انتشار یافته: 0
شماره مطلب: 221
10:56

ترجمه ادبی دعاهای ماه رمضان

دعاهای روزانه‌ی ماه مبارک رمضان
پيش‌نيايش

رمضان که می‌رسد ديگرگونه می‌آيند زمين و زمان؛ شب چراغان می‌شود و نورباران، روشن‌تر از روز. و آفتابِ نيمروزِ تموز، مهربان‌تر می‌تابد؛ چونان حرير. فانوس‌های فروزان خانه‌هامان که آن‌ها را از افطار تا سحر در جای‌جای سرامان می‌آويزيم؛ به سان ستاره‌های سپهر، می‌درخشند. و اخترانِ ديدرس‌های دور، هم‌نور با دل‌های سپيدمان، چشمک می‌زنند.

درهای آسمان پهنه‌ور را گوييا گشوده‌اند؛ که نور می‌ريزد از فراز، که مهر می‌بارد از آن روزن‌های روشن بالای سر. آسمان را با زمين، گرهی از نور زده‌اند، و ما مانده که آسمان بالا آيا فروتنانه فرو آمده و سر بر زمين ما نهاده و خاکِ زير پای انسان را بوسه زده؟ يا اين انسانِ خاک‌نهاد است که بال درآورده، و تنها در اين سی روزه‌ی رمضان، تا بيکران آسمان پرِ پرواز گشوده است؟

راز اين برتری رمضان را کجا بايد سراغ گرفت؟ سرّ اين سنجه را کجا بايد جست؟ که گفته‌اند: يک شب از اين ماه کجا و هزار ماه!؟

يک ماه رمضان، يک شب قدر، هزار ماهِ در ترازو . . . رازهايی از عنصر زمان در گستره‌ی روزگاران و «اين نشان بدايت عشق است» که عشق از زمان می‌آغازد. نخستين گام، يافتن همان گاهی است که شعله‌های شوق را بايد در آن افروخت : بزن‌گاه؛ گاهِ آتش افروختن، شعله زدن، زبانه کشيدن و دل و سر را در سودای دوست دادن.

و زمان را بايد شناخت و گاه را غنيمت بايد شمرد و در آغوش بايدش گرفت؛ چونان گوهری تابناک که هر از چندی، باری از دل خاک تيره برمی‌آيد و جلوه می‌کند و باز غبار روزگاران بر آن می‌نشيند و رخ می‌پوشاند تا گاهی دگر و بزن‌گاهی دگر.

ماجرای اين راز سر به مُهرِ گاهِ رمضان را در سرّ نهانِ جای کعبه هم بايد کاويد؛ چونان که رازهای ديگر گاه‌ها را با اسرار ديگر جاها، که حکايتی است اين زمان و مکان را در گستره‌ی آيين‌های مينوی، از کران تا کران، و آن را نمونه‌ها بسيار است، از خرد تا کلان که «گر مجال گفت بودی، گفتنی‌ها گفتمی».

رمضان که می‌‌آيد فرشته‌ها همه گوش می‌شوند برای شنيدن نغمه‌ی نيايش‌های خاک‌نشينان سوخته‌دل، تا اين نغمه از کدام دل آتش‌گرفته برخيزد، و کدام دلبر را بخواند، و چه خواهشی بر زبان آرَد، و چه مايه طلب کند؛ که «به قدر روزنه افتد به خانه نور قمر»

رمضان همان برترين گاهِ نيايش است، بهار دعا و زمانه‌ی شکفتن گل‌های خواهش. بايد چالاک برخاست و با سوز دل خواست و عاشقانه خانه‌ی محبوب را جست، و بی‌باکانه راه او را پيمود و در انتظار سحر نشست و دانست که «تا تو قدم در ننهی، خود سحری می‌نشود».

. . . و برترين خواسته‌ها همان‌ها است که بر زبان برترين بندگان آمده؛ نيايش‌هايی که نشانی از آن‌ها در ميراث اسلامی ما بر جا است؛ «دعاهای مأثور» که نياييدن به همان زبان، و همان بيان، پالاينده‌ی روح است و صفادهنده‌ی جان. خواستن با آن واژه‌ها است که از يک سو آرام جان روزه‌داران است و از ديگر سو، تشنگی‌افزای لب فروبستگان از آب و نان. دعاهايی که شماری بلند است، فراخور حال مناجاتيان؛ چونان نيايش ابوحمزه؛ انبانی از معرفت. و شماری کوتاه، ساغرهايی خورندِ همگان؛ به سان همين سی دعای روزانه که از بام سحر تا شام افطار می‌توان نسيم بهارانه‌ی آن را جرعه‌جرعه نوشيد، و باغ دل را يک روز با آن طراوات داد، گو اين «که باغ می‌نشود از دم بهاری سير».

1

الّلهم اجعَل صِيامی فيه صِيامَ الصّائمين
و قيامی فيه قِيامَ القائمين
وَ نبّهنی فيه عَن نومةِ الغافلين
وَ هب لی جُرمی فيه يا إله العالَمين
وَ اعفُ عنّی يا عافياً عَن المُجرِمين!

خدايا !

تو خود مَرا در پی خويش کشاندی

و در راه سُتوار و هموارت راندی

و به روزه‌‌ام فرا خواندی

تو خود مرا گفتی که از بام تا شام، خوراک و نوشاک واگذارم

و چشم و گوش و زبان خويش پاس دارم

امروز آغازين روزی است که از سحرگاهان نقره‌ای

به صف روزه‌داران پيوسته‌ام

دهان از هر خوردی بَربسته‌ام

و در پیِ پيمان تو نشسته‌ام

پس بار الها !

روزه‌ام را آن‌سان بگردان که بر روزه‌دارانِ راستين می‌پسندی

و مرا آن گونه به ريسمان سُتوارِ خويش بر بَند که

دوستان خاص خود بِدان می‌بندی

روز آفرينا !

شب همه شب، روزنه‌هايی فراخ می‌گشايی

و بندگانِ از بند رهيده‌ات را

که به کرانه‌های امن دريای رحمت تو رسيده‌اند، می‌ستايی

روزه‌ی روزانه را براتِ پذيرش نيايش‌های شبانه می‌خواهی

و با راز و نيازی هر چند کوتَه، از بار جانکاهِ گناهِ بندگانت می‌کاهی

آنان که در تاريکای شامگاهان دست نياز به سوی تو دراز می‌کنند

و نام‌های زيبای تو را با آهنگی دل‌انگيز آواز می‌کنند

پاسخی زوتَر می‌ستانند

و توسن تازانِ خويش خوش‌تر می‌رانند

بار پروردگارا !

بيداری سحرگَهان مرا بپذير

و مرا نيز در شمار بندگان شب‌زنده‌دارت دست بگير

جان‌بخشا !

روزه را جان‌مايه‌ی بيداری جانِ شيفته‌ی ما نهاده‌ای

و با ناخوردن و ناشاميدن، ما را فَرافرشته گردانده‌ای

ما غفلتيان اما، آن‌سان در خواب سنگين آسان فرو شده‌ايم

که گوييا مرده‌ايم و گمشده‌ايم

جز با سيلی‌های پياپی تو که

خود نوازش‌گرِ رخسار ما است

از رؤيای ديرين خويش به در نمی‌آييم

و جز با بيدارباش‌های پيوسته‌ات که

هوش‌بخشِ اندام‌های رنجور و تبدارِ ما است

خواب نوشين وا نمی‌نهيم

تنها اين تويی که ما را بيدار می‌نُمايی

و سنگينی خواب از ديدگان خسته‌ی ما می‌رُبايی

کردگارا !

در نخستين روز ماه رمضان

ما را از خوابی که غفلت‌زدگان را فرا گيرد، وا رَهان

خدايا !

در بی‌آبانِ گنه سرگشته‌ايم،

فرمان تو ناديده

و دستور تو ناشنيده

رخشِ خويش خوانده

و به اين سو و آن سو رانده‌ايم

نه چشم از ناپسند بسته‌ايم

نه از بندِ نيرنگ‌های رنگ‌رنگ رسته‌ايم

اينک به اين خوشيم که اذانِ رمضان در آذانِ ما نشسته

و گل‌های رحمت رُسته

اميد به اين بسته‌ايم که

در نخستين روز سپيدِ اين ماه نورانی، عهد خويش از سر گيريم

و پيمانِ خويش بپاييم تا بميريم

مهربانا !

که همه‌ی جهان و جهانيان بر سفره‌ی رحمتِ بی‌منت تو نشسته‌اند

و دل به بخشايشِ سربه‌سر جان‌بخشِ تو بسته‌اند

از کَرد‌های ناپسندِ من درگذر

و مرا در حلقه‌ی ياران در آور

آمرزگارا !

که همه‌ی ناخوش‌کرداران اميد آمرزش از تنها تو دارند

و توبه‌پذيریِ تو را چشم‌انتظارند

نافرمانی‌های فراوانی را که از من فرمان‌گريز ديده‌ای فرو پوشان

و مرا در حسرت مَنشان

2

الّلهم قرّبنی فيه إلی مَرضاتِک
وَ جنّبنی فيه مِن سَخَطِک و نَقماتِک
وَ وفّقنی فيه لِقرائة آياتِک
برحمتِک يا أرحم الرّاحِمين!

ای خدا !

من تو را معشوقی دانم که به سودای شورانگيز عشقت دل باخته‌ام

و خود به شيفته‌ای مانَم که سوی کاروان پرشور عاشقانت تاخته‌ام

من از رسم عاشقانِ دل‌سوخته آموخته‌ام که خرسندی‌ات پيشه کنم

و چشم به اين دوخته‌ام که از خَشمت انديشه کنم

اگر آن را بسازی

من عشقی زيباتر بازم

و اگر تو خود بخواهی

من از دامنه‌ی ترس و هراسم می‌کاهم

ايزدا !

پس در دومين روز از اين ماه، مرا به اين دو خواسته رَه بنما :

از خشنودی‌ات افسرِ بهره‌ای مرا بر سر نِه

و از شعله‌های خشم و انتقام خويش رهايی‌ام ده

خدايا !

رمضان است و بهار قرآن

با روزان و شبانی همه نورباران

به هر برزن و کويی که روانه شويم

از نغمه‌ی دل‌انگيز آيه‌آيه‌ی کتابت ديوانه شويم

رمضان است و همه جا عشق باريده

و زمزمه‌ی آيات تو تا نهان‌خانه‌ی همه‌ی شيفتگان تو کشيده

بهار آفرينا !

مرا نيز بر سفره‌ی رنگ‌رنگ عشقت مهمان کن

و به کامی که خود در کامم می‌کنی قرآن‌خوان کن

از هر که به لطف و مهربانی شهره است، تو مهربان‌ترينی

پس اميد آن دارم که غبارِ غم از چهره‌ی اندوه‌آلودِ من نيز برچينی

3

الّلهم ارزقنی فيه الذِهن و التنبيه
و باعِدنی فيه مِن السّفاهة و التمويه
و اجعَل لی نصيباً مِن کل خير تنزل فيه
بجودک يا أجود الاجودين

خدايا !

بزرگیِ تو آن گونه است که خواستن‌های خُرد از تو نَشايد

و سترگی‌ات آن‌سان که زبان مرا به نيازهای کلان گشايد

من آن اندازه ناتوانم که

جز به ياری تو، دست يازيدن به هيچ کاری را يارَستن نتوانم

و اگر بر گرد آستان تو نگردم، سرگشته می‌مانم و حيرانم

مايه‌ی انسان انديشه‌ی او است

و آگاهی دغدغه‌ی هميشه او

اگر هوش از او بِستانی

چنان است که تشنه‌ای را در کويری خشک بنشانی

و اگر او را ناآگاه خواهی

از زندگی‌اش چه مانَد؟ جز سياهی و تباهی؟

اما تو بخشنده‌تر از آنی که چنين روا داری

و دهنده‌تر از آن که اين بنده‌ی بينوايت را به هوش، شايسته نشماری

ای بخشنده !

در اين روز بهره‌ای از تيزهوشی، روزی‌ام کن

و آن را مايه‌ی بهروزی‌ام کن

و دانا و آگاهم ساز

ای خدای بنده‌نواز!

يزدانا !

هوش چراغِ راه من است

و نادانی مايه‌ی تباه من

تو خود مرا آموخته‌ای که دانش نورِ تابان است

و آگاهی مشعلِ رخشان

سياهی‌های اين بيهوده‌سرا را جز با فانوسِ دانش نتوان پيمود

تباهی‌های اين بيغوله‌جا را جز با آتشِ آگاهی نشايد زدود

عطش را از سينه‌ی چاک‌چاک اين کوير تشنه

جز با زلال فهم نتوان ربود

پس ای که بنده‌ات را دوست می‌داری

و او را به پرستش خويش می‌گماری

تاريکی نادانی از من بزدای

و مرا از پلشتی بپالای

مهرورز خدايا !

دستان بخشنده‌ی تو هماره بارانی از شکوفه بر سر مردمان می‌ريزد

و از پهن‌دشت رحمت تو، بهاربهار گل برمی‌خيزد

از اين صحرای پرشکوفه بهره‌ای آيا مرا نيست ؟

از اين باران رحمت مرا نصيب آيا چيست ؟

امروز چشم به آسمان تو دارم

و به رحمت‌های بسيارت اميدوارم

ای از همه بخشنده‌تر !

ای بخشندگان را مراد و سرور !

هر چه خواهم از تو خواهم

که بی لطف و محبت تو، سرگشته و گمراهم

مرا درياب!

4

الّلهم قوّنی فيه علی إقامة امرک
و أذقنی فيه حلاوة ذکرک
و أوزعنی فيه لاداء شکرک، بکرمک
و احفظنی فيه بحفظک و سترک
يا أبصر الناظرين

خدايا !

دين تو مايه‌ی زندگی است

و پيروی از تو آيين بندگی

آن که سر بر آستان پرستش تو نهد

و گوهر جان خويش وقفِ برپايیِ دستور تو کند

رسم بندگی نيک به جا آورده

و آيين عبوديت گزارده

آن که از سحرگاهان تا گاهِ خفتن، گامی که می‌زند برای تو باشد

و کلامی که می‌گويد در ثنای تو

شايسته‌ی آن است که بنده‌ی تواَش خوانند

و سزاوار آن که در شمار مخلصان نابَت نشانند

و به اين سرمنزل کس نخواهد رسيد،

مگر به نيرويی که از ذات پاک تو ستانَد

و هدايتی که همو او را به راه بندگی کشاند

نيرو بخشا !

مرا شوری دِه که منشور زندگی‌بخش تو برپا دارم

و فرمان تو به جای آرم

ای نامت بلند !

آوردن نام پاک تو افق زندگی مرا رنگ می‌دهد

و ياد خوش تو در کامم شيرينی می‌نهد

نام زيبای تو را که زمزمه می‌کنم

روزنه‌هايی از بهشت بر من گشوده می‌شود

و ياد روح‌بخش تو را که در انديشه‌ام می‌رانَم

رايحه‌ای خوش به مشام جانم می‌دود

وه که آن‌گاه، چه رؤيايی شيرين در روح خسته‌ام جان گيرد!

و چه اقيانوسی آرام در روانِ من روانی پذيرد!

چه شود اگر امروز بر من منّت نهی

و کامم را به يادَت حلاوت دهی؟

خدای من !

من بنده‌ای حقيرم و تو خدايی بزرگ

من انسانی خـُردم و تو آفريننده‌ای سترگ

از بَر و ميوه‌ی آبدار درخت پرشکوفه‌ات پيوسته می‌چينم

و هماره تو را در داد و دهش می‌بينم

نعمت‌هايت بر من سرشار است

و منّت‌هايت بر من بسيار

سپاس اين همه، شدنی نيست، جز به کارسازی تو

و شکر اين همه به جا نيايد، الاّ به بنده‌نوازی تو

رسم بزرگی را به جای آور و بر من منت نِه

و کَرم کن و راهَم نشان دِه

تا سر و پای خويش در آن گذارم

و نعمت‌های بسيارت برشمارم

بی‌گمان، آن‌گاه درمی‌يابم که مرا نه توان شمردن نعمت‌هايت باشد

و نه امکان به جای آوردن سپاس کرامت‌هايت

مهرآفرينا !

نه يک روز، نه يک ساعت

که يک دم اگر دست پُرمهر و محبت خويش از سَرم برداری

و مرا به حال خودِ خويشتنم واگذاری

آن دم، مرگ من باشد

و هستی‌ام سراسر فرو پاشد

نه يک روز، نه يک ساعت

که يک دم اگر پرده‌ی عيب‌پوش از کرده‌های من برگيری

آن دم، کوس رسوايی‌ام بر سر کوی و برزن نواخته شود

و طشتِ آوازه‌های دروغينم از بام بلند خودخواهی انداخته شود

حافظا !

مرا در سراپرده‌ی امن خويش راهی ده

و از رسوايی‌ام رهايی ده

اگر آدميان ديده‌ی خويش

برای يافتن و ديدن و نُماياندنِ هزاران عيبِ پيدا و پنهان،

بينا می‌شمارند

و اگر چشم‌هايی را برای بدنامیِ اين و آن می‌گمارند

تو از همه‌ی آن‌ها ديده‌وَرتری

و به سزا دادن بندگانت سزامندتر

5

اَلّلهُمَّ اجعَلنِی فِيه مِنَ المُستَغفِرين
وَ اجعَلنِی فِيه مِن عِبادِکَ الصّالِحينَ القَانِتين
وَ اجعَلنِی فِيهِ مِن أولِيائِکَ المُقرَّبين
بِرَأفَتِک يَا أرحَمَ الرَّاحِمين

خدايا!

بار گناه بر دوشم نشسته

سنگينی نافرمانی‌ها کمرم شکسته

کو حبيبی که بِدان پناه گزينم؟

و کجاست آن دستانِ روانْ‌درمانگری که از آن درمان خواهم؟

هر چه می‌جويم، تکيه‌گاهی نمی‌يابم

و بر گِرد هر که می‌گردم، پاسخی نمی‌شنوم

چه کنم با اين کوله‌بار درشتِ گناهم؟

دوا و درمان از که خواهم؟

پنج روز از رمضان رحمتَت گذشته

و از انبوه دردهايم کم نگشته

کيست جز تو که بر من بخشايد؟

و درهای رحمت خويش بر من شرمسار گشايد؟

کيست جز تو که بر منِ آلوده منت نهد؟

و نعمتم بسی دهد؟

بخشايشگرا !

امروز منّتی ديگر بر من نِه

و مرا از جويانِ بخشش قرار ده

آمرزگارا !

خواسته‌ام شنيدی

و بر من بخشيدی

حالِ زار مرا نظاره کردی

و به عفوِ من اشاره کردی

طلب‌های من اما بس بسيار

و دعاهايم فراشُمار

می‌دانم که بندگانت نه يکسان‌اند

و نه همگی در شمار شايستگان

در ميان آنان، تو صالحان را فزون‌تر می‌پسندی

و از آنان بيش‌تر خرسندی

شهدِ شيرينِ اين بندگی را به من هم بچشان

و مرا نيز در کنار آنان بنشان

الا ای دوست !

عرش‌نشيان نزديکان بارگاهِ تواَند

و ما فرش‌نشينان، غريب‌مانده از درگاهِ تو

شود آيا که ما را هم از اين سرا فرابَری؟

و در حلقه‌ی خاصان خود درآوَری؟

شود آيا که درهای آستان خويش بر پاشنه بچرخانی؟

و ما را نيز در کنار دوستانت بنشانی؟

شود آيا که ما نيز نزديک آنان جای گيريم‌

و از خرمن محبّت تو، جان؟

چرا نشود؟

آخر، اين تويی!

درِ خانه‌ی هر کس را که به مِهر شهره است کوبيده‌ام

و از همه بيش‌تر، نام و نشان تو شنيده‌ام

آوازه‌ی مهربانی‌ات بسيط زمين و زمان را فرا گرفته

و صيتِ رحمتَت از بساط گيتی فراتر رفته

6

الّلهم لاتَخْذُلنی فيه لتعرّض مَعصِيَتِک
و لاتَضرِبنی بِسِياطِ نقِمتِک
و زَحزِحنی فيه من موجبات سَخَطِک
بِمَنِّک و اياديک، يا منتهی رَغبَةِ الرّاغِبين

لطيفا !

دريانشسته‌ای توفانْ‌زده را مانَم که

اميدم به کرانه‌های امن و نجات تو است

آشفته‌حالی دارم که چشمم به عنايات تو است

شکسته‌بالی هستم که دلِ خويش به تو بسته‌ام

و شوريده‌سری که بر درگاهِ تو نشسته‌ام

اينک اين من و اين افسرده‌حالی‌ام

اينک اين من و اين دست‌های خالی‌ام

و اينک اين تو و آن دريای مهربانی‌ات

و اين تو و آن لطف‌های آسمانی‌ات

اگر باز هم به نافرمانی‌ات دست يازم

و اگر چندباره به شکستن پيمانَم چنگ اندازم

ديگر چه اميدی توانَم از خود بردن؟

و خود را به پرده‌های پوشاننده‌ات سپردن؟

نگهدارا !

تو خود مرا از خوردن دانه‌ی پاشيده در دامِ دَدان دور دار

و جان دُردانه‌ام از اين درد به در آر

دردا، که اندام ناتوانم به تازيانه‌ی کينِ کلان تو نواخته شود

و اندوها که پيکر بی‌تابم، زير شلاق مجازات انداخته شود

مزن!

مرا مزن و به باد نکوهشم مگير

بدی‌ها و کردارهای ناشايست مرا بپوشان و توبه‌ام بپذير

من اگر بر توسن شهوت خويش نشينم

و جز خود و دنيای کوچکم کس نبينم

و همه چيز را برای تنها خود دانَم

و شتابان، تا کرانه‌های دور رانَم

و در پايان راه، آن دم به خود آيم که چيزی برايم نمانده

و اسب تيزتکِ هوس مرا تا کوره‌ی کويری خشک رانده

آنک آن منم سزامند آن که مرا از چشم خويش اندازی

و در دايره‌ی خشم خويش اندازی

الها !

ليک اگر تو خواهی

از خشم خويش می‌کاهی

و مرا در زير نگاه خود ‌می‌داری

و در رشته‌ی خوديانِ خود می‌شماری

فرجام هر که به جايی جز تو اميد بسته

آن است که دل از همه گسسته

و تنها و تنها به تو پيوسته

و انجامِ هر که راهی جز طريق تو پيموده

آن است که رشته‌ی خويش از همه بريده

و تنها به سرای تو رسيده

تو چکاد شيفتگی مردمانی

و يگانه آرام‌بخش زندگی بندگان

اگر منّت تو نباشد حاجت ما روا نشود

و اگر قدرت تو نباشد خواسته‌های ما ادا نشود

ما، امّا منت‌پذير توايم

و تو ـ به توان والای خويش ـ دستگير ما

7

الّلهم أعنّی فيه علی صِيامه و قِيامه
و جنِّبنی فيه مِن هَفَواتِه و آثامِه
و ارزقنی فيه ذِکرَک بدوامِه
بتوفيقک يا هادِی المُضِلّين

يارا !

پرستش و ستايش تو، آن‌گاه ميسر شود

که مدد تو مرا ياور شود

و روزه‌داری و شب‌بيداری، آن هنگام بر من آسان آيد

که عنايت‌های بی‌منّت تو بر من پنهان نايد

دست ياری تو است که مرا بر صيام توانا سازد

و کمک‌های بی‌دريغ تو که بيداری را بر من گوارا

دستگيرا !

تا پرتو تابِ تو بر من تابيدن دارد، از لغزش برکنارم

و تا شعله‌ای از عشق تو در من انگيختن دارد، از گناه بيزارم

تو اما اگر عنايتِ خويش از من برگيری

به تاريکای هراسناکی باز می‌گردم که ديگر يارای گام زدنم نباشد

و اگر پرستش‌های مرا نپذيری

به سيه‌درّه‌ای درمی‌غلتم که توان رهايی‌ام نمانَد

نجات‌بخشا !

ياری‌‌ام دِه، تا از لغزش در امان مانم

و بر من منّت نِه، تا در پناه تو از گناه گريزان

زمزمه‌ی نام تو جانم صفا دهد

و آهنگِ دل‌انگيز پيام تو بر روانَم مرهم نهد

تا نسيم جان‌فزای ذکر تو بر جانم وَزان است

نفْسم از گنه گريزان است

و تا ياد تو در رگ‌رگ وجودم می‌دود

ابليس پرنيرنگ از من می‌رمد

جان پرورا !

ياد خوشِ خويش در همه‌ی هستی من پيوسته بِدار

و مرا از حلقه‌ی دوستان خود گسسته مَدار

ای که گمرَهان را با مشعل فروزان هدايت خويش ره نُمايی

و گمگشتان را با عنايت‌های خود هدايت فرمايی

توفيق ناپيداکرانه‌ات را از من نيز دريغ مدار

و هم مرا با رهروان رهيافته، همراه و همرَو شمار

8

الّلهُم ارزُقنی فيه رَحمةَ الايتام
و إطعامَ الطّعام
و إفشاءَ السَّلام
و صُحبةَ الکِرام
بطَولِک يا مَلجَأ الامِلين

در زندگی دردهايی است که جز به همياری همگان درمان نشود

و در ميان انسان‌ها نابرابری‌هايی که مگر با ياری همگنان به‌سامان نشود

خدايا !

تو که خود دستگيرِ افتادگانی و ياور ضعيفان

ما را نيز به همراهی شکسته‌دلان خوانده‌ای و غمگساریِ يتيمان

اشک يتيمان، عرشيان را بلرزاند

و سرشکِ ديدگانِ بی‌سوشان، ما فرشيان را بهراساند

رحمتی !

تا در برابر آنان راه رحم پيماييم

و منّتی !

تا دستانمان به ستم نيالاييم

نان برکت زندگی ما است

و پاسِ آن نشانِ بندگی ما

سفره، خوانِ پرصفای نعمت تو است

و تهی نماندن آن نمادی از کرامت تو

گستراندن بساطِ طعام

بهره‌ای است که تو آن را ارزانی داری

و فراخوان خاص و عام

آيينی که تو پسنديده‌اش شماری

روزی‌بخشا !

مرا نيز بر اين کار توانا کن

و دستانم را با طعام دادن آشنا

ما از پيامبرت آموخته‌ايم که

برادری منشِ امّت مسلمان است

و احترام به يکدگر نشان مؤمنان

پيام‌آورت چنان بود که کسی در سلام بر او پيشی نداشت

و او خود هرگز اين کردار نيک فرو نگذاشت

پس ما را بر سلام که شعار ما است

و فاش گفتن آن نشانی از درستیِ رفتار ما

موفق دار

دوست، آيينه‌ی تمام‌نمای انسان است

و همنُمای نهادِ آدميان

ما در اين صحرای پرهراس دوستانی خواهيم که

دستمان گيرند و پيرِ راهمان شوند

و در اين دريای ناپيداکرانه همرهانی جوييم که

ياری‌مان دهند و ناخدايمان گردند

دستگيرا !

دستمان در دستان مِهترانی گذار که رفيقمان باشند

و در راهبری، آگه به طريقمان

ای که همه‌ی آرزومندان به درگاه تو پناه آرند

و همه‌ی اميدواران چشم به عنايات و بزرگواری‌های تو دارند

اميدمان برآورده ساز

ای خدای بنده‌نواز!

9

الّلهم اجعَل لی فيه نصيباً مِن رَحمَتِکَ الواسِعَة
وَاهدِنی فيه لِبراهينِک السّاطِعة
وَ خُذ بِناصيتی إلی مَرضاتِک الجامِعة
بمحبَّتِک يا أمَل المُشتاقين

خدايا !

آهنگ دل‌انگيز رحمتت را همه کس شنيده

و نعمت بی‌دريغت از کران تا کران کشيده

مهرورزی تو آن‌سان است که کس از آن برکنار نباشد

و محبتت چندان که کس نيست که از آن برخوردار نباشد

مهربانا !

امروز مرا بهره‌ای ده که باران رحمتت بر من نيز ببارد

بارشی که قطره‌قطره‌اش گل بخشش به بار آرد

از هر طرف که نگريستم نشانه‌های عظمت تو را درخشان ديدم

و آيات شگفت‌انگيزت را نُمايان

ديده به هر سو که انداختم

در قاب آينه‌ی چشمانم آيتی از تو اندوختم

و در سودای عشقت سوختم

بار الها !

برق جهيده از برهانت را تا سويدای جانم روان کن

و پذيرش آيين پاکت را بر جان شيفته‌ام آسان کن

خدايا !

سروده‌ای سراسر سودا سروده‌ام

و پيشانی بر آستان بی‌مانند تو سوده‌ام

رضايت تو مايه‌ی نجات من است

و عنايت تو توشه‌ی حيات من

در اين دنيای پريشان، رسيدن به ستيغ رضای تو افتخاری است بزرگ

و رَه يافتن به قلّه‌ی خشنودی‌ات اعتباری سترگ

تو خود زمام مرا برگير و فرايَم خوان

و به خرسندیِ فراگير خويشَم بَرخوان

همه‌ی شيفتگان، واله و سرگشته‌ی تواَند

و سوختگان، سربه‌سر، تشنه‌ی تو

هر که جانش در آتش عشق تو سوخت

و پيوسته چشم به اميد تو دوخت

با يک نگاه محبت‌آميز تو دل از همه کس گسست

و سايه‌ی آرامش بر جانش نشست

10

الّلهمَّ اجعَلنی فيه مِن المُتوکّلين عَليک
وَ اجعلنی فيه مِن الفائِزين لَدَيک
وَ اجعَلنی فيه مِن المُقرّبين إليک
بإحسانِک يا غايَة الطّالبين

خدايا !

دريايی موج‌خيز مرا فرا گرفته

پيکر رنجورم را اين سو و آن سو می‌برد

ابرهايی سياه بر سَرم سايه افکنده

هراسِ گم شدن، تار و پود سويدای خسته‌ام را از هم می‌درد

تنها يک نقطه‌ی اميد برای منِ درمانده به جا مانده

که با نويدی جان‌فزا مرا به خويش خوانده است

و آن آهنگ دلنوازی است که از آستان تو برمی‌خيزد

و روح و روان مرا برمی‌انگيزد

جان‌آفرينا !

مرا آن‌سان گردان که به رشته‌ی سُتوار عنايات تو چنگ زنم

و به ذات جاودانه‌ی تو تکيه کنم

هر که به ريسمان صدگره تو بَرآويخت

گناهانش يک‌يک بريخت

و هر که آهنگ تو کرد

ارمغانی از رهايی با خود آورد

الها !

کاميابی من در رستگاری نزد تو است

مرا بی‌بهره مگردان

و رهايی من در پرهيز و دوری از غير تو است

مرا آلوده مگردان

خدايا !

دَه روز است که کام از طعام فرو بسته‌ام

و از شهد و شيرينی گسسته‌ام

دَه روز است که به لطف و کرم تو، گناه و ناپسند را فروهشته‌ام

و اگر تو بپذيری، در صف پرستندگانت نشسته‌ام

امروز اميد آن دارم که در اين بزم‌گاهِ خويش مرا نزديک‌تر بنشانی

و لذت قرب آستانت را نيز به من بچشانی

ای که همه‌ی پويندگان، راه تو را می‌پويند

و همه‌ی دردمندانِ خواهنده، نزديکی به درگاه تو را می‌جويند

بر من نيز نيکی و پاکی تمام کن

و آتش سوزان دوزخ را بر پيکر رنجورم حرام

11

الّلهُمّ حَبِّب إلیّ فيه الإحسانَ
وَ کَرِّه إلیّ فيه الفُسوقَ و العِصيانَ
وَ حَرِّم عَلیّ فيه السَخَطَ و النّيرانَ
بعَونِک يا غياثَ المُستَغيثين

روزها را می‌شمارم؛

يک، دو، سه . . .

اکنون از ده گذشته

و من همچنان بر درگاه تو نشسته

ندانم از روزان و شبان پيش بهره‌ای اندوخته‌ام؟

و از صيام و قيام خويش جامه‌ای جميل دوخته‌ام؟

يا من ـ اگرَم به پايان رمضان هم رسانی ـ همان باشم که بوده‌ام

و همان راهی را روم که پيش‌تر بريده‌ام و پيموده‌ام؟

اگر راز و نيازم بشنوی و بپذيری

و دستان محتاجم بگيری

به سعادت دست يابم و رستگار شوم

و اگرَم وا نهی ـ که نَنهی ـ

افسوس‌خورِ نابرخورداری از اين رحمت سرشار شوم

خدايا !

آنان که در پيرامون ما می‌زيند، برادران مايند

اگر ما به دريای رحمت تو چشم داريم

آنان هم به دستان ما نظر می‌کنند

و اگر ما به باران محبت تو اميد داريم

آنان هم به مهرورزی‌های اندک ما نگه می‌افکنند

امروز آنان به نيکی ما محتاجند

و فردا ما به ياری آنان نيازمند

امروز دست ما را دهنده‌کن

و ما را بخشنده

گناه و نافرمانی

مايه‌ی خشم و آتش تو بر بندگان است

و کج‌روی و سرپيچی

سبب فرود آمدن عذاب دردناک تو بر آفريدگان

سرکشیِ امروز ما پيش‌درآمدِ پشيمانیِ فردای ما است

و گام‌های کژمان نشانه‌ی خطای ما و خشم‌خوانِ خدای ما

امروز اگر تو نافرمانی و سرکشی را در چشم ما ناساز سازی

و اگر ما گشتن بر گرد گناه را ناپسند خوانيم

فردای رستاخيز، از خشم و آتش سوزان خويش رهامان سازی

و تو را از خود خرسند دانيم

و نعمت خويش بر ما تمام نُمايی

و شعله های دوزخ را بر ما حرام فرمايی

آن که فرياد زند

و داد خواهَد

و از جايی ندايی نشنود

اين تويی که فريادش رسی

و از او پرسی و ياری‌اش رسانی

و آن که ياری طلبد

و کمک خواهد

و از هيچ زاويه صدايی نشنود

اين تويی که غبار اندوه از رخسار غم‌زده‌اش برگيری

و او را در آستان بلند خويش بپذيری

فريادرسا !

مرا هم ياری رسان و فريادَم رس

12

الّلهُمّ زَيِّنّی فيه بالسِّتر و العِفاف
و استُرنی فيه بلِباس القُنوع و الکِفاف
و احمِلنی فيه علی العَدل و الإنصاف
و آمِنّی فيه مِن کلِّ ما أخاف
بعِصمَتک يا عِصمَة الخائِفين

رمضان برای منِ بنده ماه خودسازی است

و برای توِ آفريننده ماه بنده‌نوازی

رمضان برای من ماه خوردن‌ها و آشاميدن‌های اندک

و رازها و نيازهای بسيار است

و برای تو

ماه بخشش‌ها و دهش‌های پرشمار

پروردگارا !

امروز از تو می‌خواهم که زيوری از پوشش به من دهی

و افسری از پاکدامنی بر سرَم نهی

افزون‌خواهی کشنده است

و چونان گرگان گرسنه، دونده و درنده

و بسندگی و کم‌اندوزی

به سان همه‌ی سيرت‌های نيک، پايا و ماننده

پوشنده خداوندا !

جامه‌ای از درويشی و کم‌اندوزی بر پيکرم انداز

و مرا به کم‌ترين نيازهای زندگی خرسند ساز

امروز، هم آن روزی است که نَشايد از نيايش بکاهم

و بر من است که همه‌ی نيکی‌ها از تو خواهم

دادمندی اگر پيشه‌ی من شود

و دادپيشگی اگر انديشه‌ی من

انتظار من برای دادورزی ديگران بِهوده باشد

دادگسترا !

تو خود مرا به داد راه بنُما

و شهد داد در کامم ريز

آسمان مرا ابرهايی هراسناک پوشانده

و بر اندام من غباری از وحشت افشانده

هول و هراس من بی‌پايان

و ترس من آشکار و نمايان

نگرانی مرا سر آور

و جان مرا در پناه خويشت در آور

هر که ترسيد به تو گرويد

و هر که زاريد ندای محبت از تو شنيد

پرده‌ی هراس‌زدايت را بر من افکن

و بساط نابسامانی انديشه‌ام را بر هم زن

13

الّلهُمّ طَهِّرنی فيه مِن الدّنَس و الاقذار
وَ صَبِّرنی فيه عَلی کائِناتِ الاقدار
وَ وَفِّقنی فيه للتّقی وَ صُحبَةِ الابرار
بِعَونِک يا قـُرةَ عَينِ المَساکين

تو انسان را پاک آفريدی

و او را بر آفريدگانت برتری بخشيدی

راهش نمودی و از گناه بازَش داشتی

هدايتش کردی و بذر محبت خويش در نهادش کاشتی

دنيا اما چه فريبا!

و پديده‌هايش چه نامانا!

اگر کامياب شوم و خود را از ناپاکی‌ها دور دارم

و اگر توفيق يابم و خويشتن را به نبرد با پليدی‌ها بگمارم

به سرشت خويش نزديک شده‌ام

و در شمار انسان‌های نيک درآمده‌ام

آفريدگارا !

ای که مرا پاک خواسته‌ای !

امروز تو خود گونه‌گونه پليدی از من بزدای

و مرا هماره پاک، پاک و پاکيزه فرمای

گردونه‌ی بازیِ روزگار است و هزار رنگ و هزار گردِش

چرخه‌ی پرپيچ‌وتاب زندگی است و هزار شکل و هزار چرخِش

آن که از تو نگسست

و دل به تو بست

و بر زورق پراميد تو نشست

از اين گرداب هولناک برست

و آن که بند خويش از تو بريد

و کبوتروار اين سو و آن سو پريد

هرگز به ساحل امن و آسايش نرسيد

اگر حال و روز مرا تماشا کنی

و مرا بر دگرگونی‌های روزگار شکيبا کنی

آبرويم را نبرده‌ا‌ی

و خواسته‌ی امروزم برآورده‌ای

من از رسم عارفان آموخته‌ام که از غير تو بپرهيزم

و تنها و تنها به ريسمان محکم و استوار تو درآويزم

من از نيک‌مردان فرا گرفته‌ام که در زندگی خويش به‌گزين باشم

و پيوسته با بهترين مردمان همنشين

من از بزرگان درس‌آموز شده‌ام که از خواسته‌های خود نکاهم

و اين همه را از خدای بزرگ خويش خواهم

امروز خواهش از من و دهش از تو

زاری و لابه از من و نوازش از تو

درد از من و درمان از تو

ناله از من و احسان از تو

بر منِ بی‌مَنَت منّت نه

و مرا به پارسايی و خويش‌بانی و همنشينی با نيکان توفيق ده

ديدگانِ بی‌نورِ بينوايان که تماشا نتواند

تنها در برابر مددهای بی‌دريغ تو درخشندگی يابد

و چشمان بی‌سوی مسکينان

تنها تا به برق نگاه پرمهر تو افتد، خوش بتابد

ياری تو دستگير ما

و دست بی‌مثال تو ياور بی‌نظيرمان

14

اللهم لاتؤاخذنی فيه بالعَثرات
و أقِلنی فيه مِن الخطايا و الهَفَوات
و لاتَجعَلنی فيه غرَضاً للبَلايا و الافات
بعِزّتک يا عِزّ المُسلِمين

دوش که به سينه‌ی فراخ آسمان نگريستم

و چشم به چشمک‌های اختران دوختم

در آن ميانه، ماه را ديدم

که چونان گويی سفيد در آسمان پهنه‌ور می‌درخشيد

و بر زمين نور می‌پاشيد

ديدم که مهتاب همه‌ی بسيط خاک را روشن کرده

و بر راه پيش روی من تابيده است

ديدم که اگر چشم خود نيک بگشايم

و خود با لغزش در راه نيايم

او راه را به من نموده است

ديدم که اگر ديده از راه خويش برنگيرم

و هدايت‌های او را بپذيرم

راهم روشن است و رخشان و به مقصد توانم رسيد

ماه‌آفرينا !

اگر پايم لرزيد

و اين بنده به مقصد نرسيد

مرا سزا مده

و اگر گامم استوار نبود، بار کيفر بر دوش خسته‌ام منه

من را از خطا برَهان

و از لغزش بگريزان

يک ماهِ چهارده‌شَبه، چنان بر بستر زمين نور می‌ريزد

که همگان راه خويش می‌يابند

و ياوه نمی‌شوند

و در پرتو تابش آن از آفات می‌رهند

رحمت بی‌پايان تو با اين بشر سردرگم چه می‌کند!

و دستش را تا کجا می‌گيرد!

مرا در بوته‌ی آزمون و آسيب مگداز

مباد که سرافکنده شوم

و شرمسار گردم

پروردگارا !

ای که امت اسلام را جامه‌ی ارج و ارز پوشانده‌ای!

و پيروان اين آيين را حرمت نهاده‌ای

ما را نيز در شمار عزيزان خويش بر شمار

15

الّلهُمّ ارزُقنی فيه طاعَةَ الخاشِعين
وَ اشرَح فيه صَدری بإنابَة المُخبِتين
بأمانِک يا أمانَ الخائِفين

رمضان به نيمه رسيد

و خواسته‌های پايان‌ناپذير من کرانه نيافت

ماه نيايش و بخشش به نيمه رسيد

و روزه‌دار با اميدهای بسيار به آستان معشوق خويش شتافت

آن که به شوق حق کام از طعام بسته

و به عبادت تو نشسته

در اين نيمه‌ی ماه چنان به درگاه تو چشم دارد

که او را در شمار فروتنان نهی

و سعادت بندگی به سان آنان را به او دهی

امروز و در اين نيمه‌ی راه

نيازی ديگر به پيشگاه بی‌نيازی‌ات آوردم

و زبان به زبونی گشودم

تا سينه‌ام فراخ سازی

و شنيدن و ديدن و پندپذيری از هر انديشه‌ای را در دامم اندازی

هر که هراسيد

و از کش و کوش زمانه ترسيد

دژ بلند تو را پناه گزيد

و هر که خوف و وحشتی او را فرا رسيد

جان خود به کوشکِ تو کشيد

مرا نيز در نگاه خويش گير

و بر سر سفره‌ات سيرَم کن، سير

16

الّلهُمّ وفّقنی فيه لِمُوافَقةِ الابرَار
وَ جَنِّبنی فيه مُرافقةَ الاشرَار
وَ آوِنی فيه بِرَحمَتِک إلی دَارِ القَرَار
بِإلهيَّتِک يا إلَه العَالَمِين

نيکان چراغ راه مايند

کليدهای بهروزی را از آنان سراغ بايد گرفتن

بهين‌مردان آيينه‌داران مايند

در زمانه همسوی آنان بايد بودن

از درس بزرگان آموخته‌ام

که گام در گام‌جای آنان نهم

تا کامياب شوم و رستگار

و از سخن رهنمايان خود چنين اندوخته‌ام

که دست خويش به ايشان دهم

تا خوشبخت گردم و کامکار

خداوندا !

مرا از هم‌گامی با نيک‌مردان بهره‌مند کن

و در هم‌سويی با آنان سزامند

دوستی با بَدان مايه‌ی زبونی من است

و موجب سرنگونی من

اگر با آنان گام زنم

اگر با آنان نشينم و برخيزم

اگر از آنان بشنوم

و با آنان از دوستی گويم

در پيشگاه تو آبرويی برايم نخواهد ماند

و اگر بَدان را راه‌بلدِ خود گيرم

و حرف و حديث آنان بپذيرم

کس مرا در شمار دوستانت نخواهد نشاند

امروز مرا از دوستی آنان بپرهيزان

و از مجالس آنان برخيزان

سراپرده‌ی تو سرای آسايش است و بهروزی

و آستان تو بوستان آرامش است و فيروزی

امروز مرا در پرده‌ی مهروزی خود درآر

و از جوار دوستی خويش بهره‌مند کن و برخوردار

جهانيان همه، تو را به خدايی می‌پرستند

و جنبدگان همه، ذات تو را به پاکی می‌ستايند

خدايی‌ات را سوگند

که نيازهای مرا روا کن

و دل و دماغ اين بنده‌ی ناتوان را باصفا

17

الّلهُمّ اهدِنی فيه لِصالِح الاعمَال
وَ اقضِ لِی فيه الحَوائِجَ وَ المَال
يَا مَن لايَحتاجُ إلی التّفسِير و السُّؤال
يَا عَالِماً بِمَا فی صُدورِ العَالَمِين
صَلِّ عَلَی مُحمّدٍ وَ آلِهِ الطّاهِرين

کردار نيک، ايمای ايمان است و آيت مسلمانی

مؤمن را با ترازوی عملش بايد سنجيد

و بهره‌ی او از دين را در آيينه‌ی رفتارش بايد ديد

آن که کارنامه‌اش را از خوبی‌ها سرشار کرد

ره به سلامت بُرد

و آن که به رفتار ناپسندش ديگران را از خود بيزار کرد

نيم‌جرعه‌ای از سعادت هم نخورد

هدايتگرا !

امروز مرا با شيوه‌های درست زندگی آشنا کن

و زندگی‌ام را با صفا

ندای پاسخ‌گويی‌ات را نيوشيده‌ام

و دستانم را با هزار نياز و آرزو به سويت گشوده‌ام

سحرگاهان که روزنه‌های آسمانت باز است

من بی‌کس را با توِ تنها راز و نياز است

امروز نگاهی از سر لطف به اين بنده‌ی زار و نالان انداز

و تاريک‌خانه‌ی جانم را با اجابت دعايم چراغان کن

من سراسر احتياجم و نياز

و تو ذات بی‌انباز

من سراسر خواسته‌ام و پرسش

و تو شايسته‌ی پرستش

من هماره در بندِ توضيح و تعبيرم

و تو منزّه از هر تفسير

آن چه در ذهن ما جاری است

آن چه در انديشه‌ی ما می‌خلد

آن چه سينه‌ی ما را می‌آکند

تنها تو بدان آگاهی

ای کردگار آگاه !

درودی بر محمد (ص) نثار کن

و تبار پاکش را از سلام و صلوات خويش سرشار

18

الّلهُمّ نَبِّهنی فيه لِبَرَکَاتِ أسحَارِه
وَ نَوِّر فيه قَلبی بِضِياءِ إنوَاره
وَ خُذ بِکُلّ أعضَائی إلَی اتبَاع آثارِه
بِنورِک يَا مُنَوِّرَ قُلُوبِ العَارِفين

سحر، آن‌گاه که با تيغ رخشان خود در پرده‌ی سياه شب شکاف اندازد

و به روشنای خيره‌کننده‌ی خود نازد

پنجره‌هايی از بهشت بر مردمان باز شود

و دست نيازمند مؤمنان به درگاه خدای بی‌مثالشان دراز

سحر، آن‌گاه که برکت از آسمان می‌بارد

و بذر عشق را در نهاد مردمان می‌کارد

دل‌سوختگانِ تشنه‌لب که در شوق لقای دوست می‌سوزند

چشم به آسمان می‌دوزند و رحمت می‌خواهند

سَحرآفرينا !

مرا هم از خجستگی سحرگاهان بهره‌ای!

پرتو نورگستر سحر تا سويدای دل عاشقان می‌دود

و شعاع روشنگر آن تاريکای جان آدميان را روشنی می‌دهد

امروز دلم در انتظار تابش نوری ديگر است که از برکت سحر خيزد

و با نهادِ جانم آميزد

در چکاچک عقل و دل، دوم را برگزيده‌ام

و خود بدان سپرده‌ام

دلم فرمان‌فرمای وجودم شده است

و حاکم بی‌بديل تار و پودم

آن چه از برکت‌های سحری برانگيخته‌ای

و آبشاری از آن را بر دلم ريخته‌ای

پايدار ساز

و بندبند کيانم را بر همان روال انداز

ای که دل‌های عارفان با نام تو رنگ و جلا گيرد

و شمع جان‌هاشان از سرچشمه‌ی نور تو صفا پذيرد

منِ کم‌ترين را از بارگاهت مران

و نور جهان‌تاب‌ات را بر اين اندک آفريده‌ات نيز بتابان

19

الّلهُمَّ وَفّر فيه حَظّی مِن بَرَکاته
وَ سَهِّل سَبيلی إلی خَيراتِه
وَ لاتحرِمنی قَبول حَسَناته
يا هَادياً إلَی الحَقِّ المُبين

امروز هم مانند هر روز

از آسمان داره و برکت می‌بارد

و تا ژرفای مردمان رَه می‌بُرد

امروز هم مانند هر روز

خدا بندگانی را برای نعمت‌های کلان‌تر بر‌گزيند

هر که بختش بيش‌تر، برکتش افزون‌تر

و هر که را پذيرش گسترده‌تری، بهره‌اش فراوان‌تر

نعمت‌گسترا !

بخت امروز مرا فزون‌تر کن

و برکت خويش بر من بيش

امروز هم مانند هر روز

خيراتی از سرچشمه‌ی نعمت به آدميان می‌رسد

و در وجود انسان‌ها سرای می‌گزيند

امروز هم مانند هر روز

روزن‌گاه‌های نعمت باز می‌شود

و تابش خويش را نصيب هر گوش و کران می‌کند

دستان من که به درگاهت دراز است

ندانم آيا راهِ من هم به اين کرانه‌ها باز است؟

خدايا !

راهم بگشا

و هدايتم فرما

چه کنم من

اگر کشت‌زار وجودم شايسته‌ی پذيرش برکات رمضان نباشد؟

چه کنم من

اگر مزرع جانم پذيرای اين نعمت‌های فراوان نباشد؟

از تو خواهم که جان مرا برای دريافت اين خوبی‌ها آماده سازی

که تو خدای بنده‌نوازی و بی‌هنبازی

ای که حقيقت روشنگر را تو می‌نمايی

و مردمان را به پيروی از آن می‌فرمايی

دست مرا نيز بگير

و در شمار نيکانت بپذير

20

الّلهُمّ افتَح لی فيه أبوابَ الجنان
وَ أغلِق عنّی فيه أبوابَ النّيران
وَ وَفّقنی فيه لِتِلاوةِ القـرآن
يَا مُنزِلَ السّکينةِ فی قلوبِ المُؤمنين

رمضان را باغ‌باغ پيمودم

و امروز به بوستان بيستم رسيدم

از هر باغ گلی چيدم

و از لابه‌لای هر گل‌بوته نغمه‌ای شنيدم

جانم صفا گرفت و مشامم طراوت

روحم تازگی يافت و کامم حلاوت

در اين پويش روحانی، اکنون به منزلی رسيده‌ام که

دروازه‌های بهشت پيشِ روی من است

و درآمدن بدان آرزوی من

بار خدايا !

شود آيا که امروز پنجره‌های مينوی بر من گشايی؟

و مرا به کاخ بلند آرزوی ديرينم رسانی؟

بار الها !

شود آيا که نسيمی از باغ بهشت نصيبم کنی؟

و مرا در کنار درگاهيانت بنشانی؟

بيست منزل پيموده‌ام

و هر روز از آتش سوزان دوزخ دور و دورتر شده‌ام

بيست منزل را پشت سر گذاشته‌ام

و هر روز از لهيب جَمَرات جهنم گريخته‌ام

اينک آرامشی يافته‌ام که پيش‌تر نمی‌انگاشتم

اکنون به اميدی رسيده‌ام که پيش‌تر نمی‌پنداشتم

شود آيا که امروز مرا به کرانه‌ای امن اندازی؟

و اين آتش، يک‌سره از من دور سازی؟

21

الّلهُمّ اجعَل لی فيه إلَی مَرضَاتِک دَلِيلاً
وَ لاتجعَل لِلشّيطانِ فيه عَلَیَّ سَبيلاً
وَ اجعَل الجَنّةَ لی مَنزلاً وَ مَقيلاً
يا قاضِیَ حَوائِج الطّالِبين

به رسم سنتی که آموخته‌ام، خود را هم‌دوش بندگان پاکت پنداشتم

و دوش را تا سحر زنده داشتم

و قرآن بر سر گذاشتم

در عزای بزرگ‌رهنمايی که خويش و خويشان در راه تو داد

دوش را تا سپيده به سوگ نشستم

و با او برای پيمودن راهش پيمان بستم

. . . و امروز سالياد شهادت آن دام‌دَرِ دنيای دنی است

همو که از کعبه‌ای رستم‌زاد شد که

همگان بر آن قِبله، قُبله نهند

و در محرابی بانگ رستگاری سر داد که

جان را نه باخت، که بُرد

يگانه خانه‌زاد تو بود و از همان سرا سوی تو شتافت

جای‌نشين پيامبر ماست

و بهين راهبر ما

اگر امروز از تو بخواهم

برای نيل به خرسندی‌ات کسی را به من نشان دهی

آيا کسی جز او هست که در پيش روی من نهی؟

گيرم راه علی بپيمايم

گيرم سر بر آستان او سايم

گيرم منش او را برگزينم

گيرم در کشتی نجات‌بخش او بنشينم

دگر، ابليس و يارانش مرا وارهانند

و در اين دشواررَه بايد از تو مدد خواهم

و دست سوی تو فراز آرم

تا همه‌ی راه‌هابر شيطان بسته آيد

و ديگر نه من از او، که او از من برَمد

ای که نياز همه‌ی خواهندگان روا کنی

و درد همه‌ی دردمندان دوا

ای که پرسش‌های دستان نيازمند را پاسخی درخور دهی

و حاجت‌های ايشان را در دستشان نهی

من بهشت را منزل و آرامش‌گاه خود خواهم

چه زيان تو را که من هم برسم به آرزويی؟!

22

الّلهُمّ افتَح لی فيه أبوَابَ فَضلِک
وَ أنزِل عَلَیَّ فيه بَرکاتِک
وَ وفِّقنی فيه لِموجِباتِ مَرضاتِک
وَ أسکِنّی فيه بُحبوحاتِ جَنّاتِک
يا مُجيبَ دَعوَةِ المُضطرّين

کدامين انسان، که از بارش بخشش‌های تو بی‌بهره؟

کدامين جنبده،که در جانش نشانی از کرامت‌های تو نی؟

کدامين جا، که نسيم رحمت تو بر آن ناوزيده؟

کدامين زمان، که رشته‌اش از برکت‌های بی‌دريغ تو بريده؟

امروز هم بر من منّتی چندباره گذار

و دروازه‌ی نعمت‌های بی‌شمارت را بر من گشوده دار

خرسندی تو آبروی من است

و رضامندی تو آبِ روی من

اگر تو از من خشنود باشی، توفيق، رفيق راهم شده

و عفوت پوشاننده‌ی گناهم

امروز که رمضان رو به پايان دارد

از تو خواهم که مرا در ميانه‌های مينوی مانايت جای دهی

و مرا در بهشت خويش بنشانی

و جوی‌های روان و سايه‌سار گسترده‌ی فردوس را به من بنمايانی

ای که هر کس دست نياز به سوی تو فراز آورد بی‌پاسخ نماند

و هر که با راز نياز و نماز به آستانت پناهنده شد

توسن تيزتک خويش را تا قله‌های عزت و عظمت براند

اسب مرا راهوار ساز

و جانم را به لطفت اميدوار

23

الّلهُمّ اغسِلنی فيه مِن الذنُوب
وَ طَهِّرنی فيه مِن العُيُوب
وَ امتَحِن قلبی فيه بِتَقوَی القلوب
يَا مُقيلَ عَثرَةِ المُذنِبين

دوش بر زمين فرشته باريده بود

و صدای بال ملائک همه جا پيچيده

زمزمه‌ی مردمان شيفته با همهمه‌ی فرشتگان در هم آميخته بود

و زلال آبی که بر مؤمنانت نثار می‌کردی، همه جا ريخته

... من در ميان گروهی دل‌شکسته

و گَرد گناه بر پيکر نشسته

ايستاده بودم

و خود را در خنکای آبشار رحمتت نهاده

بدان اميد که بر من منت نهی

و گناهم شست‌وشو دهی

گنه‌پوشا !

کرده‌های ناپسندِ بسيارم بگذار

و اندک مناجات‌های مرا بدار

امروز خود را چنان می‌بينم که پاييز از من رخت بربسته

و برگ‌های خزانی من فرو ريخته

و عيب‌هايم را با برف سفيد رحمت تو شسته‌ام

و به نهالی می‌مانم که در بهاری تازه، از نو رُسته‌ام

اين نونهال نورَسته را پاک و پاکيزه بدار

تا دوباره گرد گناهی بر اندامش منشيند

و جز ذات پاک تو را پسنديده نبيند

امروز اگر جانم را به آزمون کشی

و دلم را با سنجه‌ی تقوی بيازمايی

خواهم گفت: حکم آن چه تو فرمايی!

پالايشی را که به برکت شب قَدرت بهره‌ام کردی از من مزدای

و دلم را همواره به راه پاکان درگاهت رهنمايی فرمای

اگر از انسان‌ها گناهی سر زند

تويی که لغزش‌هاشان می‌پوشانی

و باز هم با فراخوانیِ مهرورزانه‌ی خود

آنان را به آستان خويش می‌کشانی

24

الّلهُمَّ إنّی أسألُکَ فيه مَا يُرضيکَ
وَ أعُوذُ بکَ ممَّا يُؤذيکَ
وَ أسألُک التّوفيقَ فيه لاُطيعَک و لاأعصيکَ
يَا جَوادَ السّائِلين

بزرگی تو آن‌سان است

که به کم‌ترين کرده‌ها، سوی کسب خرسندی‌ات توان شتافت

و اميدواری ما به تو چندان که

نه از يک راه و دو راه

که از فراوان راه‌ها خشنودی تو را توان يافت

بنده‌نوازی‌ات آن گونه است که

خود، راه خشنودی خويش را به بنده‌ات می‌نمايانی

و او را به مقام امن خود می‌کشانی

اگر از تو بخواهم که امروز

بسترهای رضامندی خود را برای من بگسترانی

آيا ناروا خواسته‌ام؟

می‌دانم که چنين نيست!

گو اين که بر کبريا و عظمت تو گردی نمی‌نشيند

و بلندای تو را ناپسندی نمی‌آلايد

اما اگر من دست به ناشايستی زنم

و کرده‌ی ناخوشايندی را روا دارم

اين خود من هستم که آسيب می‌بينم

. . . و تو همين را نمی‌پسندی

و ناخوش می‌داری

پس بايد به ذات تو پناه آورد و در سايه‌سار تو نشست

تا بتوان از گناه رَست و به آستان تو پيوست

فرمان‌برداری تو توفيقی است که آن را نه به هر کس دهی

و پرهيز از سرکشی در برابر دستورت

نشانی که آن را نه بر هر کس نهی

امروز از تو می‌خواهم که مرا زيبنده‌ی اين بهره‌مندی بشناسی

و زيور فرمان‌بری و بندگی را بر گردن من اندازی

هر که از تو پرسيد

به هدف رسيد

و هر که از تو زيور خواست

جان خويش بياراست

25

الّلهُمَّ اجعَلنی فيه مُحِبّاًً لاولِيائِک
وَ مُعادياً لاعدَائِک
مُستنّاً بسُنّةِ خَاتم أنبيائِک
يَا عَاصِمَ قلوبِ النّبيّين

حتی اگر لَختی از ماجرای اوليای تو را خوانده و دانسته

و نيک و بد روزگارانشان را شناخته باشم

خواهم دانست که آن بزرگ‌مردان

در رويارويی با دشمنان چه سختی‌ها کشيده‌اند

و در روايی کيش تو چه پريشانی‌ها چشيده‌اند

خواهم فهميد که آن انسان‌های پاک، در نبرد با بدکرداران

چه مايه اندوه خورده‌اند

و برای فراز آوردن پرچم آيين تو، چه رنج‌ها برده‌اند

بدين سان

امروز از تو می‌خواهم که مرا در شمارِ دوستان آنان برشماری

و با دوستی‌شان مرا از بدی‌ها ايمن و آسوده داری

دانسته‌ام که بنيادِ دين بر دوستی و دشمنی استوار باشد

و انسان تا آن هنگام دين‌باور است که مرز حبّ و بغضش آشکار باشد

چون خواسته‌ام که با دوستانت دوستی ورزم

و آيين و مَنش آنان را چراغ راه خويش سازم

تنها نيمی از راه را پيموده‌ام

اکنون خواهم خواست که با دشمنانت نيز از سر دشمنی برخيزم

و هماره با آنان بستيزم

که اگر چنين کنم

به ساحل رسيده و رسته‌ام

پاک خدايا !

واپسين پيام‌آورت همو است که برترين پيامت را آورد

و آيينی را گسترانيد که مايه‌ی زندگانی شد

و سرمايه‌ی جاودانی

اگر پند او بنيوشيم

رستگاری سود ما است

و اگر از سرچشمه زلالش نوشيم

طراوت بهره‌‌ی تاروپود ما

ای که دل‌های پيامبران را تو پاس داشتی

و بذر سُتواری در قلب‌هاشان کاشتی

ما را نيز شمه‌ای از اين زاد افزا

و پاکيزگی جانمان را به‌عطا درآ

26

الّلهُمّ اجعَل سَعيی فيه مَشکوراً
وَ ذَنبی فيه مَغفوراً
وَ عَمَلی فيه مَقبولاً
وَ عَيبی فيه مَستوراً
يا أسمَعَ السّامِعين

روزهای من همه سرشار از فرود است و لبريز از فراز

يک سو گناه و ناپسند و ناشايست، و يک سو راز و نياز و نماز

يک سو بازی‌های اين جهانی

و يک سو کردارهايی برای رضای رحمانی

و در اين ميانه، اميدم به تو است که دستم بگيری

و پرستش‌ها و ناشايست‌ها را با هم بپذيری

نيک و بدم را با هم ببينی

و سره و ناسره را دَرهم بچينی

تلاش امروز مرا قبول کنی

و از سزا دادن به گناهان من عدول

عبادت‌های پيدا و پنهانم را به زيور پذيرش خويش بيارايی

و عيب‌ها و ناپسندهايم را پوشيده فرمايی

چه خواسته‌های گزافی!

و چه آرزوهای کلانی!

اما اگر نويدهای روح‌بخش و جان‌فزای تو نبود

و اميدهای ما را نمی‌افزود

من آيا چنين می‌کردم که

از تو بخواهم تا کشش و کوشش مرا قدر بشناسی

و گناه مرا ناديده انگاری

آيا اين رخصت را به خود می‌دادم که

اندک اعمال مرا بپذيری

و عيب‌هايم را در پرده گذاری؟

معبودا !

که نامت اميدآفرين است و پيامت نويدبخش!

ما را درياب

که تو از هر که گمان بريم شنواتری

و خواسته‌های ما را زودتر به بوته‌ی اجابت می‌بَری

27

الّلهُمَّ ارزُقنی فيه فَضلَ لَيلةِ القـَدر
وَ صَيِّر اُموری فيه مِنَ العُسر إلی اليـُسر
وَ اقبَل مَعاذيری وَ حُطَّ عَنّی الذّنب وَ الوِزر
يا رَؤوفاً بعِبادِهِ الصّالِحين

از آن‌گاه که قرآن را فرو فرستادی

و قدر را به ما شناساندی

و هزار ماه را در کفه‌ای و يک شب را در کفه‌ای سنگين‌تر نشاندی

تا کنون هنوز راز اين شب که هيچ

خودش نيز برای ما خاکيان ناپيداست

ما آن را گم نکرده‌ايم

اما تو خود رؤيای اين شب‌های نورانی را در دلمان نهادی

و ليک، شِمای آن را نشانمان ندادی

همين دانيم که واپسين روزهای رمضان است

و طنين آوازهايی از ملکوت در همه جا پيچان

همين دانيم که پيامبر در چنين گاهی

از هر طرف آوای اجابت تو را می‌شنيد

و بستر به هم می‌پيچيد

پس به عبادت می‌نشست

و بند دل را به درگاه تو گره می‌بست

و ما را آموخت که چنين باشيم

آيا توانمان دهی که حلاوت آن را بچشيم؟

گشاينده خدايا !

تو که هر بندِ دَرهم تنيده‌ای را می‌گسلی

و هر کوه سهمگينی را می‌شکنی

گره‌های زندگی ما را به دست توانايت بگشای

و دشواری‌های زندگی پرخم‌وپيچ ما را آسان فرمای

آمرزنده معبودا !

پوزش آوردن به درگاه تو نه کاری بيهوده و ناروا است

که تو توبه‌پذيری و پوشاننده‌ی هر گناه

بارم سنگين است و دوشم خسته

پشتم خميده است و زانوانم بسته

بار گناه را از وجود خشک من بريز

آن‌سان که درختان را از برگ‌های زرد و پوسيده‌‌ی خزانی

تهی کنی

ای که باران مهرت پيوسته بر بندگان شايسته‌ات ريزان است

و تازيانه‌ی خشمت از اندام آنان گريزان

مرا نيز در کنار آنان بنشان

28

الّلهُمَّ وَفِّر حَظّی فيه مِن النَّوافِل
وَ أکرِمنی فيه بإحضَار المَسَائل
وَ قرِّب فيه وَسيلتی إليک مِن بين الوَسَائل
يَا مَن لايشغَله إلحَاحُ المُلِحّين

روزهای رمضانی همه رحمانی

و شب‌هايش همه روحانی

از بندگان همه نيايش

و از خدا همه آمرزش

از روزه‌داران همه خواهش

و از پروردگار، همه بخشش

تا هر کس چه خواهد

و چگونه طلبد

بخشايشگرا !

امروز بهره‌ام را از کردارهای خوشِ خويش بيش‌تر فرما

و درهای رحمتت را بر من گشاده‌تر بنما

چه خواسته‌های فراوانی دارم

و چه دعاهای بی‌شماری به درگاهت آورَم

چه شود که به منِ کم‌ترين عنايت فرمايی؟

و خواسته‌های هرچند بی‌پايانم را اجابت؟

دستاويز من برای راز و نياز به درگاه بلندت بسيار است

و وسيله‌های خواهش من بی‌شمار

اما اين تويی که واسطه‌ی مرا نزديک‌تر کنی

و پذيرايی پرسش‌های مرا بيش‌تر

ای که مردم هر چه پای بفشارند

تو را از آن چه می‌خواهی، باز ندارند

29

الّلهُمَّ غَشِّنی فيه بالرَّحمَة
وَ ارزُقنی فِيه التَّوفيقَ و العِصمَة
وَ طَهِّر قلبی مِن غَياهِبِ التُّهمَة
يَا رَحيماً بِعِبادِه المُؤمِنين

مهربان خدايا !

تو چتر رحمت خويش بر همه عالم گسترده‌ای

و ردای مهرورزی خود بر دوش همه کس افکنده‌

اين ماييم که ردا از دوش می‌اندازيم

و از سايه‌سار چتر رحمتت می‌گريزيم

امروز مرا مگذار که گريزان شوم

که اگر چنين کنم، سخت افسوس‌خور و پشيمان شوم

کامروا کس که نصيب از تو بَرد

و درپناه، آن که پناه به تو آورَد

امروز کاميابی و عصمت را بهره‌ی من ساز

و مرا در شمار ياران خويشتن انداز

که توفيق و کردار پاک، روزی هر کس کی شود؟

چه ظلمت‌کده‌ای است، تهمت!

چه تاريک‌خانه‌ای است بدنامی!

دل به سياهی می‌زند، آن‌گاه که در دام تهمت درغلتد

و قلب تاريک می‌شود، آن هنگام که به زندان بدنامی درافتد

مگر آن که تو خود با زلال خويش شست‌وشويش دهی

و دست مهر خويش بر دوشش نهی

بنده‌ی مؤمن هماره در زير قطره‌های نقره‌ای باران تو است

و آسوده در سايه‌ساران تو

30

الّلهُمَّ اجعَل صِيامی فيه بالشّکر وَ القَبول
عَلَی مَا تَرضَاهُ وَ يَرضَاهُ الرَّسُول
مُحکمة فُرُوعُه بالاُصُول
بِحَقِّ سيِّدنا محمَّد وَ آلِهِ الطّاهِرين
وَ الحَمدُ لله ربِّ العَالَمين

دريغا که رمضان سپری شد !

اندوها که ماه خدا رخ پنهان کرد !

افسوسا که خورشيدِ نورافشانِ شهر رحمت خاموشی گرفت !

اما مگر بنده از بندگی خسته می‌شود؟

مگر درهای رحمت خدا هم هيچ‌گاه بسته می‌شود؟

مگر انسان رسَنِ خويش از درگاه حق می‌گسلد؟

مگر خدا هماره بر بندگانش بخشش نمی‌آورَد؟

رمضان هم که پايان يابد

ماه هم که پنهان شود

خورشيد هم که به خاموشی رود

خدا همان خداست، همان خدای رحيم بی‌انباز

و بنده همان بنده، با همان ناتوانی و دست نياز

رمضان اما، خوانی است گسترده

و سفره‌ای چيده

و فرشتگان همه در شدآمد و جوش و خروش

و صدای بال‌هاشان پيوسته در گوش

سفره را برچيده‌اند و زين پس

هر کس به قدر کوشش خويش خورَد

و هر آدمی به اندازه‌ی تلاش خويش روزی بَرد

بار معبودا !

امروز که واپسين روز ماه ما است

گستاخانه از تو خواهم که با سپاس، روزه‌هايم بپذيری

و مرا در صف خاصان خويش گيری

گويی آن‌سان روزه گرفته‌ام

که تو و رسولت را خوش آمده است

هر چند در اين ميانه، ناپسندهايی هم از من سر زده

بار الها !

اگر نهالی کاشته‌ام

و آن را به‌خوبی داشته‌ام

و از آن ميوه‌ها برداشته‌ام

شاخسارانش را به مدد ريشه‌های دَرهم تنيده‌اش استوار دار

و ميوه‌هايش را به برکت سبزی بيشه‌اش، برقرار

تو را به چه کس سوگند دهم

بهتر از پيام‌آورت که وی را ستوده‌ای؟

تو را به کدامين بندگانت سوگند دهم؟

برتر از محمد و تبار طاهرش؟

. . . اينک، در پايان ماهی که خود را در آن آزمودم

و در انتهای راهی که آن را منزل به منزل پيمودم

تو را سپاس گويم و بستايم

که تويی خدای همه عالم

و تويی که بر بندگانت مهر می‌ورزی

از آدم تا خاتم

و از او تا نقطه‌ی پايان عالم

... و الحَمد لله ربّ العالمي

دیدگاه ها

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی نوشته شوند و یا غیر مرتبط با موضوع باشند منتشر نخواهند شد.

عضویت در خبرنامه

Stay informed on our latest news!

Subscribe to عضویت در خبرنامه feed

پربازدیدها