم او هویدا و بر مشام می رسد.رنگ سرخ خونین او هم وادی شقایق های آتش گرفته را تجسم می کند.

راستی راستی حسابش را که می کنی برای پدر و مادر بسیار دشوار است که جای تنها فرزند پسرشان را خالی ببینند و برای خواهرانی هم که تنها برادر و یادگار و جانشین و بازوان پرتوان پدر را در جمع خود ندارند تا به وجودش افتخار کنند بسیار دشوارتر. اما سنگینی این مصائب را در هر خانواده مسلمان با این حساب که اسلام از جان ما هم عزیزتر است می توان تحمل کرد و از سنگینی درد خود کاست. وگرنه ما کجا و دشواری این مصائب کجا!

در شانزدهم مهرماه 1340 در دلیجان نوزادی دیده به جهان می گشاید که پدر و مادر این مولود را غلامحسین می نامند.امام در خانه و محلّه او را هادی صدا می زدند. شهید هادی (غلامحسین) شفیعی تحت تعلیم و ارشاد پدر بزرگوارش که یکی از چهره های فرهنگی است توانست رشد و تعالی پیدا کند. با هوش وافر و صفات برجسته و اخلاق و رفتاری که از همان دوران خردسالی با چهره ای دوست داشتنی او را کاملا در بین خویشان ودوستانش زبانزد ساخته بود.

از سال 1346 تحصیلات خود را در دلیجان آغاز کرد. به مطالعه عشق می ورزید و به انجام فرایض دینی پایبند بود.

در دوران تحصیل همیشه به عنوان شاگرد نمونه و فعّال کلاس معرفی می شد. محبّت و مهربانی و صفا و صمیمیت او را محبوب دوستان و آشنایان ساخته بود. هر چند قاطعیت و صراحت لهجه و شجاعت او نیز خوشایند عده ای نبود. سستی و غفلت در وجودش راه نداشت با این که تنها پسر دلبند خانواده بود. به این مطلب پی برده بود که:

ناز پرورد تنعّم نبرد راه به دوست

عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد

هادی در همان دوران دبیرستان نسبت به بعضی مسائل که با شئونات اسلامی مغایر بود، چهره ای اعتراض گونه داشت. در سال چهارم دبیرستان که اواخر عمر رژیم منحوس پهلوی بود و مبارزات جدی تر می شد، پرچم انقلاب و مبارزه را در مدرسه بر دوش گرفته، در صف تظاهر کنندگان حرکت می کرد و تا زمانی که انقلاب به پیروزی رسید لحظه ای از پای نایستاد.

در خرداد ماه 1358 موفق به اخذ دیپلم در رشته ی تجربی شد، بلافاصله با فرمان امام بزرگوار مبنی بر تشکیل جهاد سازندگی در این جهاد مقدس تلاشی مستمر داشت.در همان سال با شرکت در کنکور سراسری به دلیل علاقه به شغل معلمی، رشته ی دبیری شیمی در مدرسه عالی علوم اراک را برگزید. با عضویت در انجمن اسلامی دانشجویان و مبارزه و افشای گروهک های الحادی وابسته به شرق و غرب وشرکت در انقلاب فرهنگی دین خود را ادا نمود. با تعطیل  شدن دانشگاه ها به فعالیت خود در جهاد سازندگی ادامه داد. با فرمان امام خمین (رحمت الله علیه) و تشکیل نهضت سوادآموزی در این سنگر نیز تلاشی بی وقفه داشت. مکان و زمان او را محدود نمی ساخت. آموزش و پرورش، جهاد سازندگی، سپاه، بسیج، نهضت سوادآموزی، امور تربیتی، مرکز فرهنگی شهید مطهری، دانشگاه،جبهه. اعتقاد و تعهدش به اعمال و فرایض دینی و انجام مستحبات از خصوصیات بارز و مورد علاقه ی او بود.

در این حرکت عاشقانه یار و همرزم صدیقش شهید عباس محمدی نیز که سنگر نهضت سوادآموزی را رها می کند با او سر همراهی دارد.

صبح 25/11/1362 پرچم به دوش کوچه های شهر را زیر پا می گذارند و با شعار «هر که دارد هوس کربُ و بلا بسم الله» دل های تماشاگران را نیز از وابستگی به این  دنیای مادی می کند. با عزمی جزم و نفسی مطمئن و گام هایی استوار به سر منزل مقصود روانه می شوند. شوق به جبهه و دیدار و یاری رزمندگان هادی و همرزمش را بسوی جبهه می کشاند، آنگونه که در چهار مرحله عازم جبهه گردید و هر بار بیشتر از پیش بر رفتن و نماندن اصرار می کرد. با اینکه همسر عقد کرده داشت این مسئله هم نتوانست از تلاش دائم و خدمت او در هر سنگری بکاهد. با مردمی شدن جنگ و درگیری تمامی کفر با اسلام با ثبت نام در طرح لبیک یا خمینی با شور و شوق پس از گرفتن مرخصی یک ماهه از دانشگاه محل تحصیل، راهی جبهه های نبرد حق علیه باطل شد.

در مدت چهل روزی که در جبهه بودند ابتدا به مقر لشکر 17 در اهواز میروند و چند روزی جهت تقسیم بندی در آنجا می مانند و طی نامه ای که برای دوستانش می فرستد، اینگونه می نویسد:«... به برادران که نگاه می کنی به دعاهایشان، به عبادت هایشان، به سجده های شکرشان، از خود خود خجالت می کشی، که چرا دل های ما پر از زنگار است و ما هنوز با زنجیری به دنیا وابسته ایم. ان شاءالله که خداوند قلوب ما را به نور ایمان روشن نماید.»

بعد از اقامت کوتاه در اهواز به جزیره ی مجنون اعزام می شوند و در نامه ای که به گفته ی خود شاید آخرین نامه اش باشد (که همین هم می شود) می نویسد:

«آنگه در دل دارم و یارای گفتنم نیست این است که امشب در دل های برادران و خود من طوفانی برپاست و قرار است به زودی و ان شاءالله فردا به مقر جلوتری برویم. پیامی برای خواهران و برادران دارم: ای عزیزان! این دانشگاهی است بزرگ، دانشگاه انسان ساز، اینجا قلم ها ایمان است و جوهرها خون شهیدان، استادش حسین است، درسش ایثار و از خود گذشتگی، بانگش الله اکبر، مکانش خاک های کربلای ایران، تخته اش آسمان غبارآلود با دود و باروت و افقی خون گرفته و نتیجه اش حداقل بخشش گناهان و در نهایت لقاءالله و مدرک ورودش اخلاص، ایمان و ایثار است.»

در اهواز طی تقسیمات نظامی وارد نیروهای سپاه یکم قدس لشگر یکم گردان المهدی گروهان محمّد رسول الله (صل الله علیه و آله) می شوند. کوله بارها بر پشت و سلاح بر دست با قلبی مملو از عشق، مجنون وار به هر چیزی جز او پشت پا می زنند. گویی پرواز می کنند. با غباری که از حرکتشان بر می خیزد هوای آن دیار را عطرآگین می کنند و همه عازم جزایر مجنون می شوند.

همرزمانش که از شجاعت او می گویند تعجب می کنی و گاهی از جرات و جسارت کم نظیرش در مقابل دشمن حسرت می خوری. به چه می اندیشید این جوان رشید برومند که همه ی امکانات زندگی برایش فراهم است و بارها جبهه های نبرد را در نوردیده است. حتما دین و دل باخته ی همان رشته ای است که دوست بر گردنش افکنده.

در نامه ای نوشته شده ای از شهید آمده است:

« اینجا میعاد عروج عاشقان است. شبانه با قلبی آرام و مطمئن با زمزمه ی دعا در دل سنگرها را محکم می کنند. نوای دعا بیش از روزهای پیش فضای تنگ سنگر و کانال های خط مقدم را معنویت بخشیده. در طنین امواج ملکوتی دعا، دیگر صدای غرش خمپاره و کاتیوشا بی اثر شده، احساس می شود که امروز با تمامی روزهای گذشته تفاوت دارد. خدایا انگار در دنیای دیگر به سر می برم. جان نثارانوضوی خونین آخرین نماز را می گیرند، به نماز می ایستند، دعایشان چیست؟ فقط خدایشان می داند در آن لحظات چه می گذرد.»

در ادامه ی عملیات خیبر در جزایر مجنون پس از دو روز مقاومت، لحظه ی موعود فرا می رسد. ساعت سه و پنج دقیقه بعداز ظهر یکشنبه 5/1/1363 همراه با یار هم نبردش «عبّاس محمّدی» همان گونه که در پشت جبهه ها و محل خدمت همکار و یار هم بودند در جزیره ی مجنون نیز یک سنگر دو نفره انتخاب می کنند. همه ی نیروها به جز تعدادی از افرادی که دیده بان بودند در سنگرهایشان مستقر می باشند. فاصله ی نیروهای خودی با دشمن بسیار کم است. خاکریز زیر آتش موشک های هلیکوپترهاست. گلوله های خمپاره و تانک به تندی قطرات باران می بارد. سنگر هادی شفیعی و عبّاس محمّدی مستقیما مورد اصابت خمپاره قرار می گیرد و روح هر دو به آسمان پرواز می کند.

مادرش می گوید:« شبی که قرار بوده خبر شهادت شهید را بیاورند، دختر بزرگم خواب می بیند که حلقه ی نامزدیش گم شده و وقتی آن را پیدا می کند بدون نگین است.

دیدگاه ها

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی نوشته شوند و یا غیر مرتبط با موضوع باشند منتشر نخواهند شد.

عضویت در خبرنامه

Stay informed on our latest news!

Subscribe to عضویت در خبرنامه feed

پربازدیدها